خون‌بازی

نامه‌ای که می‌خوانید نامه منحصر به فردی است. نامه‌ای است از یک مبارز. کسی که دارد با یک دشمن بزرگ می‌جنگد و به خاطر همین ما نامه‌اش را روی تخم چشم مان گذاشتیم و چاپش کردیم. این دوست عزیز که شاید مایل نباشد اسمش را ببریم از اصفهان برایمان نامه نوشته و به وصف یکی از لحظات دردناک زندگی یک معتاد پرداخته است. او حالا مشغول مبارزه با اعتیاد و در حال ترک است و حالا 6 ماهی می‌شود که توانسته بر این غول بی‌شاخ و سر چیره شود. همین جا به او دست مریزاد می‌گوییم و از خدا می‌خواهیم که به او و همه کسانی که مانند او تصمیم گرفته‌اند خودشان را از اسارت رها کنند کمک کند. دوست عزیز بدان که بعد از چاپ شدن این نامه تمام نسل سومی‌ها برای تو دعا خواهند کرد پس همیشه یادت باشد که تنها نیستی. ما کنارت می‌مانیم تا وقتی که تو پاکی را با همه وجود فریاد بزنی:
کد خبر: ۲۶۳۵۸۰

این خاطره مربوط به یکی از شب‌های وحشتناکی است که من با دیو اعتیاد گذرانده‌ام و فقط اشاره‌ای کوچک است به لحظات خالی از امید زندگی‌ام که آن را طی کرده‌ام. امید که زندگی جوانان این مرز و بوم خالی از این لحظات باشد. دلم می‌خواست این لحظات بدتر از بد را کسی بخواند. اگر چاپش کنید متشکر می‌شوم و اگر نه باز هم از شما متشکرم. در ضمن 6 ماهی می‌شود که با اعتیاد در جنگ و ستیزم و تا به حال توانسته‌ام با یاری خداوند و اطرافیان شکستش دهم، اما از آینده بسیار می‌ترسم برایم دعا کنید:

مرد خمار بود. عرق سردی تمام بدن و صورتش را فراگرفته بود. سرنگ در دستانش بود و نمی‌دانست کدامین رگ را باید پیدا کند. تمامی رگ‌هایش در اثر تزریق طی این چند سال و فرو کردن سرنگ خشکیده بودند. اوایل رگ‌ها درشت و نمایان بودند، اما اکنون چند وقتی بود که دیگر رگ‌ها از زیر دستش فرار می‌کردند. هر چه کرد نتوانست... تا به حال در همان لحظه کوتاه چهار، پنج بار ساعد دستش را سوراخ سوراخ کرده بود ولی فایده‌ای نداشت... دست دیگرش را هم امتحان کرد، اما نشد. مثل این بود که تمام رگ‌های بدنش داشتند انتقام آن چندسالی که راحت مثله‌شان کرده بود می‌گرفتند. حالا دیگر خودش باور داشت که رگ‌هایش به او دهن‌کجی می‌کنند. خماری امانش را بریده بود. با خودش لج کرده بود. با خودش و جسم و روحش. با خودش می‌گفت اگر این رگ‌ها حاضر نبودند سوراخ شوند باید از اول رضایت نمی‌دادند. ناگهان چشمش به آینه اتاق افتاد که روبه‌رویش ایستاده بود. از دیدن صورت خودش وحشت کرد. انگار چهره‌اش تغییر کرده بود. خود را به شکل ماری وحشتناک می‌دید که همه جای بدنش را نیش می‌زد. پس از کمی مکث آینه را برگرداند؛ کاری که در همه مسائل زندگی‌اش تا آن روز کرده بود. یعنی پاک کردن صورت مساله بدون آن که به راه‌حل اساسی فکر کند. بعد نگاهش به دستانش افتاد. ورم کرده و خونی بودند. خونی که بیشتر به سیاهی می‌زد تا سرخی.

خلاصه مجبور شد سراغ پاهایش برود و بعد... سرنگ را که بیرون کشید خودش به درون مرداب خیال کشیده شد و چراها به سراغش آمدند. مرتب از خود می‌پرسید: چرا من؟ بارها در طول این چندین سال این سوال را از خود پرسیده بود و همیشه هم بعد از پایان یافتن خماری و در نشئگی. قانونش این است. چند صباحی بود که دیگر جرات نگاه کردن به عکس‌های قدیمی‌اش را نداشت. اندوه دیدن قیافه شاداب و خندان آن وقتهایش دیوانه‌اش می‌کرد. حجم بغضش خیلی بیشتر از حجم گلویش بود. حالا دیگر واقعا به جایی رسیده بود که دوست داشت چشمانش را ببندد و دیگر باز نکند. شاید هم به همین خاطر بود که دوست داشت بیشتر لحظاتش را در خواب باشد چون شباهت خواب به مرگ را خیلی نزدیک می‌دید... .

همان موقع بود که تصمیم مهم زندگی‌اش را گرفت، می‌خواست ترک کند، این را در تمام وجودش حس می‌کرد، فردای آن روز به کمپ رفت. اوایل به او سخت می‌گذشت، اما تا چشم به هم زد 6 ماه گذشت. او 16 ماه پاک بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها