در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی تصمیم به ساخت این فیلم گرفتید، در فکر این بودید که آن را چگونه خلق کرده و جلوی دوربین ببرید؟
وقتی شما برای مضمون فیلم خود موضوع مرگ را انتخاب میکنید، فیلمی که میسازید، میتواند خیلی حساس و خاص باشد و مضمونی ویژه و ناب داشته باشد. واقعیت این است که من بشدت تحت تاثیر قصه یک آدم که استحاله شده بود، قرار گرفته بودم. بخصوص که اکنون در سن و سالی هستم که موضوع مرگ بیش از زمان دیگر، توجه مرا به خودش جلب کرده است. به همین دلیل، بزرگترین چالش برای من هنگام ساخت «عزیمتها» این بود که تصمیم بگیرم یک چنین قصه ناب و خاصی را چگونه تعریف کنم. آنچه بیشتر از هر موردی در این رابطه واقعا به من کمک کرد، دیدار و گفتگوهایم با آدمهای کفن و دفنکننده حرفهای بود. چندین بار از نزدیک به تماشای شیوه کار آنها نشستم. وقتی به آنها و کارشان نگاه میکنی، کمکم به این فکر میافتی که چیزی را در درون خودت میبینی و کشف میکنی. من هم وقتی به این مرحله رسیدم، متوجه آن نقطه عطفی شدم که براساس آن فهمیدم شکل و قواره فیلمم چگونه باید باشد.
مضمون مرگ در غرب به شکل رو به افزایشی مورد توجه قرار گرفته. آیا در ژاپن هم همین طور است؟
خیلی بیشتر از این. برای مدت زمان طولانی در ژاپن، مرگ به مثابه چیزی دوردست و بعید در نظر گرفته میشد و مردم عادی با سازمانها و اتحادیههایی که در ارتباط با این موضوع بودند، یک نبرد و جدال همیشگی داشتند. حتی زمانی که تو درگیر مراسم کفن و دفن و نیز تجلیل از یک مرده هستی، متوجه این نکته میشوی و احساس میکنی جماعت حاضر در مراسم نمیخواهند واقعیت مربوط به مرگ آن آدم مرده را قبول کنند. خیلی وقتها، آنها از تماشای فرد مرده داخل تابوت طفره میروند.
پیدا کردن بازیگران مناسب برای ایفای نقشهای مختلف قصه خیلی سخت بود؟
پیدا کردن بازیگرانی که به درد نقشهای فیلم بخورند، بخش حیاتی هر فیلم سینمایی است. در آغاز کار تو با امیدواری تمام برای خودت یک فهرست تهیه میکنی و دوست داری در همان قدم اول، همانهایی راکه در این فهرست از آنها اسم برده شده، در فیلمت داشته باشی، اما خیلی زود واقعیتها خودشان را به شما نشان میدهند و متوجه میشوی انجام این کار آن طورها هم که پیشبینی میکردی، نیست. مهمترین مساله هنگام انتخاب بازیگران، در دسترس بودن آنهاست و مشکل اصلی این است که آنها در دسترس نیستند، اما من هنگام ساخت این فیلم کمی خوششانس بودم. مهمترین خوششانسی من این بود که ایده اصلی فیلم را خود ماسای مولوکای مطرح کرد که در فیلم نقش داگا را بازی میکند. پس برای پیدا کردن بازیگر این نقش از همان روز اول مشکل نداشتم. روک هیرسوته که نقش همسر او را بازی میکند، قبل از این در دو فیلم من حضور داشته و وقتی به او پیشنهاد همکاری دادم، بلافاصله قبول کرد. خودم هم این واقعیت را میپذیرم که فاصله سنی آنها از یکدیگر زیاد است. ولی من هیرسوته را متقاعد کردم که این نکته در خدمت هدف کلی فیلم است. در عین حال، مطمئن بودم که او میتواند خیلی خوب از عهده اجرای نقش برآید. قصه فیلم در کل، قصه یک سفر بیرونی و درونی بود و من مطمئن بودم این دو بازیگر میتوانند حالات مختلف روحی و روانی این کاراکترها را به شکلی منطقی، در معرض نمایش بگذارند. در ارتباط با این فیلم باید بگویم من آدم خیلی خوششانسی بودم که توانستم تمام بازیگرانی را که برای نقشهای مختلف آن میخواستم، بدون ناراحتی و دغدغه به دست آورم.
بازی دادن و بازی گرفتن از جسدها مشکل بود؟!
خیلی زیاد. وقتی تو از آدمهای زنده برای ایفای نقش مردهها استفاده میکنی، با دردسرهای خیلی زیادی روبهرو میشوی، باید تلاش کنی چشمهای آنها بیحالت باشد و هیچیک از اعضای بدن آنها تکان نخورد. ولی انجام این کار اصلا آسان و راحت نیست. ما برای ایفای نقش جسدهای فیلم که نقش مهمی در قصه و فضاسازی دارند یک آگهی دادیم.
هزاران نفر به ما مراجعه کردند، ولی اکثر آنها نمیتوانستند آنچه را که ما میخواهیم، انجام دهند. از بین همه آنها، فقط تعداد معدودی را پیدا کردیم که میتوانستند هنگام دراز کشیدن، کمترین حرکت و جنبوجوش را داشته باشند. تازه اینجای کار بود که فهمیدم انجام این کار و پیدا کردن کسانی که بتوانند این کار را انجام دهند، چقدر سخت است. در عین حال، ما در قصه فیلم تعدادی کاراکتر داشتیم که در شروع ماجرا زندهاند و بعد میمیرند. اواسط فیلم ما با جسدهای آنان سر و کار داریم. نقش جسد را باید خود این بازیگران بازی میکردند و ما برای آنها بازیگر بدل نداشتیم. اینجای کار مجبور شدیم از افهها و جلوههای دیجیتال استفاده کنیم و آنها را در این صحنهها مورد استفاده قرار دهیم. این تصاویر دیجیتال با تصاویر واقعی تلفیق شد و به این ترتیب توانستیم از آنها، یک سری جسد واقعی درست و خلق کنیم. در بسیاری از فیلمها، بحث جسدهای حاضر در قصه یک فیلم، بحث یا موضوع مهمی نیستند اما در فیلم ما (چون با موضوع مرگ و مردگان سر و کار داشت) این مساله خیلی مهم بود.
نوعی طنز و شوخطبعی خاص در قصه فیلم وجود دارد. برای خلق لحن فیلم، این نکته چقدر برای شما اهمیت داشت؟
به طور طبیعی، همیشه فیلمهایی که با موضوع مرگ سر و کار دارند، شما مقدار زیادی گریه و زاری میبینید و حال و هوای کلی چنین فیلمهایی غمگین است. این یک ساختار تیپیکال و عمومی است وقتی تو میخواهی این ساختار را بشکنی و چیز دیگری ارائه دهی، آن وقت کار سخت میشود. اولین سوالی که در این ارتباط برای خود تو مطرح میشود این است که آیا اگر لحن فیلم از حالت خشک و غمگین خودش درآید و کمی شاد و کمدی شود، میتوان آن را تماشا کرد؟ در قصه فیلم ما مقدار زیادی صحنههای مراسم تدفین داریم و من اصلا قصد نداشتم آنها را غمگینتر از آنچه در عالم واقعیت است، به نمایش بگذارم. دیدگاه عمومی من نسبت به آدمها همیشه این بوده که آنها (هم من، هم شما و هم بقیه مردم) دارای 2 وجه و 2 جنبه هستند. یکی جدی و خشک و دیگری با نمک و شوخ. دوست دارم در فیلمهایم هم وجه ظاهری و هم وجه درونی کاراکترها را مورد بحث و بررسی قرار دهم. در حالی که مشغول نمایش رویه ظاهری آدمها هستیم، میتوانیم به درونشان هم نقب زده و به کنکاش در احوالات درونیشان بپردازیم. زمانی که شما نگاهی ساده و گذرا به آدمهایی میاندازید که مشغول انجام کاری جدی هستند، میتوانید وجه کمدی و شوخ کار آنها را هم در دل همین جدی بودن ببینید. این وجه به شکلی طبیعی خودش را به نمایش میگذارد. زمان ساخت عزیمتها، به این نکته فکر میکردم و میکوشیدم آن را به شکلی درست و منطقی روی پرده سینما به تصویر بکشم.
آیا کارگردانی این فیلم باعث شدبیشتر از گذشته متوجه حالات روحی خودتان شوید؟
کاملا. مرگ برای من همیشه چیزی دور از دسترس بوده و نگاهم به آن همیشه از یک فاصله معین بوده است، اما ساخت این فیلم نگاه مرا نسبت به آن عوض کرد. واقعیت این است که من اکنون 54 سال دارم. ساخت این فیلم کمک کرد تا متوجه این واقعیت شوم که مرگ پشت سر همه ما حضور دارد. بر خلاف این تصور که فکر میکنیم مرگ با ما کاری ندارد، به سراغ ما هم خواهد آمد. پیام عزیمتها هم در همین رابطه است. فیلم به بیننده خود میگوید زندگی کند و از زندگی خود لذت ببرد، اما به یاد داشته باشد که یک روز باید این زندگی را واگذار کند و برود. پس چه خوب است در حالی که داریم از زندگیمان لذت میبریم، به یاد داشته باشیم باید انسان خوبی هم باشیم و برای رضایت خاطر خودمان، باعث آزار و اذیت دیگران نشویم.
شاید این سوال را باید در اول گفتگو مطرح میکردم، ولی حالا میپرسم چطور شد که اصلا درگیر این پروژه شدید؟
خوب، ماساهیرو موتوکی بازیگر فیلم، سفری به هند داشت. او در آنجا کتابهای زیادی خواند و کارهای مختلفی انجام داد. او با شیوه کار «نوکاناشی( »مراسم مربوط به کفن و دفن آدمها) آشنا شد، اما این قضیه متعلق به 15 سال قبل است. در آن زمان موضوع مرگ، مضمون اصلی فیلمهای سینمایی نبود و نمیشد براحتی آن را به عنوان سوژهای برای یک فیلم انتخاب کرد. پس باید مدت زمانی میگذشت تا بتوان آن را به صورت فیلمی سینمایی ساخت. یکی دو سال قبل یک تهیهکننده مستقل که علاقهمند به مراسم نوکاناشی شده بود، تصمیم گرفت فیلمی در این باره تهیه کند. او فیلمنامهای نوشت و آن را به من داد تا اگر مورد پسندم قرار گرفت، کارگردانیاش را به عهده بگیرم. فیلمنامه نسبتا خوبی بود و مرا تحت تاثیر قرار داد. این مساله باعث شد تا به موضوع زندگی و زندگی کردن فکر کنم. از دل این موضوع بود که به مرگ رسیدم. در حقیقت این فیلمنامه با نمایش زندگی آدمها، مضمون مرگ را مطرح میکرد.
قرار شد همان فیلمنامه را کار کنید؟
خیر. آن را دوبارهنویسی کردم. با همکاری فیلمنامهنویس و موتوکی آن را به صورت جدیدی نوشتیم. پس از چند ماه کار روی این فیلمنامه، احساس کردم حالا میتوانم کلید فیلمبرداری فیلم را بزنم. صادقانه بگویم، حتی وقتی فیلمبرداری فیلم شروع شد، هنوز مطمئن نبودم حاصل کار چه خواهد شد و واکنش تماشاگران نسبت به آن چه خواهد بود. همزمان با فیلمبرداری، با آدمهای مختلف درباره مضمون مرگ بحث میکردم و به این ترتیب خودم هم بیشتر از پیش متوجه مضمون اصلی فیلم (یعنی مرگ) شدم. قصه فیلم میخواهد بگوید در همان حال که زندگی را پاس میداریم و از آن لذت میبریم، باید مرگ را هم به یاد داشته باشیم.
برای اکران عمومی فیلم که مشکلی نداشتید؟
چرا نداشتیم؟! وقتی فیلم آماده نمایش شد، کسی حاضر به خرید و توزیع آن نبود. همه میگفتند مضمون فیلم چیزی است که کسی حاضر به تماشای آن نیست، ولی شانسی که داشتیم این بود که فیلم بازیگران خوب و سرشناسی داشت. همین مساله باعث شد که سرانجام خریداری برای آن پیدا شود.
موفقیت اسکاری فیلم باعث فروش بالای آن شد؟
این موفقیت کمک کرد تا فروش فیلم بهتر شود. در حقیقت قبل از اینکه فیلم به اسکار برود در گیشه نمایش با استقبال عمومی روبهرو شده بود. فیلم تا آن زمان حدود 25 میلیون دلار فروش کرده بود که برای فیلمی با مضمون مرگ یک فروش خیلی خوب محسوب میشود. زمانی که فیلم، اسکار بهترین اثر خارجی سال را گرفت، اکران عمومی آن تقریبا تمام شده بود ولی توزیعکنندگان فیلم آن را دوباره در تعداد زیادی سالن سینما به نمایش گذاشتند. مردم که خبر موفقیت اسکاری فیلم را شنیده بودند، دوباره به تماشای آن رفتند و باعث افزایش بیشتر رقم فروش آن شدند.
بعد از موفقیت اسکاری فیلم، فروش آن چقدر شد؟
حدود 45 میلیون دلار. یک نکته جالب هم این است که دریافت اسکار باعث شد فیلم خریداران بینالمللی زیادی پیدا کند. حدود 60 کشور جهان این فیلم را برای نمایش عمومی خریداری کردند.
به عنوان آخرین سوال، وقتی میخواستید فیلم را جلوی دوربین ببرید در تعداد زیادی مراسم تشییع جنازه و تدفین شرکت کردید. چه تجربهای از این تجربه به دست آوردید که میخواستید در دل قصه فیلم بگنجانید؟
اول از همه میخواستم بدانم نوکاناشی درباره چیست. متوجه شدم در جریان این مراسم چقدر نسبت به آدمهای مرده احساس مسوولیت میشود و مراقب آنها هستند. یک بار برای دستیاری یکی از این مراسمها رفتم. آنجا هیچ صدایی وجود نداشت و شما فقط صدای کارهای اجراکننده مراسم را میشنیدید و میتوانستید کاری را که او انجام میدهد، کاملا حس کنید. تجربهای که به دست آوردم این بود که هر یک از این مراسمها برای خودش و در درون خودش یک درام یگانه دارد. میخواستم این حس و تجربه را روی پرده سینما به تصویر کشیده و با تماشاچی فیلمم آن را تقسیم کنم.
مترجم: کیکاووس زیاری / منبع: آسوشیتدپرس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: