صحبتهای یک متهم به قتل

کابوس مرگ و عذاب وجدان

چهره‌ای بچگانه دارد و هر وقت مادرش را می‌بیند در آغوش او اشک می‌ریزد. او هرگز فکر نمی‌کرد روزی برسد که با سایه طناب‌دار‌ بخوابد و کابوس قصاص ببیند. این نوجوان که کیان نام دارد 2 سال است که هر شب این کابوس را می‌بیند. تلاش‌ها برای کسب رضایت به جایی نرسیده و کیان در میان زمین و آسمان مانده است.
کد خبر: ۲۶۲۱۴۲

این نوجوان که در شعبه 71 دادگاه کیفری اسـتـــان تــهــران مـحــاکـمــه شــد، مــی‌گــویــد: نـمـی‌خـواسـتم این کار را بکنم. می‌خواستم زندگی خوبی داشته باشم. این فقط یک اتفاق بود در آن درگیری همه چیز به هم ریخته بود من هول شدم ضربه زدم که به‌ برادرم کمک کنم که این طور شد.

کیان به پهنای صورتش گریه می‌کند و ادامه می‌دهد: روز حادثه برادرم با من تماس گرفت و در حالیکه به شدت ترسیده بود و صدایش می‌لرزید به من گفت کیان بیا که دارند من را می‌کشند. جان برادرم را در خطر می‌دیدم از دوستانم خواستم به من کمک کنند. آنها همراه من آمدند و به سمت محل حادثه رفتیم. زمانی که ما به آنجا رسیدیم متوجه شدم که برادرم زیر مشت و لگد مقتول است. به سمتش رفتم. تا کمکش کنم. کنترل خودم را از دست داده بودم همه چیز دگرگون شده بود. نمی‌دانستم باید چه کسی را بگیرم و چه کنم. نمی‌خواستم کسی را بکشم. این یک اتفاق بود.

کیان که در آن زمان دانش‌آموز بوده است، می‌گوید: بچه بودیم که پدرمان را از دست دادیم. او تنها تکیه‌گاه ما بود و زمانی که از دست دادیمش همه زندگیمان دگرگون شد. مدتی که گذشت من و برادرم با هم پیمان بستیم که همیشه از هم مراقبت کنیم و هرگز همدیگر را تنها نگذاریم. من و برادرم هر جا می‌رفتیم با هم بودیم و هر کاری که می‌کردیم همدیگر را در جریان قرار می‌دادیم و سعی می‌کردیم از مادرمان محافظت کنیم. آن روز هم زمانی که برادرم با من تماس گرفت و گفت که مقتول او را کتک می‌زند به خاطر پیمانی که با هم بسته بودیم به آنجا رفتم تا کمکش کنم.

بعد از دستگیری وقتی برای اولین بار مادر مقتول را دیدم صدای ناله‌اش همه وجودم را فرا گرفت با آنچنان سوزی گریه می‌کرد که دل سنگ نرم می‌شد. اما او باور ندارد که من فقط بچگی کردم و قصد کشتن پسرش را نـداشتم و آن حادثه یک دعوای کودکانه بود. شب‌های زیادی با کابوس صدای گریه مادر مقتول از خواب بیدار می‌شوم

کیان قبول دارد که مرتکب قتل شده است: زمانی که به مقتول ضربه زدم ترس همه وجودم را گرفت و یک دفعه بدنم شل شد. بی‌حال شدم و روی زمین افتادم. برادرم من را از محل دور کرد تا این‌که دستگیر شدم.

بعد از این ماجرا دیگر حتی یک لحظه هم آرامش نداشتم خانواده‌‌ام به شدت تحت تاثیر قرار گرفته‌اند. برادرم ناراحت و پشیمان است. در آن زمان که این اتفاق افتاد من 16‌ساله بودم نوجوانی که نتوانستم احساساتم را کنترل کنم. نتوانستم درست تصمیم بگیرم. کشتن یک انسان کار بسیار دشواری است و تحمل عذاب بعد از آن انقدر سخت است که مرگ را بهتر از آن می‌دانم. آنچه بیشتر از هر چیزی من را آزار می‌دهد مشکلاتی است که برای خانواده‌ام به وجود آورده‌ام.

کیان می‌گوید نگران مادرش است و نمی‌داند چطور می‌تواند از کاری که کرده است عذرخواهی کند: مادرم زنی زجر کشیده و تنهاست. باور کنید این کار من فقط بچگی بود و باعث شد چندین نفر و 2 خانواده گرفتار آن شوند.

کیان از آرزوهایی که برای آینده‌اش داشته است، می‌گوید: من و برادرم تصمیم گرفته بودیم درس بخوانیم و برای خودمان کسی شویم و اجازه ندهیم به مادرمان بیشتر از این سخت بگذرد و ما می‌خواستیم همه چیز خیلی خوب پیش رود و زندگی سالمی داشته باشیم.

وقتی من صورت غمگین و چشمان همیشه گریان مادرم را می‌بینم همه وجودم می‌لرزد. من در زندانم و نمی‌توانم کاری انجام دهم. دیدن او برایم عذاب است. او اما می‌خواهد من احساس تنهایی نکنم می‌خواهد آرام باشم هر هفته به دیـدارم مـی‌آید هر آنچه لازم دارم را برایم می‌آورد. از لباس تا غذا. مادرم حتی غذاهایی که در طول هفته می‌پزد برایم می‌آورد. این رفتارش خیلی ناراحتم می‌کند هر چند می‌دانم از سر محبت این کار را می‌کند.

کیان اما از چیز دیگری هم آزار می‌بیند. آن هم صدای گریه مادر مقتول است. می‌گوید: بعد از دستگیری وقتی برای اولین بار او را دیدم صدای ناله‌اش همه وجودم را فرا گرفت با آنـچـنـان سـوزی گـریه می‌کرد که سنگ نرم می‌شد. اما او باور ندارد که من فقط بچگی کردم و قصد کشتن پسرش را نـداشتم و آن حادثه یک دعوای کودکانه بود. شب‌های زیادی با کابوس صدای گریه مادر مقتول از خواب بیدار می‌شوم ضربان قلبم خیلی بالا می‌رود و عرق همه تنم را می‌گیرد.

روزهـای سـخـتـی را پشت سر می‌گذارم. روزهایی که حتی انسان‌های جا افتاده و دنیا دیده نمی‌توانند آن را تحمل کنند.

هر چند کیان 18 ساله شده اما هنوز صورت بچگانه‌اش نشان می‌دهد که دوران کودکی را پشت سر نگذاشته است.

او می‌گوید: شب‌ها دلم برای مادرم تنگ می‌شود و از خود می‌پرسم چطور باید ثابت کنم که این یک حادثه بوده است و من قصد قتل نداشتم. چطور باید به مادر مقتول بگویم اشتباه کردم و من هم به مانند او در این آتش می‌سوزم. از او می‌خواهم من را به مانند فرزند خود بپذیرد و عفو کند. به او التماس می‌کنم احساس مادرانه مادرم را درک کند و اجازه ندهد داغی که بر دل اوست بردل مادر من هم بنشیند. من پدری نداشتم تا حمایتم کند. کسی را نداشتم تا خوب و بد زندگی را به من بیاموزد. تحمل زندان برایم سخت است. من از مرگ می‌ترسم و روزی هزار بار خودم را لعنت می‌کنم که چرا چنین کاری کردم و چرا کنترل خودم را از دست دادم.

ای کاش پدرم زنده بود. ای کاش کسی بود تا در آغوشش گریه می‌کردم.

کیان تنها حرفی که در پایان میگوید این است: مرا ببخش مادر.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها