مرگ را سه بارتکرارکن!

نویسنده: اج.ال.گلد مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۶۵۰۷۷

معمولا افراد روانی توسط خانواده یا حکم دادگاه به کلینیک‌های روان‌درمانی فرستاده می‌شوند، اما او با پای خودش به کلینیک مراجعه کرد و خواست زندانیش کنند. گفت آدم فوق‌العاده خطرناکی است. خانم نلسون، متصدی دفتر پذیرش، که زنی تندخو و بداخلاق است، دکتر شاتس را صدا کرد و محض احتیاط از من خواست که همراهش باشم. من اینجا پرستارم و به دلیل مهارتم در تکنیک‌های جودو وظیفه‌ام این است که در موقع ضرورت بیماران یاغی را مهار کنم. ضمنا باید مواظبشان باشم که به خود یا دیگران صدمه‌ای وارد نکنند.

او در حالی که ترسیده بود، طوری چمباتمه زده و آنجا نشسته بود که انگار می‌توانست با یک حرکت همه آدم‌های دور و برش را بکشد. بسیار خطرناک به نظر می‌رسید. قوی جثه نبود. قدی حدودا 160 سانت و وزنی حدود 65 کیلو داشت. شانه‌هایش باریک، دست‌هایش کوچک و صورتش صاف و تر و تمیز بود.

دکتر شاتس پیش از آن که بیمار را مورد خطاب قرار دهد، از خانم نلسون پرسید: تاریخچه بیماری او را گرفته‌اید؟

خانم نلسون لب‌های نازکش را به هم فشرد و گفت: متاسفانه خیر، آقای دکتر. او می‌گوید صحبت کردن راجع به گذشته‌اش برایش حکم خودکشی را دارد.

مرد ریزجثه با ناراحتی سرش را به نشانه تایید تکان داد.

دکتر در ادامه گفت: حداقل اسم و فامیلش را که باید بدانیم...

مرد با عصبانیت خود را به انتهای نیمکت سراند و لرزان در گوشه آن چمباتمه زد و گفت: اتفاقا درست همین را نباید به شما بگویم! نه فقط نام خود را بلکه نام هیچ کس را نمی‌توانم به شما بگویم!

اما دکتر شاتس سرش را تکان داد، لبخند زد و پیشنهاد کرد که شاید بهتر باشد به بخش مراقبت از بیماران روانی بروند. آنجا کسی مزاحمشان نمی‌شود.

مرد ریزجثه برخاست و بی‌درنگ همراهش به راه افتاد. آنها به اتاق شاتس رفتند و من در اتاق بغلی نشستم. می‌توانستم از پشت در همه چیز را بشنوم و در صورت لزوم فورا وارد اتاق شوم.

شنیدم که دکتر شاتس به آرامی گفت: می‌توانید به من بگویید که نگران چه هستید؟ یا این که این را هم نمی‌توانید؟

مرد گفت: چرا. چرا. این را می‌توانم بگویم. من فقط اسمم را نمی‌توانم به شما بگویم. یا اسم آنهایی که می‌شناسمشان. اصلا هیچ اسمی را.

چرا؟

مرد ریزجثه لحظه‌ای ساکت ماند. از پشت در صدای سنگین نفس‌هایش را می‌شنیدم و می‌دانستم که کلمات سر زبانش هستند و او سعی می‌کند آنها را بیرون بریزد.

با صدایی آرام گفت: اگر من اسم کسی را 3 بار به زبان بیاورم، او می‌میرد.

دکتر شاتس از آن آدم‌هایی نبود که زود عصبانی می‌شوند، بنابراین گفت: متوجه‌ام. این موضوع فقط مربوط به آدم‌ها می‌شود؟

مرد صندلی‌اش را نزدیک‌تر کرد. صدای جیرجیر آن به گوشم رسید. سپس گفت: می‌دانید دکتر، من اینجا هستم. چون این موضوع دارد مرا به جنون سوق می‌دهد. شما فکر می‌کنید که من ذاتا دیوانه هستم؟ ولی من دیوانه نیستم. باید به شما ثابت کنم که راست می‌گویم.

دکتر صبر کرد. در چنین مواقعی دکترها همیشه این کار را می‌کنند. با این کارشان بیمار را وامی‌دارند که حرف بزند. طوری که هر آنچه که می‌خواسته پنهان کند به زبان بیاورد.

مرد ریزجثه آهسته گفت: اولین نفر ویلارد گرین‌وود بود. شاید او را به خاطر بیاورید. معاون وزارت خارجه در واشنگتن. او کاملا سالم و سرحال بود. مگر نه؟ اسمش را در روزنامه دیده بودم. ویلارد گرین‌وود. اسمش به نظرم پرطمطراق آمد. 3 بار با خودم تکرار کردم. بعد نگاهی به عکسی که در روزنامه بود انداختم. می‌دانید چه اتفاقی برایش افتاد؟

دکتر شاتس گفت: هفته گذشته خودکشی کرد. ظاهرا از مدتی پیش دچار مشکلات روانی شده بود.

این موضوع گذشت. خیلی راجع به آن فکر نکردم. با خود گفتم شاید اتفاقی بوده. اما بعد یعنی هفته گذشته خبری درباره زیردریایی میس موشل شنیدم. با صدای بلند 3 بار اسم آن را گفتم. هر کس دیگری هم ممکن است این کار را بکند. خودتان هم شاید این کار را کرده باشید. مگر نه؟ مگر نه؟

البته. بعضی اسم‌ها آدم را جذب می‌کنند.

اما این زیردریایی بعد از برخورد با صخره غرق شد. با خود فکر کردم چه چیزی ممکن است پشت این قضیه باشد. بنابراین تصمیم گرفتم نام دیگری را در روزنامه پیدا کنم. گفتم این بار اسمی را پیدا می‌کنم که نه متعلق به یک آدم مریض احوال باشد، مثل گرین‌وود و نه پیر و مریض باشد یا چیزی مثل آن زیردریایی که آدم بتواند موقعیت خطرناکی را برایش تصور کند. با خود گفتم باید اسمی که پیدا می‌کنم، مربوط به یک آدم جوان و سالم باشد. بنابراین در خبری که مربوط به مدرسه و دانش‌آموزان بود، جستجو کردم. اسم دختری به نام کلارا نویلند را برگزیدم. دانش‌آموز سال آخر دبیرستان. او 17 ساله بود.

او هم مرد؟

مرد با هق‌هق زد زیر گریه و گفت: در یک حادثه رانندگی. او تنها قربانی آن حادثه بود. بقیه مسافران فقط زخم‌های سطحی برداشتند. این ماجرا مربوط به یکشنبه گذشته است.

دکتر شاتس گفت: می‌دانید. راستش این هم می‌تواند فقط یک اتفاق باشد. شاید اسم‌های دیگری را هم بلند تکرار کرده باشید، ولی اتفاقی برایشان نیفتاده باشد، اما آن اسم‌هایی یادتان مانده که با اتفاق همراه بودند.

صدای کشیده شدن صندلی او به گوشم رسید. حتما در آن لحظه ایستاده و به میز تکیه داده بود، همه بیمارها هنگام عصبانیت این کار را می‌کنند.

دستم را به دستگیره در گرفتم و آماده شدم که اگر خواست بلایی سر دکتر بیاورد، وارد شوم.

مرد گفت: دیگر برایم مسجل شده که نباید نام کسی را 3 بار بلند تکرار کنم. حتی این جرات را هم نداشتم که نامی را یک بار به زبان بیاورم. چون ممکن بود وسوسه شوم و یک بار دیگر و بعد بار دیگر آن نام را بگویم و می‌دانید که این کارم چه پیامدی می‌توانست داشته باشد. اما دیشب...

سپس مکث کرد. دکتر شاتس از او خواست که ادامه دهد: خوب، دیشب چی؟

دیروقت بود که در یک کافی شاپ دزدی شده بود. وقتی همه مشتری‌ها رفته بودند و صاحب مغازه داشت تعطیل می‌کرد، 2 سارق بعد از زد و خورد صاحب مغازه را کشتند. وقتی پلیس آمد، یکی از آن دو با شلیک پلیس زخمی شد و دیگری فرار کرد. آن مرد زخمی اسمش...

اینجا بود که لای در را کمی باز کردم و نگاهی به داخل اتاق انداختم. او تکه روزنامه‌ای در دست داشت و آن را به دکتر نشان می‌داد. با انگشت لرزانش به عکسی که در آن بود اشاره کرد.

دکتر گفت: پاول میشل.

مرد فریاد زد: نگویید!

می‌خواستم وارد شوم اما دکتر شاتس با دست اشاره کرد که نیازی به من نیست.

نمی‌خواهم اسمش را به زبان بیاورم. اگر این کار را بکنم ممکن است ناخواسته آن را دوباره تکرار کنم و بعد بار دیگر، آن وقت او نیز باید بمیرد!

دکتر گفت: فکر می‌کنم می‌توانم شما را درک کنم. شما از این که اسمی را 3 بار بگویید ترس دارید چون نتیجه خوبی به دنبال نداشته و شما تجربه خوبی از آن ندارید، اما از دست ما چه کاری برایتان برمی‌آید؟

مرا همین جا نگه‌دارید. اجازه ندهید اسم کسی را 3بار بگویم. آدم‌ها را از شر من نجات دهید. من خطرناکم و باعث مرگ دیگران می‌شوم. نیرویی مرا وادار به گفتن اسم سارق زخمی می‌کند. بنابراین به اینجا آمدم تا شما مهارم کنید و جلوی یک اتفاق مرگبار دیگر را بگیرید.

دکتر شاتس پذیرفت که او در بیمارستان بماند و زیرنظر و مراقبت باشد، اما پذیرش یک بیمار بی‌نام و نشان با سختگیری‌های دکتر مری مان ــ رئیس بخش روانی ــ کار چندان ساده‌ای نبود.

بعد از این که به مرد لباس راحت داده و تختخوابش مشخص شد، نزد دکتر رفتم تا با او راجع به بیمار تازه‌وارد گفتگویی بکنم.

احتمالا کنار آمدن با چنین مشکلی برای بیمار بسیار سخت است. این که آدم بترسد نام کسی را 3 بار به زبان بیاورد به این دلیل عجیب که بعد از تکرار اسمش خواهد مرد. هر کس دیگری نیز جای او بود، به جنون کشیده می‌شد.

دکتر گفت: اینها همه ریشه در کودکی دارد. گاهی اوقات کودک در ضمیر ناخودآگاهش فکر می‌کند می‌تواند به خواسته‌هایش برسد.

یاد دوران کودکی خودم افتادم. پدرم اغلب از کمربند به عنوان ابزاری برای تربیت من استفاده می‌کرد که نتیجه‌اش فقط ترس و وحشت بود. ازاین‌رو بارها و بارها آرزوی مرگش را کرده بودم، اما بعد می‌ترسیدم که مبادا بمیرد و من در مرگش مقصر باشم.

بعدها که بزرگ‌تر شدم، کم‌کم احساس تنفرم نسبت به او از بین رفت. خیلی‌ها اینطورند. تنها گاهی وقت‌هاست که چنین احساساتی در بعضی افراد فروکش نمی‌کند. درست مثل دوست بی‌نام و نشانمان.

گفتم: اما این پاول میشل، همان مجرم فراری را می‌گویم، او همین جا در بیمارستان خودمان در بخش مراقبت‌های ویژه بستری است.

دکتر از شدت خستگی سیگاری روشن کرد و گفت: اینجا یک بیمارستان دولتی است. تمام بیمارانی را که کلینیک‌های شخصی به هر دلیلی رد می‌کنند، ما می‌پذیریم. به همین خاطر هم هست که او در اینجا بستری شده. پرسیدم: این بیمارستان دستورالعمل خاصی برای این طور افراد دارد؟

فکر نمی‌کنم. این گونه موارد بندرت در معرض خودکشی یا ایجاد خطر برای دیگران هستند. او را آرام نگه‌دارید. فقط همین. اگر حس کردید ممکن است دست به کار خطرناکی بزند یک قرص آرامبخش به او بدهید. من بدون این بیمار تازه‌وارد هم به اندازه کافی کار داشتم. هر چند که او نیز مشکل خاصی به وجود نمی‌آورد. تا یکی دو ساعت بعد از شام معمولا باید چند تا از تخت‌ها را جابه‌جا می‌کردم و یکی از بیماران را به اتاق آب درمانی می‌بردم. ازاین‌رو نمی‌توانستم شش دانگ مراقب تازه‌واردمان با آن چشم‌های بی‌قرارش باشم. آن شب بعد از این که کارم تمام شد، ناگهان او نزدم آمد و با هر دو دست بازوهایم را گرفت. از شدت دستپاچگی می‌لرزید.

شروع کرد و گفت: مدام این اسم به ذهنم خطور می‌کند. مدام احساس می‌کنم که نیاز دارم این اسم را به شما بگویم. یک کاری بکنید! اجازه ندهید این اسم را به زبان بیاورم!

پرسیدم: کدام اسم؟ چند لحظه‌ای مات مانده بودم و منظورش را نمی‌فهمیدم. بعد تازه یادم افتاد و گفتم: آهان منظورتان پاول میشل مجرم...

رنگ از چهره‌اش پرید، با جهشی سعی کرد جلوی دهانم را بگیرد اما دیگر آن نام را به زبان آورده بودم. سعی کردم آرامش کنم و از پرستار خواستم که به او آرامبخش تزریق کند. در این حین سعی کردم به او توضیح دهم که این اسم از دهانم پریده و از این بابت متاسفم. البته برای این که او آرام شود، این کار را کردم.

با صدایی لرزان گفت: می‌دانم که آن اسم را به زبان خواهم آورد. او لخ‌لخ‌کنان پاهایش را روی زمین کشید و خود را به صندلی کنار پنجره رساند. زانو زد و با تردید سرش را در میان دستانش گرفت.

نیمه‌های شب بود که بالاخره توانستم بروم و بخوابم ، اما فکر مرد ریزجثه و بیچاره راحتم نمی‌گذاشت که می‌گفت خیلی راحت می‌تواند آدم‌ها را به آن دنیا بفرستد. راستش فردای آن روز شیفت کاریم نبود. با این حال به کلینیک رفتم. همه جا پر از پلیس بود و دکتر شاتس واقعا نگران به نظر می‌رسید.

سرش را تکان داد و گفت: از کارهای بیمار تازه‌واردمان در حیرتم. این میشل پاول که اینجا بود... گفتم: اینجا بود؟ منظورتان از «اینجا بود» چیست؟ مگر دیگر اینجا نیست؟ به زندان منتقل شده؟ شاتس گفت: او مرده.

«ادامه دارد»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها