نمی‌خواستم سختی بکشد

کد خبر: ۲۶۱۶۹۹

تیفانی در حالی که مشخص است از نظر روحی وضع خوبی ندارد و مرتب گریه می‌کند می‌گوید: من نمی‌خواستم چند سال دیگر که پسرم بزرگ شود بفهمد که من او را نمی‌خواستم. من قادر به بزرگ کردن او نبودم و خودم هم مشکلات زیادی داشتم و فکر می‌کنم تمام سختی‌هایی که من در زندگی می‌کشم به این دلیل است که والدین من هم مرا نمی‌خواستند. من حاضر نبودم رنج کشیدن پسرم را هم تحمل کنم و با این کار خواستم او را راحت کنم.

من که صاحب تحصیلات و مدرک خاصی نبودم و در سن 15 سالگی با یکی از همکلاسی‌هایم ازدواج کردم و مدرسه را ترک کردم. البته هرگز شاگرد خوبی نبوده‌ام.

خیلی زود صاحب پسرم تای شده بودم با کارهای نیمه وقت زندگی را می‌گذراندم. هر چند وقت یکبار هم با زن دیگری اتاقی اجاره می‌کردم و به عنوان هم اتاقی بخشی از اجاره را می‌پرداختم. اما مدتی قبل از کار بیکار شده بودم و اندک پس‌اندازم را هم خرج خوراک خودم و تای کرده بود و چند روز قبل به منزل یکی از دوستانم رفته بودم.

دوستم به دلیل مشاجره‌ای که با هم داشتیم نیمه شب من و تای را از خانه‌اش بیرون کرد. ما هم مدتی با هم راه رفتیم تا نهایتا به زمین بازی کودکان رسیدیم. از آنجایی که تای خسته شده بود و دیگر نمی‌توانست راه بیاید به او گفتم شب را همانجا می‌مانیم.

روی زمین در نزدیکی تاب خوابیدیم. من که غرق در افکار مشوش خودم بودم ناگهان دیدم گودالی زیر تاب حفر شده که به ‌اندازه قد تای می‌شود.

من هرگز پیش از ان چنین تصمیمی ‌نگرفته بودم اما در آن لحظه فکر کردم با این وضع شاید آینده تای از من هم بدتر شود پس با خود فکر کردم اگر همین طور که او در خواب شیرین است او را بکشم و در گودال زیر تاب دفن کنم دیگر مجبور به تحمل این زندگی سخت نخوهد بود.

پس همان‌طور که او در خواب بود دستان کوچکش را روی بینی و دهانش گذاشتم و فشار داد. تا جایی که دیگر نتوانست نفس بکشد.

در آن لحظه فکر کردم دلم نمی‌آید از او جدا شوم پس با تنفس مصنوعی او را به تنفس برگرداندم اما بعد دوباره تصمیم‌ام عوض شد و دوباره آن کار را تکرار کردم تا او جانش را از دست داد.

در چند روز بعد حالم به قدری بد شد که دیگر نمی‌توانستم هیچ کاری کنم. خسته و درمانده از دور زمین بازی را زیر نظر گرفتم تا این‌که فردی بند کفش تای را که از زیر خاک بیرون مانده بود دیده و به پلیس خبر داده بود.

پلیس که هویت تای را نمی‌دانست تا چند روز تلاش کرد خانواده اش را از طریق انتشار عکس او در روزنامه پیدا کند و من می‌ترسیدم خودم را معرفی کنم.

پلیس به سراغ دوستان و آشنایان هم رفته بود و همگی گفته بودند چند روزی است که من و تای را ندیده‌اند و خبری از ما ندارند. اما نهایتا عذاب وجدانی که بسیار بیشتر از سختی کشیدن بخاطر تامین زندگی او بود باعث شد خودم را معرفی کنم و حالا هم برای هرگونه مجازاتی آماده‌ام زیرا هرگز نمی‌توانم چشمان معصوم او را از نظر دور کنم.

حالا منتظر رای قاضی هستم و با این‌که پزشکان تشخیص داده‌اند من مبتلا به اختلالات شخصیت دو قطبی هستم و ممکن است همین امر موجب ملاحظاتی در صدور رای شود می‌خواهم زودتر مرا اعدام کنند تا از این وضع خلاص شوم.

مترجم : سحر کمالی نفر
منبع :abcnews

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها