پای صحبت‌های یک محکوم

اعتیاد زندگی‌ام را به آتش کشید

رفیق ناباب، دردهای کهنه، مرگ مادر و پایان شادابی. همه این مسائل باعث شده تا هوشنگ از یک جوان موفق به فردی معتاد تبدیل شود و حالا یک مجرم شده است و 4 سال زندان مجازاتی است که برای او در نظر گرفته‌اند. هوشنگ می‌گوید: اعتیاد زندگی‌ام را به آتش کشید. من می‌توانستم جوان موفقی باشم و برای خودم شغلی پر درآمد و خوب داشته باشم اما نتوانستم دور از افراد نابابی که اطرافم را گرفته بودند بمانم.
کد خبر: ۲۶۳۷۹۷

اوایل برای این که آرام شوم مواد مصرف می‌کردم و بعد دیگر برایم شد یک عادت و زندگی‌ام را نابود کرد. چرا هوشنگ معتاد شد. او به این سوال این طور پاسخ می‌دهد: شرایط بدی داشتم در خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کردم. مادرم مرد و من تنها شدم. علاقه من به مادرم آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستم تحت هیچ شرایطی با مرگ او کنار بیایم و نبودنش زندگی‌ام را نابود کرد.

هنوز هم خاطرات دوران کودکی این جوان را دگرگون می‌کند و می‌تواند به او امید ببخشد: خیلی بچه بودم که پدرم ما را ترک کرد. او با زن دیگری ازدواج کرده بود و بعد از این ازدواج دیگر به خانه‌ای که من و مادرم بودیم نیامد. یک روز مادرم به من گفت از پدرم جدا شده است و دیگر پدر به خانه ما نمی‌آید. مادرم کار می‌کرد و خودش هزینه‌های من را تامین میکرد. من به او خیلی علاقه داشتم و مادرم همه زندگی‌ام بود بعد از این که دیپلم گرفتم و با کمک مادرم در دانشگاه قبول شدم اگر درسم را به موقع تمام می‌کردم حالا یک مهندس بودم. اما مرگ مادرم زندگی‌ام را دگرگون کرد. یک روز زن همسایه با من تماس گرفت گفت که مادرم حالش بد شده. من هم به سرعت خودم را به خانه‌مان در شهرستان رساندم. اما دیگر مادرم نبود. او سکته مغزی کرد و چند روز بعد از این که در کما بود جانش را از دست داد. فشار سنگینی را تحمل می‌کردم. نمی‌توانستم بیشتر از این دوام بیاورم. یک ترم مرخصی تحصیلی گرفتم شاید بتوانم دوباره به خودم مسلط شوم. اما نشد. به خوابگاه برگشتم سیگار پشت سیگار شروع شد نمی‌توانستم غم از دست دادن مادرم را از یاد ببرم.

سیگار می کشیدم تا بهتر شوم اما نشد. هیچ چیز نمی‌توانست آرامم کند.

هوشنگ از اولین تجربه کشیدن مواد می‌گوید: یک روز خیلی گریه کردم دلم برای مادرم تنگ شده بود و به خودم می‌گفتم چرا تا این حد بدبخت و تنها هستم. یکی از دوستانم سراغم آمد و برای این که با من همدردی کند، یک سیگار به من داد. کمی صحبت کردیم و من آرام شدم. حال عجیبی داشتم و چند ساعت که گذشت از دوستم پرسیدم چه به من داد که این طور آرام شدم. جواب داد حشیش. چند ماه بعد از این ماجرا حشیش شد تنها دوست من. هر اتفاقی می‌افتاد که کمی ناراحتم می‌کرد به سمت حشیش می‌رفتم.

مرد جوان که دوره کردن آنچه در زندگی‌اش گذشته قلبش را به درد می‌آورد. این بار از این که چطور به سمت هروئین رفت می‌گوید: دیگر حشیش پاسخگوی من نبود آرامم نمی‌کرد باید چیزی مصرف می‌کردم که بتوانم آرام شوم. هر‌چند در درس خواندنم ، تاثیر می‌گذاشت. اما نمی‌توانستم آن را رها کنم. تنها یک ترم دیگر تا پایان درسم مانده بود. با این حال نمی‌توانستم آن را تمام کنم. آنقدر هروئین می‌کشیدم که نمی‌توانستم از اتاقم بیرون بیایم کار به جایی رسید که مرا از خوابگاه بیرون کردند. دوستان زیادی داشتم که سعی می‌کردند به من کمک کنند. آنها می‌خواستند هر طور شده مرا از این گرداب نجات دهند. اما من خودم نمی خواستم. چون فکر می‌کردم تنها چیزی که می‌تواند آرامم کند مواد است. در واقع من نمی‌دانستم در آن شرایط تنها کاری که می‌کنم نابود کردن خودم است.

مدتی بعد از این که هوشنگ را از خوابگاه اخراج کردند به کمیته انضباطی دانشگاه نیز فرا خوانده شد. آنجا بود که من را به جرم معتاد بودن از دانشگاه اخراج کردند. کاملا آواره شده بودم. به شهرم برگشتم و در خانه مادرم ساکن شدم. اما چون کاری نداشتم پولی هم به دست نمی‌آوردم. تصمیم گرفتم موادفروشی کنم تا هم بتوانم خودم استفاده کنم و هم این که پولی برای زندگی‌ام تامین کنم.

درد وحشتناکی بود چند بار در میان راه تصمیم گرفتم دوباره به سمت مواد بروم، اما مددکارانم با مشاوره‌هایی که به من دادند و کمک‌هایی که کردند باعث شدند تا آن روزهای بحرانی را پشت‌سر بگذارم. ماه‌ها طول کشیده است تا به حالت عادی برگردم. حالا که بهتر شده‌ام تصمیم گرفتم تقاضای تجدیدنظر کنم

برای این کار مجبور شدم دوباره به تهران بیایم. چون تهران شهر بزرگی است و فکر می‌کردم احتمال دستگیری در آن کمتر باشد.

هوشنگ نحوه بازداشتش را می‌گوید: مرا شناسایی کرده بودند. مدتی بود که همسایه‌ها ناراحت بودند و چند باری هم به من اعتراض کرده بودند. بعد هم که شناسایی شدم و دستگیرم کردند چون مقداری مواد همراهم بود به زندان محکوم شدم.

هوشنگ بعد از این همه سال اعتیاد و دوری از یک زندگی عادی تصمیم گرفته دوباره به زندگی عادی برگردد و آرزوی مادرش را برآورده کند. مدتی که در زندان ماندم تصمیم گرفتم هر طور شده اعتیاد را کنار گذارم. یک شب مادرم را در خواب دیدم. خیلی ناراحت بود گریه می‌کرد و هر چه می‌خواستم با او حرف بزنم نمی‌توانستم. جوابم را نمی‌داد و رویش را از من برمی‌گرداند. وقتی بیدار شدم خیس عرق بودم. خسته و درمانده. همان روز بود که تصمیم گرفتم به این وضعیت اسفبار پایان دهم. صبح که شد به مددکاری زندان رفتم و گفتم می‌خواهم مواد را ترک کنم. خودم می‌دانستم سم زیادی در بدنم است و موقع ترک درد زیادی خواهم داشت. با این حال تصمیم خودم را گرفته بودم. مددکاری من را به یک پزشک معرفی کرد و تحت نظر قرار گرفتم.

دوران سـخـتـی را پـشـت‌سـر گـذاشته است. او می‌گوید: درد وحشتناکی بود چند بار در میان راه تصمیم گرفتم دوباره به سمت مواد بروم، اما مددکارانم با مشاوره‌هایی که به من دادند و کمک‌هایی که کردند باعث شدند تا آن روزهای بحرانی را پشت‌سر بگذارم.

ماه‌ها طول کشیده است تا به حالت عادی برگردم. حالا که بهتر شده‌ام تصمیم گرفتم تقاضای تجدیدنظر کنم و از دادگاه بخواهم به خاطر این که رویه زندگی‌ام را تغییر دادم در مجازاتم تخفیف دهند و امیدوارم این اتفاق بیفتد.

مواد زندگی هر انسانی را دگرگون می‌کند و به تباهی می‌کشد. من هم از قربانیان این مواد بودم و دیگر تصمیم گرفتم راهم را در زندگی عوض کنم. بعد از آزادی به دانشگاه می‌روم تا شاید بتوانم یک ترم باقی مانده را تمام کنم و به زندگی عادی بازگردم. من نقشه‌های زیادی برای بهبود زندگی‌ام بعد از آزادی دارم. ای کاش می‌شد همه معتادان این کار را بکنند و بتوانند لذت آزادی و رهایی از اعتیاد را بفهمند. من خودم معتاد بودم و می‌دانم درد ترک اعتیاد چقدر زیاد است، اما معتقدم درد آن بیشتر از درد تحقیر و له شدن زیر‌‌بار این زندگی نکبت‌بار نیست.

حدیث ضابطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها