در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
توماس گالو، پسر 22 سالهای است که به اتهامات مختلفی راهی دادگاه شده است. او متهم است در حالی که تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار داشته با سرعت بالا در خیابان در حال رانندگی بوده که ناگهان تصادف کرده و 3 نفر را بشدت مجروح کرده است. گالو که میدانست حالت عادی ندارد و مطمئنا در این تصادف شدید مقصر است سریع محل سانحه را ترک کرد و با این کار خود مرگ 3 سرنشین خودروی مقابل را رقم زد. اواکنون چندین بار است که به اتهام قتل این 3 تن و فرار از محل سانحه در دادگاه حاضر شده است و در صورت متهم شناخته شدن حکم 55 سال حبس برای او در نظر گرفته خواهد شد. حکمی که وکیل توماس گالو سعی دارد تا با اثبات مشکلات روحی در موکلش تا جایی که ممکن است آن را تخفیف بدهد. «من از بچگیام ناراضی بودم. نه این که بخواهم اکنون دنبال بهانهای باشم تا کارهای خلافم را توجیه کنم. آنچه که در طول سالهای نوجوانی تاکنون پزشکان مختلف روانشناسی که پیش آنها میرفتم به من گفتهاند آن است که فشارهای زیاد روحی که در بچگی به من وارد شده از من پسری بسیار ناراحت و غیرقابل کنترل ساخته است. با وجود این که مادر و پدرم در طول این سالهای اخیر هزینه زیادی را برای من متقبل شدند تا شاید وضعیت بهتری پیدا کنم اما هرگز نتوانستم روی آرامش را به خود ببینم. حدود 5 سال سن داشتم که پدر ومادرم از هم جدا شدند. آنها به غیر از من دو فرزند بزرگتر هم داشتند که خودشان تصمیم گرفتند که دوست دارند با کدامیک زندگی کنند. این فقط من بودم که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است در زندگیام رخ بدهد. با التماسهای مادرم از پدرم من روانه خانه او شدم. زمانی که با او بودم همیشه دلم میخواست در کنار پدرم باشم و وقتی پدرم به دنبالم میآمد مدام دلم مادرم را میخواست. این دوگانگی دیوانهام کرده بود و بدجوری به یاد دارم که فشار زیادی به من وارد میکرد.
دلم میخواست مثل هر کدام از همسن و سالان دیگرم در کنار پدر و مادرم زندگی کنم و نعمت در کنار آنها بودن را حس کنم. چند سال بعد در حالی که در مقطع راهنمایی درس میخواندم و زندگیام میان خانه جداگانه پدرو مادرم ادامه داشت هر دوی آنها با فاصله حدود یک سال ازدواج کردند. ازدواج مجدد آنها یک فشار اضافه بود که احساس میکردم روی دوشهایم سنگینی میکند. نه اینکه آنها آدمهای بدی بودند، اتفاقا ازدواج هر دوی آنان با افراد بسیار خوبی صورت گرفت زیرا هر دو با آغوش باز پذیرای فرزند کوچک همسرانشان بودند که بوضوح از لحاظ روحی مشکل داشت و سر ناسازگاری با همه در رفتارهای او دیده میشد. خودم میدانستم که زیربار مشکلات زیادی که در ذهن دارم بشدت خسته شدهام اما چارهای هم نبود. اولین بار در دوران دبیرستان بود که با پیشنهاد معلمانم مادرم مرا به یک روانشناس برد. خیلی خوب یادم است که در اولین جلسه به جای حرف زدن فقط گریه کردم. احساس میکردم این تنها جایی است که میتوانم غم بزرگ و سنگینی را که در دل دارم بیرون بریزم اما این پایان این قصه نبود در حالی که من همه سعی خودم را میکردم تا با حضور به موقع در مطب پزشک مشکلاتم را سبکتر کنم اما متاسفانه این حضورها هیچ تاثیری نداشت. به نظر میرسید که پزشک معالج من که برای مدرسهمان کار میکرد آشنایی چندانی به حرفهاش نداشت و چون تـازهکـار بـود تـنـهـا روش را گـوش دادن به حرفهای مریضش میدانست. کمکم حضور پیش او برایم بیمعنی شد و از ادامه دادن این کار سر باز زدم اما باز هم اشتباه بود و من به حال بدتری فرورفتم.» به گفته ماموران پلیس، زمانی که این مرد جوان با خودرو مینی ون قرمزرنگ خود با خودرو و سه سرنشین که یکی از آنها بازیکن معروف بیسبال آمریکا نیک اولهارت 22 ساله بود برخورد کرد، هیچ آسیب جسمانی ندیده است. او که به نظر میرسد الکل موجود در سیستم بدنش بیش از سه برابر حد مجاز بوده با علم به این که جراحات وارد شده به سه سرنشین خودرو بسیار جدی بوده آنها را در محل سانحه ترک کرده و پا به فرار گذاشته است. گالو تنها چند کیلومتر دورتر در حالی که در خودرو بسیار آسیب دیدهاش نشسته بود توسط ماموران دستگیر شد و بلافاصله به اتهامش اعتراف کرد.
سه مجروح این تصادف بسیار شدید که در سرعت بالا صورت گرفته بود و مقصر آن گالو بود که به خاطر رد شدن از چراغ قرمز این سانحه را رقم زده بود در بیمارستان جان خود را از دست دادند و از همان زمان گالو به عنوان تنها متهم این پرونده غمانگیز شناخته شد. «شب سانحه من اصلا فکر نمیکردم. انگار به پایان خط رسیده بودم. تمام اتفاقات تلخی که همیشه در زندگیام رخ داده بود را در ذهنم مرور میکردم احساس میکردم در سن خوبی که قرار دارم و به قول دوستانم در جوانیام هیچ خواستهای ندارم و هیچ چیزی در زندگیام وجود ندارد که به آن دلخوش باشم. خواهر و برادر بزرگترم هم ازدواج کرده بودند و پدر و مادرم هم در زندگیهای جداگانهشان به اندازهای مشغولیت فکری داشتند که من که پسر بزرگی بودم نباید مزاحمت زیادی برای آنها ایجاد میکردم.
بارها رو به مواد مخدر آورده بودم، اما هر بار با تلاش مادرم و پول زیادی که خرج مشاوره من میکرد ترک کرده بودم اما انگار احساس جریحهدار شدهای که در من به وجود آمده بود، به هیچ شکلی قابل ترمیم نبود. مادرم همیشه به من میگفت که من از بچگی پسری بسیار آرام بودهام که به نظر میرسید برخلاف آنچه که انجام میدادم جوانی سر به راه خواهم شد. اما هرگز آنطور که او تصورش را میکرد اوضاع پیش نرفته بود. شبی که آن تصادف مهیب رخ داد از منزل مادرم بیرون آمده بودم و به خانه پدرم میرفتم. احساس بدی داشتم. نمیدانم چرا شاید تاثیر مشروبات الکلی زیادی بود که در خانه یکی از دوستانم نوشیده بودم. احساس بدی به من دست داده بود واز همه چیز بیزار بودم. با خودم فکر میکردم که اگر در این دنیا نباشم هم هیچ اتفاقی نمیافتد و هیچکس نیست که ذرهای برایش اهمیت داشته باشد بر من چه میگذرد.
پدر و مادر و خواهر و برادرم زندگی جداگانهای داشتند و همگی هر طور که بود با پاشیده شدن زندگیمان کنار آمده بودند و این تنها من بودم که با خاطرات گذشتهام زندگی میکردم. این افکار به شدت به مغزم فشار میآورد و در نهایت بدون آن که متوجه باشم از چراغ قرمز گذشتم. چراغ قرمزی که خط پایان زندگیام بود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: