در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا نمیتوانستم باور کنم یک کسی بتواند این چنین بیرحمانه در مورد زندگی یک کودک تصمیم بگیرد و حتی در مورد آن لحظهای هم تامل نکند. میدانستم که قصد جدا شدن از من را دارد، اما هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که بخواهد برای رسیدن به این منظور دست به قتل فرزندمان بزند. روزی که برای من از طریق تلفن همراهش متنی را فرستاد که فرزندمان را سقط کرده تا راحتتر بتواند از من جدا شود احساس کردم که دنیا به پایان رسیده است. مغزم درست کار نمیکرد و تمام تنم بشدت میلرزید. این روز دقیقا روز تولد من بود. روزی بود که من تصمیم داشتم با خریدن دسته گلی به دیدن او بروم و از او بخواهم که همه مشکلات گذشتهمان را فراموش کند و به خانه بازگردد و فرصت دیگری به من و پسر 10 سالهمان بدهد، اما من چه فکر میکردم و او چه کاری کرده بود. وقتی که پیام کوتاهش را دریافت کردم احساس کردم دیگر هیچ دلیلی برای زنده ماندن ندارم. با دزدیدن اسلحه یکی از همکارانم که میدانستم گلوله دارد از محل کارم خارج شدم. میخواستم در خیابانی خلوت خودم را از پا درآورم، اما احساس خشمی که نسبت به همسرم داشتم بیپایان بود. دوست داشتم بابت این که فرزندمان را از بین برده است او را تنبیه کنم. این بود که صبر کردم تا هوا تاریک شد. میدانستم چه ساعتی از محل کارش خارج میشود و وارد پارکینگ ساختمان میشود. این بود که داخل پارکینگ رفتم و منتظرش ماندم. همان ساعتی که تصورش را میکردم از آسانسور خارج شد تا سوار خودرواش شود. جلو رفتم و سلام کردم. او که با دیدن من بشدت شوکه شده بود سعی کرد به آرامی با من صحبت کند. او گفت که پزشکش به او گفته به خاطر خوردن قرصهای اعصاب بیش از حد در این مدت ممکن بوده که فرزندمان دچار عوارض بسیار بدی شده باشد و به همین علت تصمیم درست این بوده که او را از بین ببرد. از نظر من همه حرفهایش توجیه بود. از چشمانم خوانده بود که چطور عصبانی هستم. به همین خاطر مدام میگفت که باید برود چون پسرمان در منزل منتظر اوست. میخواستم هر طور شده اوج عصبانیتم را روی او تخلیه کنم. میخواستم به او بفهمانم که چقدر از کاری که کرده عصبی هستم. من مدتها بود که از او میخواستم خوردن قرصهای آرامبخش را کنار بگذارد چون میدانستم بجز عوارض بدی که برای سلامتیاش دارد هیچ آرامشی را برای او به ارمغان نیاورده است، اما زیر بار نمیرفت. روزی که به من گفت قصد دارد از من جدا شود احساس کردم این بار هم مثل همه سالهای قبل قصد دارد تا من را هر طور شده عذاب دهد. میدانستم که با رفتنش پسرمان را هم خواهد برد به همین خاطر مدام با او راه میآمدم اما دیگر خسته شده بودم وقتی متوجه شدم که پای فرد دیگری هم به زندگیمان باز شده انگار نیروی جدیدی گرفته بودم. میخواستم این اتفاق را به فال نیک بگیرم و از او بخواهم که همه چیز را دوباره از نو شروع کنیم اما او اینطور پاسخ مرا داد.»
«پیسی پراسور» به اتهام به قتل رساندن همسرش «آنتا» به حبس ابد محکوم شد. آقای پراسور که به عنوان مامور امنیتی در یک ساختمان دولتی مشغول به کار بود متهم است با دزدیدن اسلحه یکی از همکارانش اقدام به قتل همسرش کرده و ساعاتی بعد نیز پس از اولین بازجویی پلیس دست به خودکشی زده است با وجود تلاش پزشکان او که با شلیک گلوله به گردنش بشدت آسیب دیده بود از مرگ نجات یـافـت و توانست در دادگاه در مورد به قتل رساندن همسرش توضیحاتی را ارائه دهد. او ادعا میکند زمانی که متوجه شده که آنتا فرزندی را که در شکم داشته از بین برده و دست به سقط جنین زده است دچار فشار عصبی فراوانی شده که فکر کردن را از او سلب کرده است. وکیل این مرد سعی دارد ثابت کند که او از تعادل روانی برخوردار نبوده تا شاید حکم او کمی تعدیل پیدا کند. فرزند 10 ساله این زوج که از مرگ مادرش بشدت متاثر است از زمان وقوع این سانحه حاضر به دیدن پدرش نیست و به اعتصاب صحبت کردن خود ادامه داده است. به گفته اطرافیان و خانواده «آنتا» که از پسر این زوج نـگـهـداری مـیکـنـنـد او بشدت در مورد سانحهای که رخ داده عکسالعمل نشان میدهد و حتی چندین بار هم به خاطر شوکهای عصبی در بیمارستان بستری شده است.
«من به خاطر شرایط پسرم «مایک» هم بسیار ناراحتم. میدانم که او اکنون از من تنفر دارد اما دلم میخواهد که بداند من به خاطر زندگیمان و علاقهای که به آن داشتم ناگهان دست به چنین کار زشتی زدم که هرگز هم خودم را به خاطر آن نمیبخشم. زمانی که گلوله را سوی قلب آنتا شلیک کردم با خودم فکر میکردم این انتقام کودکی است که مطمئنا هرگز نمیتواند خودش این کار را بکند. او به عنوان یک مادر بیمهر و اعتنا باید به خاطر کاری که کرده بود تنبیه میشد. نمیخواستم جانش را از دست بدهد، اما آنچه میدانستم این بود که خشمی که در وجودم شعله میکشید باید به یک شکلی پایان میپذیرفت. بعد از اینکه بسویش شلیک کردم به محل کارم بازگشتم و منتظر ماندم میدانستم که پلیس سراغ من خواهد آمد. ساعاتی بعد با من که شبکار بودم تماس گرفتند و ادعا کردند که همسرم در یک تصادف شدید به شدت مجروح شده است. خودم را به پاسگاه پلیس رساندم و سعی کردم اصلا نشان ندهم که هرگونه دخالتی در این ماجرا داشتهام. آنها نمیتوانستند ثابت کنند که من از محل کارم خارج شدهام و دست به چنین عملی زدهام این بود که از من خواستند تا از شهر خارج نشوم تا در صورت لزوم بتوانند با من تماس بگیرند. وقتی از آنجا خارج شدم برای اولین بار متوجه شدم دست به چه جنایتی زدهام. افکار دیوانهوار به سویم هجوم آورده بودند. صدای آنتا را میشنیدم که از من میخواست آرام باشم تا در مورد کاری که کرده بود توضیح دهد.
احساس میکردم دیوانه شدهام. چند دقیقه بعد به خودم آمدم و دیدم اسلحه را به سوی خودم گرفتهام میخواستم همه چیز را تمام کنم. باید تمام میشد، اما از مرگ نجات پیدا کردم، وقتی در بیمارستان چشمانم را باز کردم دعا میکردم تمام آنچه که اتفاق افتاده خواب و خیال باشد اما حضور چند افسر پلیس در اتاق نشان داد که آنچه رخ داده حقیقت داشته و هیچ رویای تلخی در کار نبوده است. من همسرو فرزندم را از دست داده بودم و باید به خاطر این اتهام راهی دادگاه میشدم. امیدوارم یک روز برسد که بتوانم به پسرم توضیح دهم که زندگی در شکل سادهای که دارد میتواند گاهی اوقات بسیار سخت و جانفرسا باشد برای من که همیشه میخواستم زندگیام پر از آرامش و شادی باشد همه چیز بالعکس پیش میرفت. دعا میکنم لااقل پسرم روی خوشی از آن ببیند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: