پایان قصه‌ تلخ ‌ما

«من از اعدام شدن هیچ ترسی ندارم. شاید اگر از این دنیا بروم فرزندم بتواند در آینده در مورد من کمی بهتر فکر کند و خودش را جای من بگذارد. از این که هیات منصفه رای به مرگ من داده، نه‌تنها ناراحت نیستم بلکه خوشحالم. اعدام شدن من می‌تواند پایانی برای تمامی رنج‌هایی باشد که تا به حال متحمل شده‌ام. زندگی من هرگز روی خوش نداشت و نتوانستم لذتی از آن ببرم. با مرگ همسرم همه چیز برایم به پایان رسیده و انتهای راه برای من مدت زیادی است که روشن شده است. اعدام شدنم پایان قصه تلخ زندگی‌ام است.»
کد خبر: ۲۶۰۵۵۶

آقای «جفری مک‌جی» 37 ساله به اتهام به قتل رساندن همسرش «کریستین» 31 ساله در دادگاه محاکمه شد. طبق رای دادگاه این مرد بی‌رحم که جلوی چشمان پسر 3 ساله‌اش با یک چاقوی بسیار تیز رگ گردن همسرش را زده بود به اعدام با صندلی الکتریکی محکوم شد. حکم اعدام وی پس از آن که او سال‌ها را پشت میله‌های زندان ماند اجرا خواهد شد. پسر 3 ساله این زوج که صحنه فجیعی را جلوی چشمانش دیده و حتی آن را برای روان‌شناسی که با او کار می‌کند توصیف کرده بود با رای دادگاه به خانواده مادرش سپرده شد تا از او نگهداری کنند. گرچه با وجود آنچه که این کودک در مورد مرگ مادرش به خاطر می‌آورد، برای او نیز آینده چندان روشن نخواهد بود.

«اختلافات من و کریستین به این چند وقت بازنمی‌گشت. ما از همان ماه‌های اول ازدواجمان با هم مشکل داشتیم، اما در عین حال علاقه‌ای که بین ما وجود داشت باعث می‌شد تا به این زندگی تا جایی که می‌توانستیم ادامه دهیم. او بارها از من خواسته بود که از هم جدا شویم، اما باز خودش از تصمیمی که گرفته بود منصرف می‌شد. می‌دانست که حتی بعد از جدا شدن از من هم زندگی خیلی خوبی در انتظارش نخواهد بود. او حدود 15 ساله بود که خانواده‌اش در یک تصادف رانندگی در مکزیک جانشان را از دست داده بودند و او تنها بازمانده این خانواده بود که نزد مادربزرگش زندگی می‌کرد. از زمانی که با من آشنا شد متوجه شدم اثر بدی که مرگ خانواده‌اش روی او گذاشته سبب شده تا با دیگر همسن و سالانش تفاوت داشته باشد. مدام دچار استرس بود و هر موضوع کوچکی را به یک اتفاق بزرگ در ذهنش تبدیل می‌کرد. از این که عذاب می‌کشید و زندگی خوبی نداشت من هم ناراحت بودم اما در عین حال با دیدن او بود که فهمیدم همه انسان‌ها کم و بیش داستان زندگی‌ای شبیه به هم دارند. ما هم که روحیاتی تقریبا مشابه داشتیم سر راه هم قرار گرفته بودیم.»

«جفری» 19 ساله بود که برای اولین بار به اتهام چاقو زدن به یک مرد 43 ساله در یک رستوران دستگیر شد. او توانست با جلب رضایت این مرد که از ناحیه دستش بشدت مجروح شده بود از مجازات سنگینی که پیش روی او قرار داشت فرار کند، اما این پایان ماجرا نبود. جفری بین 19تا 25 سالگی بیش از 6 بار به عنوان‌های مختلف دستگیر شده و هر بار پس از مدت کوتاهی آزاد شد. پرونده او در پاسگاه پلیس نشان می‌دهد او از زمانی که از منزل مادر و ناپدری‌اش خارج شد بارها و بارها در دعواهای دسته‌جمعی شرکت کرده و حتی آنها را هدایت می‌کرده است. به گفته جفری او هرگز نتوانسته بود خشمی را که از جدایی پدر و مادرش از یکدیگر در خود انباشته کرده بود نشان دهد و به همین خاطر پس از ازدواج مجدد مادرش و خارج شدن از خانه تمامی عصبیت‌ها و مشکلات روانی‌اش را تخلیه می‌کرد. آشنایی او با کریستین پس از 2 سال به ازدواج آنها انجامید؛ ازدواجی که به جای آرامش برایشان جز تاریکی چیزی را به ارمغان نیاورد.

«وقتی با کریستین ازدواج کردم با خودم عهد کرده بودم که زندگی خوبی داشته باشم. از تجربه تلخ زندگی جوانی‌ام ناراحت بودم و دوست داشتم جبران کنم. می‌خواستم مثل هر انسان دیگری یک خانواده کوچک تشکیل بدهم که همه به آن حسادت بورزند، اما اشتباه کرده بودم. زندگی مشترک به آن آسانی‌ها که من فکرش را می‌کردم هم نبود و مشکلات زیادی داشت که من برای آنها آمادگی نداشتم. سنگینی مخارج یکی از بزرگ‌ترین مشکلات ابتدای زندگی ما بود. با این که هر دو کار می‌کردیم اما باز هم تا نیمه‌های ماه بود که می‌توانستیم زندگی بدون دغدغه داشته باشیم. همه درآمدمان صرف هزینه‌های خانه می‌شد و در آخر چیزی برایمان باقی نمی‌ماند. کریستین از این موضوع بشدت ناراحت و عصبی می‌شد. او به عناوین مختلف من را زیر سوال می‌برد و مدام تکرار می‌کرد که در انتخابش اشتباه کرده است. او می‌گفت که تصور می‌کرد با مردی ازدواج کرده که تلخی زندگی را چشیده و به همین خاطر می‌داند که چطور باید پول دربیاورد، اما من می‌دانستم چه می‌‌خواهم، می‌دانستم که فشارهای او بالاخره سبب می‌شود که من برای برآورده کردن آنچه او می‌خواهد باید رو به کارهای خلاف بیاورم که خودم اصلا نمی‌خواستم، اما بالاخره همان‌طور هم شد. با کسانی که در جوانی با آنها در ارتباط بودم و از فروش مواد مخدر پول خوبی درمی‌آوردم باز هم تماس گرفتم و با آنها مشغول به کار شدم. زندگی‌ام ناگهان بسیار بهتر شده بود. کریستین از این ‌که می‌دید من می‌توانم مخارجش را به عهده بگیرم بسیار راضی بود و ابراز خوشحالی می‌کرد. من می‌دانستم راهی کـه برای اداره زندگی‌ام اختیار کرده‌ام بالاخره یک روز سبب بیچارگی‌ام خواهد شد، اما تا زمانی‌که لبخند را روی لب‌های او می‌دیدم به این‌ کار ادامه می‌دادم تا این ‌که بچه‌دار شدیم. حضور بچه در زندگی‌ام معنای دیگری به همه چیز داد. آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم برای خوشبختی‌اش دست به هر کاری بزنم، اما برخلاف من کریستین احساس خوبی نسبت به بچه‌دار شدنمان نداشت. مدام ناراحت بود و از این‌‌که مجبور است تمام طول روز را برای اداره او وقت صرف کند احساس بدی داشت. کم‌کم ارتباط ما باز هم به همان شکل‌های قبل برگشت. هر وقت که به خانه برمی‌گشتم سر هر موضوع کوچکی دعوای مفصلی می‌‌کردیم. خسته شده بودم. از یک سو فشار کار خلافی که انجام می‌دادم روی شانه‌هایم بود و از سوی دیگر این ‌که می‌دیدم انگار کریستین هیچ چیز راضی‌اش نمی‌کند عصبی‌ام می‌کرد. چند ماه قبل بود که بالاخره متوجه شدم او مواد مخدر مصرف می‌کند. می‌دانست که از این کار نفرت دارم، چون می‌دانستم چه بلایی سر مصرف‌کننده‌هایش می‌آید. از عصبانیت کنترلم را از دست داده بودم و مدام در خانه فریاد می‌کشیدم و او را تهدید کردم که این کار را کنار بگذارد. او سکوت کرد و تصور کردم که این بار آخری است که این کار را می‌کند تا این‌که روز حادثه سرزده به خانه رفتم و دیدم جلوی چشمان کودکمان در حال مصرف کوکائین است. آنقدر عصبی بودم که نمی‌دانستم چه می‌کنم. وقتی به خودم آمدم او غرق در خون روی زمین افتاده بود. فرزندمان را برداشتم و از خانه خارج شدم. می‌خواستم به زندگی خودم و پسرمان هم پایان دهم. این بود که با سرعت در اتوبان در جهت مخالف شروع به حرکت کردم و در نهایت تصادف کردیم. انگار خدا می‌‌خواست زنده بمانم تا به خاطر مرگ همسرم قبل از مرگم محاکمه شوم، اکنون برای روز اجرای عدالت روزشماری می‌کنم.»

مترجم:‌المیرا صدیقی
منبع: سی‌ان‌ان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها