در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رعنا یکی از این زنان است. زمانی که به دست شوهرش به قتل رسید، فقط 21 سال داشت. تصمیم برای قتل این دختر خانوادگی بوده است و رفیع شوهر رعنا او را با همدستی پسرعمه و دو پسرعمو و برادر رعنا به قتل رسانده است. زمانی که رفیع به دسـت پـلـیـس استان فارس دستگیر شد، چهره برافروختهای داشت که نشان میداد این مرد از آنچه اتفاق افتاده ناراحت است، اما حفظ آبرو چیزی بود که رفیع نتوانست از آن بگذرد و همسر جوان خود را به قتل رساند.
رفیع در مورد نحوه آشنایی و ازدواجش با رعنا میگوید: ما دخترعمو پسرعمو بودیم. در خانه ما رسـم اسـت زمـانی که دو برادر صاحب فرزند میشوند، از همان کودکی فرزند دختر یا پسر خود را برای برادرزادهاش در نظر میگیرند. من و رعنا هم همینطور بودیم. به قول مادرم بند نافمان را برای همدیگر بریده بودند. من از همان بچگی فکر میکردم رعنا همسر من است و باید از او دفاع کنم. رعنا اما خیلی کوچک بود و او با بچهها بازی میکرد و زیاد به من اهمیتی نمیداد. کمی که بزرگ شد، عمویم به من گفت بیا دست زنت را بگیر و ببر. من هم همین کار را کردم. رعنا در آن زمان 12 ساله بود. هیچ علاقهای به من و زندگیاش نداشت.
همه میگویند رعنا خیلی بچه بود و معنای زندگی مشترک را نمیفهمید. این حرف را رفیع هم قبول دارد و آن را تایید میکند. با این حال معتقد اسـت راهـی بجز ازدواج با رعنا نداشته است: میدانم 12 سال سن کمی است، اما عمویم میگفت که رعنا آماده ازدواج است و یاد گرفته چطور شوهرداری کند و کارهای خانه را انجام دهد. من هم که نمیتوانستم از حرف خانوادهام سرپیچی کنم، قبول کردم. البته رعنا از همان ابتدا نافرمان بود. من باید او را تربیت میکردم. از هر راهی که میتوانستم میرفتم، اما اوضاع روز به روز بدتر میشد. همه به من میگفتند زنت را باید اهل کنی و کاری کنی تا دست از نافرمانی بردارد. زن باید به حرف شوهرش گوش کند. چند بار شکایت او را به عمویم کردم. با این حال، رعنا به حرفم گوش نمیکرد و من مجبور شدم او را کتک بزنم، شاید این راه کارساز باشد. هر چه رعنا بزرگتر میشد، رفتارهاش خشنتر بود.
رعنا شوهرش را دوست نداشت. این را رفیع هم تایید میکند و میگوید: همسرم من را دوست نـداشـت. ایـن اواخـر بـه وضـوح مـیگـفت هیچ علاقهای به من ندارد. میگفت بچه بوده است و پدرش او را به زور شوهر داده است. رعنا دلش میخواست درس بخواند و مانند دیگر همسالانش آزاد باشد. من به او میگفتم هر دوی ما محکوم به این زندگی هستیم. با این حال حرف به گوشش نمیرفت. چارهای نبود. من بدشانس بودم که از میان دخترعموهایم این یکی نصیب من شده بود. گستاخ و حرف گوشنکن. یادم میآید بعد از ازدواجمان از من خواست که اجازه دهم درس بخواند، اما خانوادهام میگفتند زن باید در خانه باشد و به شوهرش برسد. البته من هم همین عقیده را داشتم.
به نظر میرسد چارهای بجز طلاق برای پایان دادن به اختلافات این زوج نبوده است. اما رفیع میگوید: طلاق ممنوع است. خانواده من طلاق را بسیار بد میدانند. درست مثل گناه کبیره است، اگر میتوانستم او را طلاق میدادم. این تنشها مرا هم بشدت تحت تاثیر قرار میداد. با این حال چارهای نبود. من مجبور به تحمل این شرایط بودم. رعنا هم میدانست که ما نمیتوانیم از هم جدا شویم یا باید تا پایان عمرمان با هم زندگی کنیم یا این که رعنا کشته شود، اما او راه دوم را انتخاب کرد.
همسرم من را دوست نـداشـت. ایـن اواخـر بـه وضـوح مـیگـفت هیچ علاقهای به من ندارد. میگفت بچه بوده است و پدرش او را به زور شوهر داده است. رعنا دلش میخواست درس بخواند و مانند دیگر همسالانش آزاد باشد. من به او میگفتم هر دوی ما محکوم به این زندگی هستیم. با این حال حرف به گوشش نمیرفت. چارهای نبود. من بدشانس بودم که از میان دخترعموهایم این یکی نصیب من شده بود
رفیع از چندروز قبل از حادثه میگوید: رعنا خیلی ناراحت بود. او فریاد میزد و میگفت که نمیخواهد این زندگی را تحمل کند. میگفت شرایط برایش سخت شده است. من به روی خودم نمیآوردم، اما شرایط برای من هم سخت بود. فردای آن روز وقتی به خانه برگشتم، رعنا نبود. او خانه مادرش هم نبود. هر جایی که فکر میکردم رفته باشد، گشتم؛ اما هیچ سرنخی از او نبود. حدس میزدم کار خودش را کرده باشد و به چیزی که از مدتها قبل به آن فکر میکرد، عمل کرده باشد. برای من دور از ذهن نبود و میدانستم رعنا از خانه فرار کرده است اما خانوادهاش قبول نمیکردند. یک شب شد دو شب. دو شب شد سه شب و همین طور روزها و شبهایم گذشت. دیگر بدنم کرخت شده بود. خسته بودم. آبرویم رفته بود و همه من را در فامیل با انگشت نشان میدادند. از خدا میخواستم رعنا مرده باشد و به فامیل بگویم او در اثر تصادف مرده است و همه چیز تمام شود.
رفـیـع از روزی کـه رعـنا را پیدا کردند، میگوید: روز بدی برای من بود. پلیس بعد از یک هفته رعنا را در خیابان پیدا کرد و تلفنی به من خبر داد که او را دستگیر کرده است. به اداره پـلـیـس رفـتـم، خـونم به جوش آمده بود و میخواستم او را با دستان خودم خفه کنم. من داد و فریاد شدیدی کردم و پلیس من را از اتاق بیرون کرد.
رعنا همه ماجرای زندگیمان را تعریف کرده بود. او حتی به ماموران هم گفته بود که من را دوست ندارد و به زور به عقد من درآمده است. این که رعنا همه چیز را به پلیس گفته بود، مرا بیشتر عصبانی کرد. در اداره پلیس همه مرا نصیحت میکردند که با همسرم خوشرفتاری کنم. آنها نمیدانستند که در این مدت 9 سال که با رعنا زندگی کردهام، چه مشکلاتی را تحمل کردم و چه اتفاقاتی برایم افتاد. به هر حال هر آنچه گفته بودند، پذیرفتم. به من گفتند برای بازجویی از رعنا باید چند روزی او را نگه دارند. فردای آن روز وقتی به اداره پلیس رفتم، به من گفتند رعنا به زندان منتقل شده است. برای خانواده من خیلی سخت بود که زنی را در زندان نگه دارند. در همان لحظه بود که تصمیم خودم را در مورد رعنا گرفتم، چون او دیگر برای من زن نمیشد و وجودش آبرویم را میبرد و خانوادهاش را تحقیر میکرد. غیرتم اجازه نمیداد همسرم را در زندان ببینم . رضایت دادم و همسرم آزاد شد.
رفیع از لحظه قتل میگوید؛ در حالی که بشدت ناراحت است، ادامه میدهد: بعد از این که رضایت خودم را اعلام کردم، به خانه رفتم تا در مدت زمانی که کارهای اداری برای آزادی رعنا انجام میشود، با برادر رعنا و 2 پسرعمویم و پسرعمهام، موضوع قتل رعنا را مطرح کنم. آنها به من گفتند که همکاری میکنند تا لکه ننگ و بیآبرویی را از خانواده دور کنیم. زمانی که به من گفتند رعنا آزاد شده است، به بهانه این که میخواهم او را به خانه ببرم، مقابل زندان رفتم. او را سوار کردم و به محلی که با همدستانم قرار گذاشته بودم، بردم و در آنجا او را به قتل رساندیم.
رفیع همسرش را دوست داشته است و میگوید: رعنا آبروی یک فامیل را برده بود. من نمیخواستم او را بکشم. خودش کاری کرد که مجبور شدم او را بکشم. رعنا، زندگی من و خودش را تباه کرد.
داوودابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: