آقای حسینجانی! اگر موافق باشید گفتگو را از همان راه انزلی که از آن به دنیا قدم گذاشتید و در نهایت فرماندار آنجا هم شدید، آغاز کنیم؟
بله. من تقریبا از حدود 7 سالگی یتیم شدم. پدرم ماهیگیر بود. یک شب با دوستانشان دچار شورش دریا شدند و صبح جنازههایشان را دریا به ساحل بازگرداند. به طور طبیعی فقر، یتیمی و نبودن خیلی امکانات از کودکی همراه من بود، هرچند معتقدم اگر خدا کمک کند جایگزینهایش را انسان پیدا میکند و به نوعی نبودنها ریشه بودنهاست.
از همان زمان همیشه مشغول کار کردن بودم و تنوع کاری بسیار بالایی داشتم. با روزنامه، کتاب و نشریه بزرگ شدم. از کتابفروشی و روزنامهفروشی گرفته تا قلم زدن در مطبوعات.
تا حدود 10 سالگی بنده بیسواد بودم. اولین کاری هم که به عنوان یک شغل انجام دادم پادویی آرایشگاه عمویم بود تا این که مناسبتی پیش آمد و به اکابر رفتم. همزمان درس میخواندم، هم دستفروشی میکردم و هم روزنامه و کتاب میفروختم.
چه شد که پیش از انقلاب وارد فعالیتهای مبارزاتی شدید؟
شما میپرسید چگونه شد، باید بگویم نمیدانم. اصلا نمیدانمهای من همه معلومات من است؛ اما شاید دوستی با افراد مختلف بیشترین اثر را داشت، ولی فکر میکنم ریشه اصلی آن از خانه و خانواده شروع شد.
یعنی یک خانواده متدین و انقلابی داشتید؟
خانواده من یک خانواده معمولی، ساده، کشاورز و ماهیگیر بود که هیچ کدام هم سواد نداشتند. همان طور که گفتم دوستان و رفت و آمدهایی که داشتم در شکلگیری و گرایش فعالیتهای من بسیار تاثیرگذار بود. در همان انزلی با امام جمعه شهر ارتباط صمیمی داشتم، رابطهای که مانند پدر و فرزندی میماند. معمولا هفتهای 2 بار خدمت ایشان میرسیدم و دروس طلبگی هم میآموختم.
یکی دیگر از فعالیتهای من حضور در مراسمهای مختلف میلاد و شهادتهای مذهبی در مساجد بود. گاهی هم مطلبی را آماده میکردم و در مسجد، البته نه به شکل سخنرانی، اما برای مردم بیان میکردم بویژه برای امام حسین(ع) که بسیاری از معلومات امروز من درباره عاشورا و امام حسین مانند خطبههای ایشان و صحبتهای ایشان در کربلا و... حاصل همان روزهای نوجوانی و جوانی است. مکتب و جلساتی هم وجود داشت به نام پیروان قرآن که به آنجا رفت و آمد داشتم. جلساتی برگزار میشد. من میرفتم و شرکت میکردم. میخواهم بگویم بیشتر با کسانی که در ارتباط با مسائل اجتماعی و سیاسی بودند رفت و آمد داشتم. به عبارتی اگر بخواهم به شعر و هنر ارتباطش بدهم باید بگویم ادبیاتی که در مسیر درست جلو برود و حرکت کند به طور خودکار، سر از اجتماع و مسائل سیاسی درمیآورد.
فکر کنم چند باری هم در زمان طاغوت بازداشت شدید و طعم زندانهای شاه را هم چشیدهاید؟
در انزلی یک بار در تابستان 49 بازداشت شدم که ساواک انزلی من را تحویل ساواک گیلان داد؛ البته زمان بازداشت چندان طولانی نبود. یک بار هم در تبریز و در سال 50 بازداشت شدم. دادگاه نظامی تهران محکومم کردند و یکی دو بار دیگر هم خیلی کوتاه بازداشت شدم.
از سال 54 به بعد هم به گیلان بازگشتم و در رشت زندگی میکردم و سعی کردم بیشتر کارهای فرهنگی و تدریس انجام دهم. در انستیتو فناوری گیلان کار میکردم. کلاسهای قرآن و نهجالبلاغه هم داشتم.
شما در رشته مهندسی برق در مقطع کارشناسی ارشد فارغالتحصیل شدهاید و همزمان فعالیت سیاسی هم داشتهاید. به نظرتان چرا بحثها و فعالیتهای سیاسی و اجتماعی در میان دانشجویان فنی و علوم پزشکی بیشتر از دانشجویان علوم انسانی است؟
فکر میکنم همیشه همین طور بوده است چه در زمان گذشته و چه امروز. خدای نکرده نمیخواهم برای دیگران بهای کمی قائل باشم، اما وقتی شما با ذهن خودتان کار میکنید قدرت تحلیل بیشتری خواهید داشت. آدمهای فنی تحرکشان هم بیشتر است. مبتکر هم هستند. میخواهند تغییر دهند. فقط توجیه نمیکنند. بگذاریم راحت باشیم. دکتری فراوان ادبیات داریم که 4 بیت شعر ندارند. اصلا شاعر نیستند. بسیاری از آنها شعر را کالبدشکافی میکنند، اما نمیتوانند خودشان خلق کنند. انقلاب هم خلاقیت میخواهد. انقلاب مانند شعر از جنس تحولآفرینی است. کسی میتواند تحولآفرینی کند که تهور هم داشته باشد. اصلا مجری و مدیران خوب کسانی هستند که جراتهای خوبی هم داشته باشند. زیربنای جریان سازی جرات است. در عربی به پل میگویند جسر که جسارت هم از همین ریشه است. پل فقط یک حمزه وصل است که این طرف را به آن طرف وصل میکند. کسانی به درد این جهان میخورند که خودشان از جنس جهان و جهیدن هستند، البته جهان را به عنوان صفت فاعلی از جهیدن میگیرم.
شما در انزلی و پیش از انقلاب هم فعالیت جدی شعر و ادبیات هم داشتید؟
قدیمیترین شعر و ابیاتی که به ذهنم میآید به حدود 12 سالگیام بازمیگردد که سطرهایی از آن یادم است:
برگی از اوراق دیگر/ پاره شد یک بار دیگر/ شد شکسته بار دیگر/ شاخهای از شاخههایم...
البته قبل از انقلاب مطالبی مینوشتم و حتی گاهی چاپ میکردم، ولی بسیاری نمیدانستند این مطالب نوشته من است چون با نام الف. میاندهی منتشر میشد.
میانده فکر میکنم از توابع شهر میرزا کوچک خان جنگلی است؟
بله. یکی از روستاهای کسماست که میرزا کوچک خان هم اهل آنجا بود و همه آنها زیرمجموعه صومعهسرا بودند.
شما نخستین فرماندار انزلی پس از انقلاب و همچنین نماینده مجلس شورای اسلامی در نخستین دورهاش بودید. درباره چگونگی انتخاب و فعالیت در این دو جایگاه توضیحی دهید؟
ابتدای پیروزی انقلاب بنده جزو معدود کسانی بودم که در سطح گیلان کارهای تشکیلاتی انجام میدادیم و شورای انقلاب گیلان را تشکیل دادیم. برخی دوستان پیشنهاد کردند که چون انزلی شهر خودت است و آنجا را بیشتر میشناسی و به دلیل داشتن نیروی دریایی و گمرک و مرز بودن جزو شهرهای حساس است. شما به آنجا برو و فرمانداری انزلی را به عهده بگیر که من هم مدتی در انزلی به عنوان فرماندار حضور داشتم. اتفاقا دوران خوبی هم بود و کارهای مردمی فراوانی هم انجام دادیم. سعی کردم در کنار کارهای اجرایی و اداری مختلف همواره برخورد فرهنگی هم با مردم و انسانها داشته باشم. من معتقدم انسان واقعا همه کاره خداست. انسان کارخانه خیرسازی است. اصلا اختیار تنها جایی که در هستی معنی پیدا میکند در مورد انسان است. اختیار درست برخلاف آنچه مرسوم شده است یعنی خیرسازی یعنی خیرخواهی نه این که میگویند چاردیواری اختیاری است.
من این پرسش را به این دلیل طرح کردم که امروز شاهد هستیم برخی شاعران و هنرمندان به دنبال فعالیت سیاسی و اجرایی هستند. شما به عنوان کسی که این تجربه را داشتهاید حضور شاعران و هنرمندان را در عرصه سیاست و کارهای کلان اجرایی چگونه ارزیابی میکنید؟
اینها جزو زندگی است، مگر یک شاعر نباید زندگی کند. اصلا شاعری که نتواند به درد مردم بخورد شعرش به چه کاری میآید. ما اگر شعر میگوییم، اگر فلسفه میخوانیم، اگر مینویسیم و مطالعه میکنیم برای این است که خودمان را در جامعه پیدا کنیم. مگر میشود تنهایی به بهشت رفت. اصلا شما نمیتوانید تنهایی نماز بخوانید. شاهدش هم این است که تمام فعلهایی که در نماز میخوانید جمع است. تو را میپرستیم یا ازتو مدد و یاری میطلبیم اصلا انگار در آن لحظه ما نماینده همه مردم جهان هستیم.
ببینید هستی دقیقا یک جریان است. یک جریان عادلانه و شعر حقیقی شعری است که انسان را در این جریان قرار دهد. وقتی سعدی میگوید عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. این شعر واقعا لطیف است. دقیقا از جنس زمان و باران است. مگر میشود آدم هم شاعر باشد و هم به درد مردم نخورد و مردم را دوست نداشته باشد.
دوست داشتن مردم هم این است که بتوانی کارشان را حل کنید و سیاست هم همان برنامهریزی و تدبیر است. گاهی باید بتوانی آستینهایت را بالا بزنی. همان طور که علی(ع)، حسین(ع) هم همین طور بودند. حضرت امیر در همان دعای کمیل خطاب به خداوند میگوید گیرم که مرا در جهنم انداختی و توانستم عذاب را تحمل کنم. دوری تو را چگونه تحمل کنم. خب این نوع نگاه و بیان واقعا فوق شاعرانه است.
یا حضرت زینب (س) میفرماید: ما رایت الا جمیلا. فکر میکنم این جمله شعرترین شعر عالم است. این اوج هماهنگی و هارمونی و زیبایی با هستی است.
برای همین هم گرایش شما بیشتر به ادبیات آیینی و خاصه عاشورا بوده است؟
من میگویم عاشورا اصلا مرکز زندگی است. من هر چه دارم از عاشورا دارم. یک بار به دوستی در اربعین سیدالشهدا نامهای نوشتم و در آن نامه گفته بودم هر کس به دلیلی به دنیا آمده است و ماموریت خاصی دارد و البته هرکسی هم منحصر به فرد است. شما به دلیل خاصی در این دنیا هستی و من فکر میکنم در این دنیا هستم که بتوانم عاشورا را منتشر کنم. حسین اصلا نیامده بجنگد. حسین آمده است که همه را زنده کند. حسین آمده آن جریان زندگی را دوباره به مسیر اصلی و عادلانه خودش بازگرداند. شما ببینید در روز عاشورا که همه در فکر این هستند که چه کسی را بکشند، حسین(ع) دائم در حال صحبت کردن و دعوت به خیر و حق است و دقیقا در جنگ دارد کار فرهنگی انجام میدهد.
در همین ارتباط میخواهم به آثار خود شما اشاره کنم. بیشتر شعرهای عاشورایی شما به نوعی سوگواری عالمانه است، برخلاف بسیاری از آثار مشابه که فقط توصیفی و هیجانی است؛ البته معتقدم این رویکرد به آگاهی خبری شاعر بازمیگردد که از واقعه عاشورا بیشتر بار عاطفی داشته و باعث شده تا بعد عاطفی شهادت بزرگان در آثار ادبی و هنری ما پررنگتر شود، اما نوع کار شما همان طور که گفتم عالمانه و آگاهانه و از همه مهمتر زیباییشناسانه است. به عنوان مثال «رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم» این مصراع دقیقا به فرمایش حضرت زینب(س) بازمیگردد. این رویکرد چه دلیلی دارد؟
شاید علت این نوع رویکرد در آثار من این باشد که با حسین، ابوالفضل، زینب و علی(ع) زندگی کردهام و کوشیدهام آنها را درک کنم. من حتی اگر به سراغ قرآن هم میروم نه به دلیل ثوابش است، بلکه به دلیل درک و تعریف زندگی و راهنمایی گرفتن از آن است.
ببینید ما تنها ملتی هستیم در روی زمین که معجزه رسول و دینمان خواندنی است. پس آیا میتوانیم با قلم و خوانش و کاغذ ارتباط مستقیم نداشته باشیم.
عاشورا آمده است برای پایداری و پیرایش و تغییر نگاه انسانها، اما به نظر من امروز عاشورا دچار همان بلایی شده که خودش برای درمان همان درد و بلا آمده بود. آمده بود برای تحریفزدایی از دین، اما خودش دچار تحریف میشود. حسین آمده بود به ما بگوید چه کار کنیم که تو سرمان نزنند، اما خودمان آمدهایم و تو سرمان میزنیم یا اوج عاشورا این شده است که میوهاش بشود روضه. من نمیخواهم بگویم روضه لازم نیست، چون سریع ما را وارد خط قرمز و کفر میکنند. در این شکی نیست که اگر محرم و صفر نباشد ما هیچ چیز نداریم.
اما چه میشود که گاندی وقتی به حسین و عاشورا میرسد یک ملت را تحت تاثیر قرار میدهد. من سال گذشته در دپارتمان ادبیات دانشگاه جواهر لعل نهرو سخنرانی کردم و گفتم من از گاندی 2 چیز میدانم. گاندی مال شما نیست مال من هم هست. همانطور که حسین هم تنها برای من نبود چون انسانهای بزرگ وطن ندارند. گاندی گفت شما با مشت بسته نمیتوانید دست کسی را بفشارید و بعد هم گفت من چیز تازهای برای شما نیاوردم. سالها پیش حسین(ع) برای شما آورده است.
یا حتی درباره نهجالبلاغه هم ما داریم ظلم میکنیم. یکی از دلایلی که نهجالبلاغه مثل علی خانهنشین شده و در انزوا قرار گرفته این است که ما علی را درست نشناختیم. ما زندگی را درست نشناختیم. بسیاری از ما از مرگ میترسیم. یک چیزهایی باید انجام شود. نگاهمان را باید صحیح و بازخوانی و بازآفرینی کنیم. کسی که مرگ را نفهمد نمیتواند خوب زندگی کند. مرگهای آفرینندهای وجود دارد که یکی از بهترین الگوها و نمونههایش را در عاشورا دیدیم.
مانند همان تعبیری که خودتان از مرگ داشتید: مرگ/ مرگ/ مرگ/ مرگهای گل/! این، شهادت است.
بله دقیقا شما میبینید که شهادت همان مرگ گل، مرگ سرخ است. حالا با این نوع نگاه میخواهم بگویم شعر یک ابزار است. یک زبان و شاید زیباترین زبان باشد.
شما به بازنگری اشاره کردید. به نظر میرسد این بازنگری اگر همراه با یک جامعنگری باشد بهتر است، چون یکی از آسیبهای امروز ما این است که هر کسی یک بخشی از عاشورا و حقیقت را در دست گرفته و به نفع خودش مصادره و تعریف میکند. همانطور که خودتان هم در شعرتان به کنایه گفتهاید: قبله کربلاست/ راست چیست؟/ چپ چیست...؟
بله. راستی ذوالجناح هم جناح داشت. قرآن بصراحت میگوید: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا وبینکم الا نعبد الا الله... .
بیاییم روی مشترکاتمان اجماع کنیم و جز خدا را واقعا نپرستیم، به عنوان مثال آب بین همه ما مشترک است، همین را نگه داریم.
اما متاسفانه بیشتر احزاب مصداق این هستند که کل حزب بما لدیهم. هر حزب و گروهی آنچه که پیش خودش دارد را حق و صحیح میداند، در صورتی که واقعا اینگونه نیست. ما نیاز داریم به آرامش برسیم. کسی که در یک ناآرامی قرار دارد دستش میلرزد، اما در این میان شخصیتهایی هستند مانند حضرت اباعبدالله(ع) که ظاهرا همه چیز را دارد از دست میدهد، اما آرام است. ببینید من میگویم دارایی انسان آن چیزی نیست که میتواند به دست بیاورد، بلکه دارایی انسان آن چیزی است که میتواند از دست بدهد. شما مالک آن چیزی هستی که میتوانی به دیگران و به هستی بدهی و هنگامی میتوانیم بزرگ بشویم که بتوانیم با هم جمع بشویم.
شما ابتدای گفتگو اشاره کردید ادبیاتی که مسیر درستی را طی کند سر از جامعه و سیاست درمیآورد. حالا با توجه به این نوع تفکر و نگاه شما آیا شعر امروز ما توانسته شعری مفید باشد؟ شعری کاربردی و در خدمت مردم و جامعه یا نه هنری تزیینی شده است؟
شاید مشکل باشد در یک کلمه آری یا خیر پاسخ دهم، ولی درباره مسیرش میشود گفت به طور کلی به سمت اجتماعی شدن و سیاسی شدن است و اگر به سمت نیازهای کلی جهان و مردم حرکت کنیم خود به خود جهانی هم میشود. حرفهای مولانا و حافظ برای این در سراسر جهان مشتری دارد که نیازهای همگانی انسان را پاسخ میدهد.
به نظر میرسد هرچه از انقلاب فاصله میگیریم وجه آرمانی شعرها هم کمرنگتر میشود. اوایل انقلاب روشنفکر را در نقش چراغ خودرو فرض میکردند که انرژیاش را از دل و درون همین خودرو میگیرد. آیا شاعر امروز نباید نقش روشنفکر داشته باشد و به آنها بگوید این آرزوها و آرمانهای امروز کوچک است؟ جوان اول انقلاب آرزوی کوچکش این بود که انقلاب و اسلام را در دنیا پخش کند، اما امروز این آرمان و هدف تبدیل به قبولی در کنکور شده است.
«الناس علی دین ملوکهم:» مردمان بر دین زمامداران شان هستند. اتفاقا یک بار در تلویزیون گیلان صحبت میکردم پرسیدند چرا نهج البلاغه منزوی شده است من پاسخ دادم مگر من متولی فرهنگی اجتماع و این کشور هستم؟ من هم مانند شما این سوال را دارم.
فکر میکنم مردم ما هرچه به سمت انقلاب و اول انقلاب نزدیکتر میشویم انقلابیتر، آرمانیتر، ارزشیتر و سیاسیترند، ولی هر چه این طرفتر میرویم بیتفاوتتر و سرگردانتر میشوند. متاسفانه بسیاری از دغدغههای مردم، امروز همین زندگیهای معمولی و خصوصی است و در نتیجه حرفهایی هم که میزنند حرفهای خصوصی است و شاعر ما هم در دل همین مردم زندگی میکند.
آسیب دیگر هم همایشها و جشنوارههایی است که برگزار میکنیم بسیاری از آنها تشریفاتی است. اصلا در همین جشنوارهها ما چقدر عدالت را رعایت میکنیم. چقدر از شاعران را به سفارشی سرودن عادت دادهایم؟ خود مساله مهم و غنی انتظار تبدیل به چی شده است؟ واقعیت این است که بسیاری از برنامههایی که رسانهها پخش میکنند عوامانه و عوامگرایانه است. ما عادت کردهایم به تن پروری و آسودگی و وضع شعری امروز ما در 15 سال اخیر هم به این سمت رفته است. یک بار من به آقای قزوه درباره مولا ویلا نداشت میگفتم. آیا مولا در شرایط خاصی ویلا نداشت یا همیشه ویلا نداشت؟
من فکر میکنم مقداری باید جرات خواهی کنیم و خودمان، خودمان را سانسور نکنیم. ما مسلمان هستیم و برای جهان پیام داریم و به نوعی رسول رسولمان هستیم.
حضرت رسول میفرماید: «احثوا فی وجوه المداحین التراب:» خاک بپاشید بر صورت کسانی که فقط مدح و تعریف میکنند یا در نهجالبلاغه نامهای که حضرت علی(ع) به مالک اشتر مینویسد و میفرماید که من بارها از پیامبر شنیدم جامعهای پاک نمیشود مگر در آن جامعه که ضعیف بدون لکنت زبان حقش را از قوی بگیرد و حقش را بیان کند یا یک جملهای در اتاق حضرت امام (ره) از امیرمومنان بود که من از مظلومی که به ظالم احترام میگذارد، متنفرم. باید بگویم شعر فقط یک ظرف است در حد یک زبان و بیان است که بتوانیم خوب بگوییم و بتواند به درد مردم بخورد.
آقای حسینجانی! اتفاقا ما در همین روزنامه جامجم بحثی داشتیم که به نوعی همین دیدگاه شما بود. ما دغدغه داریم که شعر از میان مردم دور شده است و عنوان کردیم که امروز شعر بیش از آن که نیاز به کنگره و جشنواره و سکه باران داشته باشد و این که یک فراخوان و آگهی چند میلیونی در رسانهها بدهیم و در نهایت 2 ساعت هم اختتامیه با حضور همان شرکتکنندگان برگزار کنیم، به سراغ شعرخوانی و شبهای شعر و حضور در میان مردم برویم به قول محمدعلی بهمنی: «شعر شنیدنی است.» نظر شما چیست؟
بله، من کاملا موافقم، البته شبهای شعری نیز در کشور داریم که به صورت خودجوش برگزار میشود، مانند خمینی شهر که واقعا استقبال هم میشود یا شبهای شعر عاشورا در شیراز که کاملا مردمی است و با شکوه هرچه تمام تر هر سال برپا میشود. فکر میکنم مردم باهوش هستند. اگر جایی حس کنند اصیل است، حتما خواهند آمد و حضور خواهند داشت، اما اگر جاهایی تصنعی و تشکیلاتی باشد مردم نمیآیند.
همین جشنواره شعر فجر به نوعی یک بدهبستان بود و دید و بازدید. من میگویم به جای این که مردم را بخوانیم و منتظرشان باشیم، به سراغ مردم برویم. کاری که امامان و بزرگان ما هم انجام میدادند. شاعران آیینی ما باید به مساجد بروند و با مردم ارتباط برقرار کنند و پس از نماز شعری برای اهل بیت بخوانند. چرا ما منتظر باشیم تا مردم بیایند.
جاده و اسب مهیا ست بیا تا برویم
ابوالقاسم حسینجانی میاندهی در سال 1328 در بندر انزلی متولد شد. وی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته مهندسی برق از دانشکده فنی دانشگاه تبریز گردید.
عشق به شعر و ادبیات از دوران نوجوانی در وجود او جوانه زد. حسینجانی علاوه بر سرودن شعر، به خاطر آشنایی با زبانهای انگلیسی و عربی، در حوزه ترجمه نیز فعالیت دارد و در رشته تخصصی خویش آثاری را به زبان فارسی ترجمه کرده است. در کنار شعر و ترجمه، وی در حیطه نویسندگی نیز به خلق آثار ارجمندی نایل آمده است که تأملات او پیرامون شهید و شهادت و آثاری که او در همین زمینه خلق کرده، همه سرشار از طراوت و تازگی است.
وی در کنار فعالیتهای ادبی، مسوولیتهایی نیز داشته است که از جمله آنها به موارد زیر میتوان اشاره کرد:
عضو شورای انقلاب اسلامی گیلان، نخستین فرماندار و نماینده منتخب بندر انزلی، سردبیری ماهنامه ارتباطات، عضو هیات داوران جشنوارههای ادبی کشور، مسوول شورای آموزشی بنیاد نهجالبلاغه، مدیر کلّ پست منطقه 17 تهران و پست تصویری کشور و....
از جمله آثار میتوان به مجموعههای زیر اشاره کرد: بیمرگ، مثل صنوبر؛ مقدمهای بر شیطان؛ اگر شهادت نبود؛ حسین، احیاگر آدم؛ در اقلیم خویشتن؛ چفیههای چاک چاک؛ سمت صمیمانه حیات؛ فراسوی خیال خاکیان؛ عشق کبریت نیست که بیخطرش را بسازند و...
یکی از مشهورترین شعرهای حسینجانی غزل معروف او در رثای حضرت اباعبدالله حسین(ع) است که با هم آن را میخوانیم:
جاده و اسب مهیا ست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم
خاک در خون خدا میشفکد میبالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم
تیغ در معرکه میافتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم
کاش ای کاش که دنیای عطش میفهمید
آب مهریه زهراست بیا تا برویم
چیزی از راه نماندست چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر باز دراین آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم
سینا علیمحمدی
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
دروازه بان اسبق تیم ملی در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛
بازیکن تیم 98 در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛