در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم آلیزابت هارلی، 36 ساله به اتهام بقتل رساندن همسر 37 سالهاش «نوآ» که یکی از تجار موفق آمریکا بود دستگیر و راهی دادگاه شده است. او متهم است زمانی که تصمیم به جدایی از شوهرش را گرفته و متوجه شده اوضاع آنچه که او فکرش را میکرده پیش نرفته است با شلیک 3 گلوله به سوی وی او را از پا درآورده است. 2 فرزند 10 و 7 ساله این زوج تا زمانی که رای دادگاه برعلیه مادر آنها صادر شود نزد پدربزرگ و مادربزرگشان باقی خواهند ماند.
«وقتی که ازدواج کردیم چیزی نداشتیم. همه دارایی ما حدود 5 هزار دلار پولی بود که پدرم به عنوان هدیه ازدواج به ما داد. نوآ پدر و مادری داشت که با ازدواج ما موافق نبودند و به همین خاطر از همان سالهای نامزدیمان ارتباطشان را با نوآ قطع کردند. او که میدانست فرزندخوانده آنها بوده و آنان وقتی که 2 ساله بوده او را از پرورشگاه گرفتهاند احساس میکرد که آنها هرگز او را دوست نداشتهاند شاید احساس عجیبی که نسبت به موفق شدن در کار و تحصیلش داشت همه بخاطر آنها بود. احساس میکرد اگر بتواند قلههای بیشتری را در زندگیش فتح کند به آنها نشان خواهد داد که او آن پسری که آنها فکر میکردهاند نبوده او میگفت که زمانی که دبیرستانی بود و پسری بازیگوش و درس نخوان بود یک بار شنیده که پدر و مادرش در حالی که به آرامی صحبت میکردهاند ادعا کردند که او احتمالا ژن ناآرامی را در خانوادهاش به ارث برده است. خانوادهای که او حتی یک بار هم اسمی از آنها نبرد و برای پیدا کردنشان هیچ تلاشی نکرد.» طبق آنچه که خانم هارلی ادعا میکند همسر او از زمانی که آنها با هم ازدواج کردند علاقه زیادی نسبت به کار و فعالیتش نشان میداد. به گفته وی روزهایی در سال پیش میآمد که او بیش از 18 ساعت را کار میکرد و حتی وقت برای صحبت کردن با همسر و یا فرزندانش نداشت. درگیری اصلی میان این زوج زمانی آغاز شد که خانم الیزابت از همسرش درخواست طلاق کرد. او تصور میکرد زمانی که شوهرش با مشغله فکری بسیاری که دارد حتی وقتی برای گرفتن تماس تلفنی با خانوادهاش را ندارد حضانت بچهها را به عهده نخواهد گرفت. اما اشتباه کرده بود. به محض آن که الیزابت موضوع طلاق را عنوان کرد با کمال تعجب متوجه شد که همسرش با آن موافق است اما شرطی دارد. او باید حضانت بچهها را به پدرشان میسپرد و در غیر این صورت او به شکل قانونی این روند را طی میکرد. «باور کردنی نبود من تمام سالهایی را که او جوان و زندگیش را برای کار و پول در آوردن صرف کرده بود را در کنارش بودم. درست است که تنها چند سال بعد از اتمام درسمان و زمانی که شرکت تجاریاش بزرگ و بزرگتر میشد مدام به او اعتراض میکردم که زمانی را هم برای خانوادهاش اختصاص دهد اما با وجود آن همیشه در کنارش بودم و از او حمایتکردم. اگر سکوتهای من در قبال فـعـالـیتهای او نبود خودش هم میدانست که شانس زیادی برای موفقیتهای بزرگی که به آنها رسید را نداشت. وقتی دخترم 10 ساله شد و احساس کردم دیگر آنقدر بزرگ است که میتواند درک کند چرا من از پدرش قصد جدایی دارم با او صحبت کردم. من در طول چند ماه آرام آرام به او که میدانستم روحیه شکنندهای دارد و نماندم که ادامه زندگی پدر و مادرش فایدهای ندارد و شاید همه ما اگر این تصمیم گرفته شود خوشحالتر باشیم. او حرفی نمیزد. میدانستم با این که پدرش را بسیار کم میبیند اما به او علاقهمند است و به همین خاطر دلم نمیخواست که کوچکترین لطمه روحی به او وارد شود. وقتی درخواستم را با «نوآ» مطرح کردم ابتدا سکوت کرد. طبق معمول در محل کارش بود و من با عنوان این که یک موضوع اضطراری پیش آمده توانستم که از منشیاش فرصتی برای حرف زدن با او بگیرم. سکوت او میتوانست دو معنی داشته باشد یا موافق بود یا از روی مخالفت سکوت کرده بود تا راهی برای حرف زدن بیشتر پیدا کند. در طول سالها کار کردن با بزرگترین شرکتها آنقدر سیاستمدار شده بود که بداند چه حرفی را در چه جایی باید بزند و من هم این را خوب میدانستم بنابر این سکوت کردم تا ببینم چه حرفی برای گفتن دارد. همان طور که فکرش را میکردم حتی یک بار هم در جملاتش لحنی مبنی بر تاسف و یا حتی غمانگیز بودن برای آنچه که در حال رخ دادن بود ندیدم. انگار اهمیت زیادی برایش نداشت که خانوادهای که او داشته روی همین سرمایهگذاریهای کلان در زندگیش در حال فروپاشی است.
او گفت که به وکیلش خواهد گفت تا تمام مراحل قانونی کار را دنبال کند. پس سکوتش معنی رضایت از این جدایی را داشت و من در دلم خوشحال بودم که اوضاع همان طور که من میخواستم پیش رفته است. او گفت که دینی را که به پدرم داشته ادا خواهد کرد و مبلغ زیادی پول را به حساب او واریز خواهد کرد تا او بداند همواره مدیون کمکی است که او در ابتدای ازدواجمان به ما کرده است. در پایان صحبتش ناگهان دوباره سکوت کرد و به من گفت که به حرفهایش خوب گوش کنم. او گفت که درست است که ازدواج ما به بهترین و راحتترین شکل صورت خواهد گرفت و من تمامی حقوق خود را دریافت میکنم اما یک موضوع باقی می ماند و آن هم حضانت بچههاست که باید او به عهده بگیرد. خشک شده بودم و تلفن در دستم مانده بود. نمیفهمیدم چه میگوید. فکرش را هم نمیکردم که چنین حرفی را از دهانش بشنوم. او بچهها را برای چه میخواست حتی وقت نداشت که به خواستههای کوچک روزمره آنها رسیدگی کند چه برسد به این که به مدرسه، به تکالیف و تفریحاتشان برسد. نمیدانستم چه بگویم، او گفت که بهتر است بادرخواست او موافقت کنم و مشکلاتی را پیش نیاورم زیرا در غیر این صورت با وکیل خبرهای که دارد میتواند اسنادی را جور کند که نشان دهد من از مشکلات روحی رنج میبرم و نمیتوانم به درستی از آنها نگهداری کنم. او همه حرفهایش را زد و سپس گوشی را قطع کرد. دیوانه شده بودم. 24 ساعت را در خانه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم شوکی به من وارد کرده بود که قابل هضم نبود. نمیدانستم از چه حرف میزند. او فهمیده بود که بخاطر حملات استرسی که به من دست میداد از دکـتـر قـرصهـای آرامـبـخـش گـرفتهام و از این موضوع میخواست سوءاستفاده کند. چطور فهمیده بود که من به دکتر مراجعه کردهام. او که هیچچیز از زندگی ما نمیدانست تنها راهش از میان برداشتن او بود. آنقدر رقیب کاری داشت که کسی به من شک نکند این بود که منتظرش ماندم تا به خانه برگردد. 2 روز بعد که از سفر کاری بازگشت نیمههای شب سراغش رفتم و تمام تنفر چند سالهام را خالی کردم. غافل از این که صبح روز بعد به اتهام قتل نوآ دستگیر خواهم شد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: