تلخ و شیرین؛ چون شهادت

این هفته را شاید بتوان هفته شهادت نامید؛ به دلیل این چهار مناسبت: نخست هفتم تیرماه سالروز شهادت شهید مظلوم آیت‌الله دکتر بهشتی و 72 تن از یاران امام خمینیره‌ در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، دیگری هشتم تیرماه که روز مبارزه با سلاح‌های شیمیایی و میکروبی است، سوم شهادت آیت‌الله صدوقی، چهارمین شهید محراب در روز یازدهم تیرماه و چهارم سرنگونی هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران توسط ناوگان آمریکا در روز 12‌‌‌تیرماه 1367.
کد خبر: ۲۶۲۸۵۲

هم‌اکنون 20 سال از پایان حماسه دفاع مقدس می‌گذرد. سینما و تلویزیون در طول این سال‌ها تلاش‌ بسیاری کرده برای بازتاب وقایع و معرفی انسان‌های تاریخ‌ساز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. جوانان از جان‌گذشته‌ای که رفتند و با ایمان جنگیدند تا از این خوان نعمت‌الهی، شهادت، ایثارگری و آزادگی را توشه بردارند و دیگرانی که بی‌یادگار بازگشتند تا شاهدان شهود شهیدان جبهه حق علیه باطل باشند. شهود بر آن راز پنهان عالم که جز به بهای خون فاش نمی‌شود. اما چه زیباست وقتی شاهد باشی، راوی باشی و آنچه را به چشم سر و دل دیده‌ای با قلم و تصویر شهادت بدهی و سرانجام پاداش این روایت صادقانه‌ات شهادت در پیشگاه حضرت حق باشد. چه زیباست سیدمرتضی آوینی بودن. امروزه دیگر مستندهای روایت فتح شهید آوینی مهم‌ترین آرشیو تصویری دفاع مقدس به شمار می‌رود. اما این به تنهایی مساله نیست. نوع نگاه است که اهمیت دارد. نگاهی که صحنه نبرد را رحمت می‌داند نه نقمت. مرگ را شهادت می‌داند نه جان‌باختگی و بالاخره فتح را در دل‌های شیدای مومنین دنبال می‌کند نه تجهیزات نظامی و خمپاره و اسلحه و نارنجک. اینها مبدا و وسیله‌اند. دیگری هادی به مقصد است. آدم‌‌های این جنگ چه بسا با چشم بسته بهتر می‌توانند هواپیمای مهاجر را برای بمباران مواضع دشمن هدایت کنند و این‌چنین است که نامی دیگر در کنار سیدمرتضی آوینی این بار با سینمای داستانی جنگ جلوه‌گر می‌شود: ابراهیم حاتمی‌کیا؛ دوستی که آوینی در نامه‌ای خطاب به او از شباهت‌های نگاهشان به جنگ چنین می‌گوید: «کربلای پنج کربلای چهار تن از دوستان من و تو بود. حسن هادی، رضا مرادی، ابوالقاسم بوذری و امیر اسکندر یکه‌تاز که تو او را دیده بودی که چگونه در خون خویش فرو می‌غلتد. خون نیز همرنگ آتش است و همان‌سان فوران می‌کند. یادم هست که حیرت شهادت یکه‌تاز تا آنگاه که راز خون را کشف نکردی در تو فرو ننشست. در همان نخستین قدم، هنوز فرصت فیلمبرداری نیافته، سفیر عشق سر رسیده بود و امیر اسکندر یکه‌‌تاز را در برابر چشمان حیرت‌زده تو با خود برده بود. با خود می‌گفتی: «او که هنوز فرصت انتخاب نیافته است.» حال آن‌که او پس از «انتخاب» روی به راه نهاده بود. من می‌دانستم... و تو هم دریافتی. آن روزهای آخر، دیگر عصرها به خانه نمی‌رفت. می‌آمد و کنار من، پشت میز موویلا می‌نشست و حرف می‌زد. چیزی در درونش شکسته بود و مثل منتظران، دل به اکنون نمی‌سپرد. فهمیده بود که در عالم رازی هست که عقل به آن راه نمی‌برد. فهمیده بود که میان این راز و آسمان، رابطه‌ای هست. فهمیده بود که آدم‌ها بر دو گونه‌اند: آنان که با «عقلشان» می‌زیند و دیگرانی که زیستشان با «دل» است؛ چه بسیارند آنان و چه قلیلند اینان؛ چه سهل است آن گونه زیستن و چه دشوار است این‌گونه بودن. بهشت ارزانی عقل اندیشان. اما در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود... تو میراث‌دار امیر اسکندریکه‌تاز هستی و من بر این شهادت می‌دهم.» و در ادامه شهید با این عبارت میراث‌داری امیر اسکندر یکه‌تاز را این‌گونه تفسیر می‌کند: «دوست من!‌ فیلم «از کرخه تا راین» تلخ است؛‌ به تلخی بمب‌های شیمیایی، به تلخی از دست دادن فاو، به تلخی مظلومیت بسیجی. می‌خواهم بگویم که تلخ است، اما ذلیلانه نیست. این تلخی همچون شهادت شیرین است.»

تلخ و شیرین،‌ همچون شهادت ملاک نابی است برای سنجیدن کیفیت آثار سینمای داستانی جنگ ایران. قبل از حاتمی‌کیا و بعد از او، قبل از دیده‌بان، مهاجر، از کرخه تا راین و بعد از اینها. چرا که بحق این 3 اثر را بایست نقاط عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس ایران به شمار آورد.

آنچه «دیده‌بان»( 1367)‌ را از دیگر آثار پیشین متمایز می‌کند، نگاه متفاوت فیلمساز به شخصیت‌ها و موقعیت‌های داستانی جنگ است. نگاهی عمیق برخاسته از شناختی واقعی از روح حاکم بر وقایع و آدم‌های جنگ. همان نگاهی که شهید سیدمرتضی آوینی در مجموعه روایت فتح به جنگ داشت و در نوشته‌های مطبوعاتی خود در سال‌های بعد هم به کرات از آن سخن گفت. از این زاویه دیگر جنگ بستری برای کشت و کشتار و خون و خونریزی نیست. عذاب آسمانی و مظهر بی‌عدالتی دستگاه حاکمیت الهی نیست. جنگ، گود پهلوانی است. هنر می‌خواهد که از این گود به آسمان پرواز کنی و بیرون نیایی. کسی دیگری را نمی‌کشد و هیچ‌کس بی‌حساب زنده نمی‌ماند. باور به «ما رمیت اذ رمیت» می‌طلبد و ایمان به «ما رایت الا جمیلا.» پهلوانان این میدان ایمان‌آزمایی، امثال سعید در فیلم «از کرخه تا راین» هستند که می‌دانند کثیف‌تر از واژه «جنگ» گاهی «صلح» است. چشم‌هایشان را که از دست می‌دهند نمی‌گویند اثرات سوء جنگ است، می‌گویند: گرفته به بال ملائک. این همان تلخی قرین با شیرینی است؛ همان معیاری که سیدمرتضی به دستمان داد.

سخن گفتن از حاتمی‌کیا اما با سرانجامی تلخ بدون شیرینی همراه است. گویی «آژانس شیشه‌ای»( 1376)‌ حسن‌ختام میراث‌داری امیر اسکندر یکه‌تاز برای حاتمی‌کیا بود. وقتی گلوی عباس در هواپیما سوخت و تنها مرهمش دست خونین حاج کاظم بود تا اندکی بعد با پرواز جانسوزش تلخ‌ترین شهادت فیلم‌های حاتمی‌کیا را نشانمان دهد دیگر می‌بایست می‌فهمیدیم که از این پس رشادت‌ها و شهادت‌های فیلم‌های حاتمی‌کیا تلخ خواهد بود بی‌شیرینی. «موج مرده»( 1379)‌، «ارتفاع پست»( 1380) و «به نام پدر»‌ (1384) فیلم‌های تازه حاتمی‌کیا بودند و حاوی نگاه دیگر او به جنگ. نسل جدید به فیلم‌های حاتمی‌کیا پا گذاشت تا تردید، یاس، تلخی و بی‌هدفی خود را به رخ بکشد و در جبهه تازه نبرد پیروز قاطع میدان باشد. دیگر جایی برای قدیمی‌ها نبود. حرفی هم برای گفتن به امروزی‌ها نداشتند. تو گویی احساس پوچی و ندامت حاصل فاصله گرفتن از آن حال و هوای بی‌بدیل گذشته بوده است.

حرف‌های «به نام پدر» را می‌توان در این دیالوگ‌های «حبیبه» منعکس دید: «منم بالاخره تو جنگ تو شرکت کردم بابا، ولی هنوز پلاک بهم ندادن»، «مگه نگفتین آتش‌بس آخر جنگه بابا»، «من نرفته بودم بجنگم، هیچکی نظر منو نپرسید»، «تا کی شما باید جای من امضا کنین بابا»، «هنوزم نمی‌خواین قبول کنین که من جنگ شما رو ادامه دادم بابا؟» و... و حالا پدر جنگ‌رفته هیچ پاسخی برای این سوالات ندارد و ما افسوس می‌خوریم که گویی یا دیگر در زمانه‌مان سعید «از کرخه تا راین» و عباس «آژانس شیشه‌ای» نداریم یا فیلمسازی نیست که آنها را که از فرط اخلاص و تواضع کنج عزلت گزیده‌اند پیدا کند و نشانمان دهد و ستایش سپاسگزارانه‌مان را برانگیزد.

توجیه «مایکل کورلئونه» در شاهکار سینمایی فرانسیس فورد کاپولا برای فراموشی دیدگاه پدرش این بود: «زمانه عوض شده است»!؛ اما چرا آدم‌ها عوض می‌شوند؟ یا چرا آنها که عوض نشده‌اند دیده نمی‌شوند؟

آزاد جعفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها