ایادی: که رستم یلی بود در سیستان/ منش کردهام رستم داستان
رستم: کی کرده؟
ایادی: من دیگه داداش! من!
رستم: شما کی باشی؟
ایادی: من آنم که رستم بود....
رستم: ببینم بابا جان! مثل این که تنت میخاره، چرا درست عین آدمیزاد حرف نمیزنی؟
ایادی: اصلا خود تو کی هستی؟
رستم: سوال منو با سوال جواب نده.
ایادی: تو کی هستی؟
رستم: من رستم هستم! رستم دستان! پهلوان پهلوانان!
ایادی: آره جون تو منم سهرابم!
رستم: خاموش! با پسر من شوخی نکن! اسم اون رو همین جوری به زبون نیار، در لیاقت تو نیست حتی اسمش رو به زبون بیاری.
ایادی: خودت خاموش! مثل این که راستی راستی باورت شده رستمیها! بابا هر کی یه هیکل گنده داشت و دو قبضه سبیل که نمیشه رستم!
رستم: دیگه داری بیشتر از کوپنت حرف میزنی. این بازوبند پلهوونی پس چیه روی بازوی من؟
ایادی: نه... .
رستم: آره
ایادی: نه... .
رستم: میگم آره
ایادی: داداش جان تو نشناختمت! آقا ارادتمندیم، آقا چاکریم، مخلصیم...
رستم: بسه، من از چاپلوسی بدم مییاد.
ایادی: چاپلوسی چیه؟ میگم عاشقتم. ای بابا!
رستم: تو کی هستی؟
ایادی: منم، ایادی مشت بر دهان خورده!
رستم: عجب! تویی پسرک!
ایادی: یه خرده با ملاطفت بیشتری با آدم رفتار کن آخه. من جای سهرابتم.
رستم: باز گفت!
ایادی: خب جای سیاوش!
رستم: بلند میشمها!
ایادی: خب اصلا بابا جای خود گردن شکستهام هستم. ول کن دیگه!
رستم: ولت کردم.
ایادی: این طرفها پهلوون!
رستم: اومدم ببینم بعد این هزار سال مردم چقدر یاد من هستند.
ایادی: راستش عجیب یاد تو میکنند عجیب! بلند میشن میشینند میگن رستم، رستم!
رستم: شوخی نکن
ایادی: مرد حسابی مگه من با تو شوخی دارم. میگم به فکرت هستند شب و روز دیگه.
رستم: آخه واسه چی؟
ایادی: نمیدونم والاه...
رستم: ما هم به عشق همین مردم زندهایم. اجازه بدین همین جا، به وسیله شما مراتب ارادت خودم رو نسبت به مردم شریف ایران ابراز کنم و بگویم که مردم عزیز من خاک پای شما هستم...
ایادی: ای بابا! بیخیال، تو دیگه این جوری حرف نزن! این چیزها چیه میگی؟ بابا ناسلامتی تو رستمی!
رستم: خب رستم باشم. اگر نشستی مثل لمپنها حرف بزنم کور خوندی داداش! فردوسی، از این چیزها یادمون نداده، یادمون داده مرد باشیم، پهلوون باشیم و وطنپرست.
ایادی: دم شما گرم. دم آقاتون هم گرم. آقای شما تاج سر ما است. سرور ما است. هر چی داریم از این آقای شما داریم. وگرنه کی میخواست این زبان رو واسه ما نگه داره. اصولا به نظراین حقیر...
رستم: بسه، بسه، مغزم رو خوردی، چقدر حرف میزنی!
ایادی: واه! من که هنوز چیزی نگفتم... حالا بگذریم، دیگه چه خبر؟
رستم: هیچی میخوای چه خبری باشه؟
ایادی: چمدونم خواهر! رودابه خوبه؟ بابات خوبه؟
رستم: بله همه خوبن!
ایادی: دوستم! دوستم!
رستم: به ناگهان دوستت شدم آره؟ من رو یاد نیرنگهای افراسیاب میاندازی.
ایادی: مگه... مگه... هنوز زنده است؟
رستم: نه جان تو دخلش رو آوردم.
ایادی: آخه میگم... الهی فدات بشم من اعصاب مصاب ندارم اسم افراسیاب و دیو سفید و این جور چیزها رو نیار پیش من، منم که حساس...
رستم: اتفاقا میخوام برم دوباره دنبال یه دیو سفید بگردم، میدونی این کلاهم دیگه خیلی کهنه شده، یک کلاه تازه میخوام. میخوای تو هم بیا بریم...
ایادی: آخ آخ... لعنت به این حواس پرت دیدی داشت یادم میرفت، باید برم بیمارستان، میدونی توی دندونام چند تا غده پیدا کردند میگن شاید سرطان دندان گرفته باشم!
رستم: خب بنداز برای پس فردا... اصلا تو باید هر جوری شده بیای.
ایادی: بابا ولمون کن، من بیچاره فقط میخواستم ازت یه سوال بپرسم و بعد زحمت رو کم کنم.
رستم: چه سوالی؟
ایادی: میخواستم بدونم بابات این پرهای سیمرغش رو کجا میگذاره دوستم!
رستم: اگه باهام بیای بهت میگم.
ایادی (پا بر زمین میکوبد:) نمییام، نمییام... ولم کن.
رستم: نترس، من باهاتم!
ایادی: زنگ میزنم 110ها!
رستم: بیا و گرنه به زور میبرمت...
ایادی: ماماااااان! من میترسم! نمییام... دوست ندارم... مامان جونم...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم