گلنوشا صحرا نورد

میمون شیطون

کد خبر: ۲۶۳۳۷۵

 

درخت با شدت تکان خورد اما شیطونک با یک پرش خود را به یک درخت موز رسانید و پنهان شد. یک خوشه بزرگ موز آویزان شده بود. با خود گفت چه غذای خوشمزه‌ای اما ناگهان چشمش به بینی بزرگی که در میان شاخه‌ها جستجو می‌کرد افتاد. شیطونک بینی را گرفت و کشید و آن را آهسته گاز زد و با انگشت فشار داد. صدایی غرید و گفت آی آی چه کسی میان برگ‌ها پنهان شده. اگر جرات داری خودت را نشان بده. شیطونک از میان برگ‌های بزرگ خم شد و گفت من اینجا هستم. فیل از دیدن میمون کوچک که او را مسخره می‌کرد به شدت عصبانی شد و با تمام نیرو کوشید تا درخت را از جا درآورد اما شیطونک نگران نشد و از شاخه‌ای به شاخه دیگر پرید و خود را به کنار رودخانه رسانید. در آنجا عده‌ای گورخر و گوزن آب می‌خوردند. شیطونک بر پشت یک گورخر پرید و دم گورخر دیگری را کشید و سومی را قلقلک داد. حیوانات بیچاره فریادکشیدند و گفتند: تو کیستی... تو کیستی ؟

آنها حتی نمی‌توانستند او را تنبیه کنند زیرا در کمتر از یک لحظه ناپدید می‌شد. یک روز میمون کوچولو به شیطونک اعتراض کرد و گفت چرا تو اینقدر اذیت می‌کنی. همه حیوانات از دستت ناراضی هستند. شیطونک شرمنده شد و تصمیم گرفت دیگر شیطونی نکند. ناگهان او صدای گریه‌ای شنید و دید یک حیوان کوچکی روی شاخه درخت نشسته و یک پلنگ مخوف برای گرفتن او کمین کرده است. شیطونک بهت‌زده پرسید پس مامان این حیوان کوچولو کجاست؟ ناگهان پرید و درست در لحظه‌ای که پلنگ می‌خواست او را بگیرد، شیطونک حیوان کوچک را بغل زد و از درخت پایین آمد. آقا فیله تصمیم داشت شیطونک را به خاطر شرارت‌هایش تنبیه کند اما به خاطر این‌که جان این حیوان کوچک را نجات داده بود او را بخشید و بعد آنها بر پشت فیل نشستند. سپس شیطونک شاد و خوشحال حیوان کوچولو را به مادر بازگرداند. و از آن روز طعم شیرین مهربانی و کمک به دیگران را چشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها