پایان‌خاطرات‌تلخ

زمان آغاز ماجرا: 1373 مکان: تهران شخصیت‌ها: کریم ــ‌ ن: زندانی سابق یونس: شریک خیانتکار ستاره: همسر اول کریم زهره: همسر دوم کریم هومن: جوان طلافروش
کد خبر: ۲۶۳۷۹۹

اواخر زمستان سال 73 بود که یک روز هر چه را که فکر می‌کردم ممکن است برایم ضروری باشد جمع کردم و راهی حبس شدم. پیش‌بینی‌ام این بود که چند ماهی آب خنک می‌خورم و بعد همه چیز تمام می‌شود. ماجرا از این قرار بود که با یکی از دوستان قدیمی‌ام به نام یونس که در چند کار تجاری با هم شریک بودیم یک برنامه ریختیم و قرار شد کارمان را وسعت بدهیم. می‌خواستیم با خرید و فروش خودرو اوضاع مالی‌مان را بهتر کنیم، اما هر چه پیش رفتیم شرایط بدتر شد تا این که بالاخره به بن‌بست رسیدیم. مبلغ چک‌هایی که دست مردم داشتیم بالا بود و چون همه آنها را من صادر کرده بودم باید تاوانش را پس می‌دادم البته یونس قول داده بود هر چه زودتر رضایت شاکیان را می‌گیرد و مرا بیرون می‌آورد، اما این اتفاق نیفتاد.‌همین که به زندان رفتم همسرم خبر داد یونس دارد کارهایش را برای خروج از کشور انجام میدهد ، من باور نمی‌کردم رفیق چندین و چند ساله‌ام چنین کاری انجام بدهد؛ اما دو ماه بعد که او و زنش از ایران رفتند تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است من در زندان و همسرم ستاره در شهر. تمام تلاش‌مان را به کار گرفتیم تا راهی برای خلاصی‌ام پیدا کنیم. دارایی‌مان را حراج کردیم و ستاره پدرش را واسطه کرد تا این که سرانجام بعد از یک سال و چهار ماه و 12 روز آزاد شدم ولی هنوز بدهکار بودم این بار پدر ستاره به جای من به 3 نفر از طلبکارهای بدقلق چک داده بود. بعد از آزادی بـه نـقـطه صفر رسیدم در زیرزمینی کوچک و اجاره‌ای زندگی می‌کردیم و از ماشین و امکانات آنچنانی خبری نبود. چند بار با پدرم که ساکن سوئد است تماس گرفتم و از او کمک خواستم، اما ظاهرا وضع مالی او هم تعریفی نداشت. دو برادر و تنها خواهرم که هر کدام در یک گوشه از دنیا زندگی می‌کردند هم حاضر نشدند دست‌شان را به طرفم دراز کنند من مانده بودم و سه فقره چک که موعد 8 تا 10 ماهه داشت. باید کاری پیدا می‌کردم، امـا هـیـچ شـغلی چنین درآمدی برایم نداشت. خواستم از بانک وام بگیرم اما آن شعبه‌ای که در آنجا حساب داشتم و زمانی گردش مالی‌ام خوب بود مرا جواب کرد هر جای دیگر هم که می‌رفتم می‌گفتند اعتبار ندارند.

در این مدت فهمیده بودم یونس سرم کلاه گذاشته و به قول معروف اختلاس کرده و به همین خاطر هم ورشکسته شده بودیم. تمام اسناد و مدارک را جمع و از شریکم شکایت کردم به این امید که بتوانم از طریق پلیس بین‌الملل او را به ایران برگردانم، اما این کار هم خیلی زمان می‌برد و برایم فایده‌ای نداشت. در همین بدبختی و مشکلات گرفتار بودم که یک مصیبت تازه هم به سراغم آمد. ستاره به سرطان مبتلا شده و ظاهرا بیماری آنقدر پیشرفت کرده بود که راه علاجی وجود نداشت. وقتی قرار است زندگی به آدم روی خوش نشان ندهد از زمین و آسمان بدبیاری می‌بارد. داشتم تا آستانه جنون پیش می‌رفتم . زنم که او را به اندازه جانم دوست داشتم جلوی چشمانم ذره ذره آب می‌شد و من هیچ کاری جز آه کشیدن و گریه‌های شبانه از دستم بر نمی‌آمد.

ماه سوم آزادی‌ام فرارسیده و برخلاف انتظار این معنی خوشی نداشت گذشت زمان برای من به معنی نزدیک شدن به مرگ ستاره و سر رسید چک آن سه طلبکار بود. چند باری سراغ‌شان رفتم و شرایط را برایشان توضیح دادم. فقط یکی از آنها که در کار قطعات یدکی بود کمی نرم شد و قول داد اگر تا آن موقع مشکلم حل نشد مهلت بیشتری بدهد.

سـتـاره خـیـلی زودتر از آنچه که فکرش را می‌کردم فوت شد و مرا با غمی بزرگ و اندوهی غیرقابل تحمل تنها گذاشت دیگر میلی به ادامه زندگی نداشتم انجام هیچ کاری در عهده‌ام نبود و اصلا حوصله نداشتم از جایم تکان بخورم بعد از مراسم ختم خودم را در خانه حبس کردم و حتی چک‌ها را از یاد بردم تا این که یک روز زهره زنگ خانه مان را زد او خواهر کوچک ستاره بود و آمده بود مرا دلداری بدهد آن روز بعد از مدت‌ها کسی را پیدا کردم که می‌توانستم با او درد دل کنم. صحبت‌هایمان به درازا کشید و او در پایان گفت می‌خواسته بزودی ازدواج کند، اما مرگ ستاره همه چیز را به تعویق انداخته. خواستگار زهره یک جواهرفروشی داشت و من می‌توانستم در مغازه او مشغول شوم هر چند شاگردی کردن برایم سخت بود و از طرفی مشکل مالی‌ام را بر طرف نمی‌کرد برای این که از آن حال و هوای ملالت‌بار بیرون بیایم قبول کردم. هومن پسر خوب و مودبی بود و ما خیلی زود با هم صمیمی شدیم. او فوت و فن کار را یادم داد و قرار شد هر وقت پولی گیر آوردم در مغازه‌اش سکه بفروشم.

ماه پنجم هم تمام شد و فقط 90 روز مهلت برایم باقی مانده بود هومن با اعتبار و ضمانت خودش برایم وامی گرفت که با آن می‌توانستم یکی از چک‌های پدر ستاره را پاس کنم موعد چک دوم یک ماه بعد از آن بود و پدر زنم می‌گفت تا آن موقع خـدا بـزرگ اسـت. مـن از طـلافـروشـی حـقوق نـمـی‌گرفتم در واقع درآمدم بابت قسط خرج می‌شد البته هرازگاهی خودم هم معاملاتی انجام می‌دادم و هر وقت پول دستم بود و کسی برای فـروش طـلای کـهـنـه بـه مـغـازه مـی‌آمـد خودم می‌خریدم تا سود کمی گیرم بیاید اما وقتی آن اتفاق افتاد پشت دستم را داغ کردم دیگر چنین کارهایی انجام ندهم. یک روز در مغازه نشسته بودم و هومن به بازار رفته بود یک سرباز و یک مامور کادر وارد جواهرفروشی شدند و بعد از این که دور و اطراف را برانداز کردند مرا با خودشان بردند. چرا؟ من هم همین را پرسیدم و جواب دادند در کلانتری معلوم می‌شود. اول فکر کردم موضوع همان چک‌ها است اما وقتی به کلانتری رسیدیم و ماجرا را فـهـمـیدم هم متعجب شدم هم وحشتزده. یک کیف‌قاپ گرفته بودند و ‌ادعا کرده بود اموال مسروقه را به من می‌فروخته است. پیش خودم گفتم شاید ندانسته از او خرید کرده‌ام اما وقتی با متهم رودررو شدم اطمینان یافتم در زندگی‌ام هرگز او را ندیده‌ام. آن شب را در بازداشت ماندم و صبح روز بعد در دادگاه با قرار کفالت آزاد شدم. زهره کفیلم شد و مرا به جای این‌که به مغازه خواستگارش ببرد به یک رستوران برد و در آنجا گفت بهتر است از این به بعد به مغازه هومن نروم هـر چـنـد عـلت را توضیح نداد خودم فهمیدم میانه‌شان شکرآب شده است. زهره به من یک چـک داد که اول قبول نکردم تصور می‌کردم می‌خواهد رشوه بدهد تا خوبی‌های هومن را فراموش کنم اما او توضیح داد این مبلغ سود سـرمـایه‌ای است که دست خواستگار سابقش داشت و حالا آن را به عنوان قرض به من می‌دهد و سر سال پس می‌گیرد با آن پول چک دوم را هم پاس کردم و سومین طلبکارم همان مرد دل‌رحمی بود که می‌دانستم اگر به مشکل بر بخورم پاپیچ نمی‌شود.

آن روزها در یک بوتیک کار می‌کردم و زهره هم هرازگاهی به دیدنم می‌آمد بعد از مدتی دچار حس عجیبی شدم و خیلی سعی کردم از آن فرار کنم اما دیگر دیر شده و گرفتار شده بودم. با این که هنوز سال ستاره نرسیده بود و همچنان او سلطان قلبم بود احساس می‌کردم به زهره علاقه‌مند شده‌ام نمی‌دانستم با چنین افکاری چه کنم تمام تلاشم این بود که از زهره فاصله بگیرم اما هر پنجشنبه در امامزاده طاهر ــ جایی که همسرم را دفن کرده بودیم ــ‌ همدیگر را می‌دیدیم و بعضی جمعه‌ها مادر زنم مرا برای ناهار دعوت می‌کرد. درگیر ماجرای تازه‌ای شده بودم و تکلیف خودم را نمی‌دانستم در همین حال و هوا بودم که یک روز از دادگاه احضاریه‌ای دستم رسید واقعا حوصله دردسر تازه را نداشتم وقتی به آنجا رفتم فهمیدم این‌بار خبر خوشی در راه است. یونس به ایران برگشته و با شکایت من بازداشت شده بود. چند روز بعد وقتی با او رودررو شدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و یک سیلی محکم به او زدم. این مرد زندگی‌ام را به باد داده بود اگر اختلاس نمی‌کرد و من به زندان نمی‌افتادم شاید بیماری ستاره را زودتر می‌فهمیدم و او حالا زنده بود. مراحل دادگاه یک‌سال به طول انجامید و در این مدت پدر زهره آخرین چک را با پول خودش پاس کرد.

سرانجام یونس مجبور شد هر چه پول از من برداشته بود پس بدهد حالا زندگی او دگرگون شده بود. او در کانادا نتوانسته بود روزهای خوشی را سپری کند و در نهایت همسرش از وی جدا شده و هر دو به ایران برگشته بودند و در تهران هم مجبور شده بود تمام پول‌های دزدی را پس بدهد و به زندان برود من با آن مبلغ هم بدهی که به پدر ستاره داشتم پرداختم و هم وام بانکی‌ام را تسویه کردم فقط یک کار ناتمام داشتم که انجام دادنش برایم سخت بود می‌خواستم پول زهره را هم پس بدهم و برای همیشه او را فراموش کنم. دودل بودم میان وفاداری به همسر مرحومم و شروع یک عشق تازه. بالاخره هر چه سبک سنگین کردم به این نتیجه رسیدم نمی‌توانم زهره را فراموش کنم. یک روز او را به همان رستورانی که قبلا رفته بودیم بردم و پولش را پس دادم بعد هم برای همیشه از او خداحافظی کردم آن روز بود که فهمیدم زهره نیز به من علاقه‌مند است شاید همین موضوع سبب شد من نتوانم به قولم وفادار بمانم و وقتی دو باره به صورت اتفاقی همدیگر را در امامزاده‌طاهر دیدیم ملاقات‌های ما ادامه پیدا کرد و این روند به آنجا کشید که یک‌سال‌و‌نیم پس از فوت همسرم با زهره ازدواج کردم. من در این سال‌ها یک بوتیک راه انداختم و الان سه فرزند دارم، دو دختر و یک پسر. حالا زندگی من سرشار از آرامش و خوشی است و این بهترین توصیفی است که می‌توانم از وضعیت فعلی‌ام ارائه بدهم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها