گفتگو با یک متهم به قتل

از عشق‌ تا جنایت

عاشق بود اما در یک رقابت عشقی با برادرش قرار گرفت و به یک قاتل تبدیل شد. او که پدر دختر مورد علاقه‌اش را کشته با تقاضای دادستان محکوم به قصاص شده است. شاهرخ بدون این‌که کلمه‌ای دروغ بگوید هر آنچه اتفاق افتاده بود در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران در جلسه محاکمه توضیح داد. گفتگوی ما با این جوان را بخوانید.
کد خبر: ۲۶۵۰۷۵

چه مدتی است در زندان هستی؟

4 سال است که زندانی شده‌ام. اتهامم قتل جلال است. او پدر ساناز دختر مورد علاقه‌ام بود. اذیتم کرد کشتمش.

خب این‌که دلیل قانع‌کننده‌ای برای یک جنایت نیست؟

بله می‌دانم خیلی عصبی شده بودم. من در آن زمان در حالت عادی نبودم. می‌خواستم هر طور شده انتقام بگیرم اما نمی‌دانستم با این کار خودم را گرفتار می‌کنم.

چرا او را کشتی؟

ماجرای مفصلی دارد. من عاشق دختر جلال بودم. ما با هم رابطه داشتیم و جلال هم می‌دانست به دخترش علاقه‌مند هستم و می‌خواهم با او ازدواج کنم. ساناز ادعا می‌کرد من را دوست دارد و با کسی بجز من ازدواج نخواهد کرد اما بعد از مدتی همه چیز رو شد و جلال با رفتارش در خانواده من اختلاف انداخت و کاری کرد که با برادرم درگیر شوم.

چرا جلال به ازدواج تو و دخترش رضایت نمی‌داد؟

نمی‌دانم چرا این طور آتش به زندگی من انداخت. یک روز مطابق قراری که با ساناز گذاشته بودم به خواستگاری ساناز رفتم. برادرم و عموهایم هم با من آمده بودند. پدر و مادرم را سال‌ها پیش از دست داده بودم. به همین خاطر هم عموهایم برای خواستگاری به همراه من آمدند. مراسم شروع شد. من خودم صحبت را شروع کردم و خیلی صادقانه به جلال گفتم که مدتی است عاشق ساناز شده‌ام و حالا می‌خواهم با او ازدواج کنم. بعد از پایان صحبت‌ها و حرف‌ها، جلال به ما گفت ظرف چند روز آینده نظرش را خواهد گفت.

جلال مخالفت کرد؟

او نه تنها مخالفت کرد بلکه به عمویم گفته بود ساناز را به من نمی‌دهد اما به برادرم می‌دهد و اگراو بخواهد حاضر است ساناز را به عقد او در آورد.

واکنش برادرت چه بود؟

برادرم قبول کرد. در کمال بهت و حیرت دیدم که برادرم گفت با ساناز ازدواج می‌کند و از من خواست دیگر به او فکر نکنم چون ساناز را نامزد خود می‌دانست. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.

با برادرت صحبت نکردی تا شاید بتوانی او را پشیمان کنی؟

من با او خیلی صحبت کردم و در مورد این‌که چه لطمه روحی به من وارد می‌شود توضیح دادم، اما گوشش بدهکار نبود. من هر چه می‌گفتم او بر عقیده خودش در مورد ازدواج با ساناز پافشاری می‌کرد. تصمیم گرفتم بزرگان فامیل را واسطه کنم تا شاید آنها بتوانند برادرم را از تصمیمی‌ که گرفته است پشیمان کنند اما او خرید هم کرده بود و چند بار هم به خانه جلال رفته بود تا ساناز را ببیند.

برادرت می‌دانست تو ساناز را دوست داری چرا می‌خواست با ساناز ازدواج کند؟

نمی‌دانم شاید به این خاطر بود که می‌خواست در این رقابت از من پیشی بگیرد. به هر حال من هر کاری که بلد بودم انجام دادم. وقتی دیدم جواب نمی‌گیرم شروع کردم به تخریب ساناز. حرف‌های خیلی بدی در مورد او می‌زدم و به برادرم می‌گفتم تازه فهمیده‌ام که ساناز با مردان زیادی رابطه دارد. البته این حرف‌ها درست نبود و من برای این‌که مانع برادرم شوم این طور در مورد ساناز حرف می‌زدم. این مساله باعث درگیری بین من و برادرم شد.

واکنش برادرت در مورد حرف‌هایی که تو می‌زدی چه بود ؟

ما با هم درگیر شدیم و برادرم که از من بزرگ‌تر هم هست مرا کتک زد و بعد هم از خانه بیرون کرد. من مدتی طولانی با برادرم قهر بودم و در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردم.

چه شد که با برادرت آشتی کردی؟

چند ماه بعد از درگیری ما بزرگان فامیل به خانه من آمدند و واسطه شدند که ما با هم آشتی کنیم. ساناز با مرد دیگری ازدواج کرده بود به همین خاطر هم من تصمیم گرفتم با برادرم آشتی کنم و کینه‌های قدیمی‌ را کنار بگذارم.

چرا مقتول دخترش را به برادرت نداد با این‌که خودش پیشنهاد داده بود؟

چون برای ساناز خواستگاری آمد که از برادرم پولدارتر بود. جلال کاری که با من کرده بود با برادرم هم کرد. او مرتب به من سرکوفت می‌زد که چرا به اندازه برادرت پول نداری و اگر داشتی دخترم را به تو می‌دادم و حالا که نداری او را به برادرت می‌دهم. زمانی که رابطه من و برادرم را خراب کرد، برادرم بیشتر به خانه او رفت و آمد می‌کرد. هدیه‌های زیادی هم برای ساناز می‌خرید، اما مدتی بعد فردی را پیدا کرد که درآمد و ثروتش از برادر من بیشتر بود. به همین خاطر هم بدون این‌که به برادرم چیزی بگوید ساناز را به فرد دیگری داده بود. جلال با برادرم هم دعوا کرد و او را از خانه‌اش بیرون کرد. بعد از آن بود که برادرم فهمید گفته‌های من در مورد جلال درست بوده است و او مردی نیست که به قول‌هایش پایبند باشد.

در طول این مدت با ساناز حرفی نزدی؟

بارها با او صحبت کردم از کاری که پدرش می‌کرد راضی نبود و می‌گفت که دلش می‌خواهد با کسی ازدواج کند که دوستش دارد، اما پدرش اجازه نمی‌دهد. به او پیشنهاد دادم فرار کنیم. قبول نکرد و گفت اگر پدرش ما را پیدا کند هر دویمان را می‌کشد. بعد هم دیگر به دیدار من نیامد و از من خواست که فراموشش کنم. هر چند هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم.

ساناز تنها کسی است که در میان اولیای دم رضایت داده است. دادستان با توجه به این‌که برادران‌ او به سن تکلیف نرسیده‌اند تقاضای قصاص کرده است. فکر می‌کنی چرا ساناز رضایت داد و اعلام کرد که هیچ شکایتی ندارد؟

او می‌دانست که پدرش در این ماجرا مقصر است. بارها خودش در این باره با من حرف زده بود. به‌همین خاطر هم رضایت داد. البته می‌دانم ساناز هیچ وقت من را فراموش نکرد. او دختری بسیار مهربان و رئوف است و من از او بخاطر کاری که کرده است ممنونم.

برای این‌که بتوانی رضایت سایر اولیای دم را بگیری کاری کرده‌ای؟

آنها خیلی کوچک هستند و قانونا نمی‌توانند در مورد خودشان تصمیم بگیرند. به همین خاطر فعلا نمی‌توانم اقدام کنم، اما بعد از این‌که بزرگ شدند حتما برای این‌که بتوانم رضایت بگیرم این کار را می‌کنم.

چطور نقشه قتل جلال را کشیدی؟

خیلی اتفاقی بود. من نقشه‌ای نکشیده بودم. یک روز او مقابل خانه برادرم آمد. به جلال گفتم دیگر به محل سکونت ما نیاید و با برادرم و من کاری نداشته باشد، اما او باز هم می‌آمد و هر بار چیزی از برادرم می‌خواست و بعد سرکوفت می‌زد که شما پول ندارید و دامادم خیلی پولدار است. روز حادثه وقتی دوباره آمد و این حرف‌ها را زد من هم عصبانی شدم و با چاقو چندین ضربه به او زدم و فرار کردم و چند ساعت بعد هم دستگیر شدم.

حالا که در زندان هستی چه حسی داری، هنوز هم فکر می‌کنی کار درستی کردی؟

من از همان لحظه اول پشیمان شدم اما کاری از دستم بر نمی‌آمد. تحمل زندان خیلی سخت است اما من چاره‌ای ندارم. در این مدت هم اگر خودم را به خدا نزدیک نمی‌کردم نمی‌توانستم سختی‌ها را تحمل کنم. ای کاش این کار را قبل از قتل می‌کردم. با محکم‌تر کردن ارتباط خودم با خدا صبورتر می‌شدم و دست به جنایت نمی‌زدم. من توبه کرده‌ام و امیدوارم خداوند هم توبه‌ام را بپذیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها