درد ‌‌‌دلهای زنی که به سرقت کشانده شد

تسلیم در برابر ناملایمات

ازدواج زود هنگام به گفته کارشناسان یکی از مهم‌ترین عوامل بروز اختلال در روابط زن و شوهر است و گاه کار را به جایی می‌رساند که امکان جدایی نیز به وجود می‌آورد. لیلا نیز یکی از این زنان است که در 11 سالگی ازدواج کرده و حوادثی که بعد از ازدواجش به وجود آمده باعث شده او از شوهرش جدا شود و حالا کار به جایی رسیده که این زن را به عنوان خدمتکار سارق دستگیر کرده‌اند و در مجتمع قضایی بعثت پرونده دارد.
کد خبر: ۲۶۲۱۴۳

او 32 سال بیشتر ندارد، اما به چهره‌‌اش که نگاه می‌کنی به مانند زنی 45 ساله به نظر می‌رسد. او در مورد ماجرای زندگی‌اش می‌گوید: 11 ساله بودم به قول مادرم شدم عروس، مرا به یکی از اقواممان که در تهران زندگی می‌کرد دادند. شوهرم هم 18 سال بیشتر نداشت، با هم ازدواج کردیم. من درک درستی از زندگی مشترک نداشتم. مادرم خیلی از شوهر من خـوشـش مـی‌آمد و فکر می‌کرد ازدواج ما یعنی خوشبختی مطلق من. می‌گفت عروس شدن خیلی خوب است پول، خانه راحت و زندگی شهرنشینی خیلی لذت‌بخش است. من هم حرف‌های مادرم را باور می‌کردم به تهران آمدیم من زندگی مشترک را با شوهرم و در خانه مادر شوهرم آغاز کردم. انجام کارهای خانه برایم سخت بود. راستش را بگویم اصلا متوجه نمی‌شدم باید در خانه کاری هم انجام داد صبح که شوهرم می‌رفت سر کار، من هم مشغول بازی در حیاط خانه می‌شدم.لیلا که از رفتار مادر شوهرش بـسـیـار راضـی اسـت مـی‌گـویـد: زن مـهـربـانـی بـود لباس‌های ما را می‌شست و برایمان غذا درست می‌کرد، سعی داشت به من یاد دهد چطور با شوهرم رفتار کنم و چطور کار‌های خانه را انجام دهم، البته نه این‌که من کاری نمی‌کردم خوب بلد نبودم. بالاخره یاد گرفتم و روی پای خودم ایستادم. 6 ماه یک بار به خانه مادرم می‌رفتم و مدتی می‌ماندم و بعد برمیگشتم. زندگی روی روال افتاده بود و من شده بودم زن زندگی و به جای بازیگوشی به شوهرم رسیدگی می‌کردم. معنای خیانت و تلخی‌های زندگی را هم نمی‌دانستم، اما شوهرم به من چشاند و زندگی‌ام را دگرگون کرد.

این زن چرا به جای یک مادر مهربان، زنی سارق و مجرم شد. او خودش به این سوال پاسخ می‌دهد: دلم می‌خواست مادرشوم 13 ساله بودم، اما فکر می‌کردم زمـان مـنـاسـبـی اسـت. تلاش من و شوهرم برایبچه‌دار‌شدن فایده‌ای نداشت . پزشکان می‌گفتند سن تو کم است و باید چند سال دیگر بگذرد، چاره‌ای نداشتم و تحمل می‌کردم. از وقتی شوهرم این جمله را از دهان پزشک معالج من شنید دیگر دست‌بردار نبود. مرتب به من می‌گفت تو نازایی و اجاق من را کور کردی. می‌ترسیدم از حرف‌های شوهرم و پیش خودم می‌گفتم مبادا مرا رها کند. دختری غریب که تازه وارد 14 سالگی شده در شهر تهران چه خواهد کرد.

لیلا از شوهرش ناراحت است و او را عامل همه بدبختی‌هایش می‌داند. می‌گوید: شوهرم به دنبال بهانه بود که من را رها کند و این کار را هم کرد. زمانی که من هنوز 14 ساله بودم و داشتم تلاش می‌کردم تا خواسته شوهرم را برآورده کنم و بچه‌دار شوم، فهمیدم که او با زن دیگری رابطه برقرار کرده است. هرچند اوایل انکار می‌کرد، اما من فهمیده بودم. شوهرم آنقدر وقیحانه رفتار می‌کرد که هنوز هم وقتی به یاد آن زمان می‌افتم ناراحتی همه وجودم را در برمی‌گیرد. زنی که با شوهرم رابطه داشت، به خانه ما زنگ می‌زد و از من می‌خواست گوشی را به شوهرم بدهم. زمانی که من اعتراض می‌کردم شوهرم می‌گفت به تو ربطی ندارد و من از ابتدا اشتباه کردم با تو ازدواج کردم. روز‌های دردناکی را پشت‌سر گذاشتم و تحمل این درد‌ها برایم بسیار سخت بود.

برای دختری که مورد آزار شوهرش قرار می‌گیرد، بهترین پناهگاه پدرش است، چرا از پدرش کمک نگرفت، می‌گوید: پدرم فوت کرد و من تنهاتر از همیشه شدم. مادرم هم به من می‌گفت رفتارت را درست کن تا شوهرت دوباره به سمت تو بازگردد. مادرم این حرف‌ها را می‌زد چون نمی‌توانست هزینه زندگی مرا هم تامین کند و چاره‌ای نداشت بجز این که کاری کند من در تهران و در خانه شوهرم بمانم.

ماندم اما شوهرم برخورد‌های بدتری کرد. یک روز دیدم شوهرم با زنی جوان وارد خانه شد و گفت دو اتاق داریم یکی برای ما و یکی هم برای پری. او از امروز با ما زندگی می‌کند چون همسر من است. پـذیـرفـتـن ایـن شـرایـط بـرایـم بـسـیار دشوار بود و نمی‌توانستم تحمل کنم. مدتی با شوهرم صحبت نمی‌کردم، اما تا کی؟ چند ماهی گذشت. به وجود هوو در خانه عادت کردم. به این که شده‌ام کلفت شوهرم و همسرش. بعد از چند ماه نتوانستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم. مهریه بسیار کمی داشتم، آن را گرفتم و به شهرم برگشتم. در شهری که ما زندگی می‌کنیم طلاق امری بسیار بد است و من فردی اضافه و مارک‌دار در آن شهر بودم. دوباره به تهران برگشتم تا شاید بتوانم زندگی‌ام را بسازم.

به تهران آمدم تا بتوانم دوباره زندگی‌ام را بسازم. پیش خودم می‌گفتم کار می‌کنم و هزینه زندگی‌ام را تامین می‌کنم و به جایی می‌رسم که دیگر سختی تحمل نکنم، اما این طور نشد دنیا با من سازگار نبود و سر جنگ داشت. در تهران در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شدم. در خانه‌های مردم کار می‌کردم و پول می‌گرفتم. درصد زیادی از این پول را باید به شرکت می‌دادم، چیز کمی برایم باقی می‌ماند. مدتی بعد فهمیدم بیمار شده ام...

لیلا معتقد است تمام تلاشش را کرده، ولی شرایط زندگی طوری بود که او را وادار به جرم کرده است. او می‌گوید: به تهران آمدم تا بتوانم دوباره زندگی‌ام را بسازم. پیش خودم می‌گفتم کار می‌کنم و هزینه زندگی‌ام را تامین می‌کنم و به جایی می‌رسم که دیگر سختی تحمل نکنم، اما این طور نشد دنیا با من سازگار نبود و سر جنگ داشت. در تهران در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شدم. در خانه‌های مردم کار می‌کردم و پول می‌گرفتم. درصد زیادی از این پول را باید به شرکت می‌دادم، چیز کمی برایم باقی می‌ماند. مدتی بعد فهمیدم بیمار شدم.

این زن از روزهای سخت بیماری می‌گوید: شرایط بدی بود، بیمه نبودم و داروهایی که مصرف می‌کردم بسیار گران بود و تامین آن کاری بسیار دشوار. مجبور بودم بیشتر و بیشتر کار کنم، ولی فایده‌ای نداشت. چطور می‌توانستم هزینه‌های زندگی‌ام را تامین کنم. چاره‌ای نبود بجز سرقت. تصمیم گرفتم به هر خانه‌ای که می‌روم چیز باارزشی بردارم و بروم که در نهایت یکی از زنانی که به خانه‌اش رفتم و سرقت کردم متوجه شد و من را تحویل پلیس داد.

لیلا پشیمان است، اما خودش می‌داند که باید دوران محکومیتش را پشت‌سر بگذارد تا بتواند دوباره به زندگی آزاد بازگردد: دلم می‌خواهد با تمام وجودم فریاد بزنم، پشیمان هستم و کاری که کرده‌ام درست نبوده است، اما فایده‌ای ندارد، قانون با پشیمانی من کاری ندارد و باید مجازات شوم. امیدوارم بتوانم بعد از آزادی دوباره زندگی سالمی داشته باشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها