حسادت زندگیم را تباه‌ کرد

«من و کاملیا 4 سال با هم اختلاف سنی داشتیم. من تولد چهار سالگیم را به خوبی به یاد دارم که با مادربزرگم در خانه تنها بودیم. او به من توضیح می‌داد که مادر و پدرم برای این که مهمان جدید خانواده‌مان را به خانه بیاورند به بیمارستان رفته‌اند. همان روز بود که خواهرم به دنیا آمد. شاید ریشه تمامی مشکلات ذهنی که من با او داشتم از همان روز آغاز شد. روزی که احساس کردم پدر و مادری که همیشه تمام وقتشان برای من بود برای آوردن مهمان جدیدمان روز تولدم در کنارم نبودند و تنها کادوی مرا که یک هواپیمای اسباب بازی نسبتا بزرگ بود به مادربزرگم داده بودند تا آن را به من بدهد. ورود کاملیا به زندگی من با کینه شدید من همراه بود.»
کد خبر: ۲۶۲۱۵۳

«کریس ریلان» 25 ساله به اتهام بقتل رساندن خواهر 21 ساله‌اش کاملیا به حبس ابد محکوم شده است. کریس مدعی است که روزی که خواهرش را با ضربات چاقو از پا درآورده شرایط عادی نداشته و تحت تاثیر قرص‌های روان‌گردان بوده است. با اثبات این که او هنگام وقوع این سانحه کاملا می‌توانسته درست فکر کند و در خون او هیچ دارویی دیده نشده اعضای هیات منصفه رای به حبس ابد برای او صادر کردند. کریس باید تا پایان عمرش را به اتهام به‌قتل رساندن خواهری که به گفته خودش هرگز آزاری مستقیما به او نرسانده بود پشت میله‌های زندان بماند.

«روزی که کاملیا را به خانه آوردند بخوبی جلوی چشمانم دارم. بسیاری از اعضای خانواده‌مان در خانه ما بودند و مادرم با خوشحالی او را در آغوش گرفته بود. نمی‌توانستم صورت آن نوزاد را به خوبی ببینم چون با پارچه‌ای سفید رنگ تمام بدن او را پوشانده بودند. احساس خوبی نداشتم. از این که مادرم و پدرم موجود دیگری را به جز من به خانه آورده بودند ناراحت بودم. همیشه می‌خواستم که در مرکز توجه باقی بمانم و آن روز بود که فهمیدم با ورود این مهمان جدید همه چیز تغییر کرده است. مادرم که سعی می‌کرد مرا فراموش نکند متوجه نگاه‌های ناراحت من شده بود و مدام از من تعریف می‌کرد. اما احساس من درست بود با گذشت روزها و ماه‌ها همه چیز همان طوری پیش رفت که من حدس آن را می‌زدم. کاملیا کانون توجه خانواده عزیز من شده بود. اولین قدم‌هایش، حرف زدنش و حتی غذاخوردنش برای پدر و مادرم جالب بود و هر حرکتی که من می‌کردم به نظر آنها اشتباه بود. حتی اجازه نداشتم وارد اتاقی که او در آن می‌خوابید بشوم چون مادرم می‌گفت من دائما در حیاط خانه مشغول بازی کردن هستم و چون معمولا یادم مــی‌رود کــه دسـت‌هـا و پـاهـایـم را درسـت بـشـویـم مـمـکـن اسـت میکروب‌هایی را وارد فضای اتاق او کنم. جزئیات عجیب، در ذهنم مانده است. جزئیاتی که همه آنها آن کار فجیع مرا رقم زدند.» کریس مدعی است زمانی که متوجه شده پدرش مبالغ زیادی پول را در اختیار کاملیا قرار داده تا با اتمام دوران تحصیلش به گردش دور اروپا برود بشدت به او حسادت کرده است. او معتقد است از آنجایی که او سال‌ها بود برای گرفتن مبلغی پول برای شروع یک تجارت شخصی از پدرش خواهش می‌کرد و هنوز هیچ جوابی نگرفته بود این کار او تبعیض میان آنها را نشان می‌داد. کریس که کنترل خود را از دست داده بود. نیمه‌های شب در حالی که صبح فردا قرار بود کاملیا شهرشان را ترک کند به اتاق او رفت و با ضربات عمیق چاقو او را از پا در‌آورد و سپس به اتاق پدر و مادرش رفت. او که تحت تاثیر کاری که انجام داده بود بشدت شوکه بود پدرش را صداکرد و به او گفت که خواهرش را بشدت مجروح کرده است. تلاش بسیار پزشکان برای نجات دادن این دختر جوان بی‌فایده بود و او براثر خونریزی شدید جان خود را از دست داد و برادرش با اعتراف به قتل راهی دادگاه شد. «وقتی13 یا 14 ساله بودم می‌خواستم همیشه تنها باشم حضور همیشگی کاملیا در خانه که برای همه جذاب بود اعصابم را بهم می‌ریخت. او به نظرم بی‌دلیل همیشه شاد و خوشحال بود و برایش زندگی یکی از قشنگ ترین اتفاقات پیرامونش بود. برای من این‌طور نبود. از این‌که می‌دیدم هرچه که برای او خریداری می‌شود لااقل دو برابر اجناسی که برای من تهیه می‌شود قیمت دارند عصبی می‌شدم. مادرم می‌گفت او دختر است و بیشتر به لوازم تزئینی احتیاج دارد و به همین علت حتی پول توجیبی او با این که 4 سال از من کوچک‌تر بود به اندازه من بود. اینها مرا ناراحت می‌کرد و باعث می‌شد احساس تنفر زیادی به او داشته باشم. کاملیا سعی زیادی می‌کرد تا رابطه خوبی با من برقرار کند اما بی‌فایده بود. او مدام به‌ من می‌گفت همه دوستانش برادرانی دارند که تنها چند سال با آنها اختلاف سنی دارند اما آنقدر باهم دوست و رفیق هستند که همه تفریحاتشان با یکدیگر است. او همیشه از من می‌خواست که مثل دوستانش باشم اما این طور نبودم او را به چشم رقیبی می‌دیدم که می‌خواست همه زندگیم را از من بگیرد. او با به دنیا آمدنش پدر و مادرم را از من گرفته بود و هر چه بزرگ‌تر می‌شد امکانات بیشتری هم درخواست می‌کرد و با موافقت پدر و مادرم با هر چه که او لازم داشت من بیش از پیش عصبی می‌شدم.» به گفته والدین کریس آنها از حدود 7 سالگی او متوجه شده‌اند که او احساس حسادت بیش از حد و غیرعادی نسبت به خواهرش دارد. معلم کلاس اول او با احضار والدینش عنوان کرده بود که او مدام سرکلاس از خواهرش صحبت می‌کند که علاقه‌ای به او ندارد و معتقد است که وجودش در خانه آنها زیادی است. والدین او سعی زیادی کردند تا به او اثبات کنند که او اشتباه می‌کند و میزان علاقه‌ای که آنها به فرزندانشان دارند کاملا یکسان است. اما کریس زیر بار نمی‌رفت. سال‌ها بعد زمانی که 15 ساله بود او برای اولین بار روی خواهرش دستش را بلند کرد. کریس وقتی متوجه شد که کاملیا یکی از کاست‌های آهنگ مورد علاقه او را از اتاقش برداشته به سوی او حمله‌ور شد و ضربه ای به سر او کوبید. بر اثر این ضربه کاملیا بیهوش شد که پس از انتقال به بیمارستان مشخص شد که مشکل اساسی نیست و تنها شوکه شده است. از همان زمان کریس با پیشنهاد پزشکان بیمارستان راهی مطب پزشک روانشناس شد. او پس از 4 جلسه حضور پیش روانشناس ادعا کرد که از او هیچ چیزی یاد نمی‌گیرد و دیگر زیر بار حضور در این مطب نرفت. خانم و آقای ریلان که از وجود او در منزلشان برای دخترشان می‌ترسیدند. همه سعی خود را می‌کردند تا به بهترین شکل و متعادل‌ترین روش رفتار کنند کاملیا که بعد از آن سانحه از برادرش می‌ترسید تا جایی که می‌توانست از او فاصله می‌گرفت. به گفته روانشناس کریس، او تا حد زیادی داستان‌هایش را در ذهن خودش بزرگ کرده و ساخته بود و به همین خاطر از خواهرش تنفر زیادی داشت. انگار توجه‌های بیش از حد والدینش را به خودش نمی‌دید و تنها یک چیز برایش مهم بود آن هم از میان برداشتن کاملیا بود. در طول سال‌ها او با این‌که سعی می‌کرد ظاهر خود را حفظ کند و از او فاصله بگیرد اما کینه‌ای که از او در دل داشت را همچنان در خود می‌پروراند تا این که شب سانحه فرا رسید.

«من از خانه بیرون رفتم و زمانی که برگشتم متوجه شدم پدر و مادرم در حال حرف زدن با کاملیا هستند. آنها می‌گفتند که پولی را که او از آنها خواسته در اختیارش می‌گذارند. انگار هیچ چیزی دیگر نمی‌شنیدم. فقط با خودم فکر کردم این بار زیر بار این تبعیض نمی‌روم و بالاخره عکس‌العمل نشان خواهم داد. بدون آن که به روی خودم بیاورم وارد خانه شدم و به اتاقم رفتم، تا این که شب ناگهان دست به آن فاجعه زدم. بعدها بود که فهمیدم پدرم پولی را که من خواسته بودم نیز تهیه کرده بود تا در اختیارم بگذارد. حسادت زندگیم را تباه کرد.»

مترجم : المیرا صدیقی
منبع :کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها