روزهای امید در پیش است

پرونده ماجرا زمان و آغاز ماجرا : 1378 مکان: تهران شخصیت‌ها: یحیی م، زندانی سابق ناصر: مرد متهم به قتل علی: پسردایی یحیی حسین: صاحب لوسترفروشی سولماز: همسر سابق یحیی
کد خبر: ۲۵۴۵۴۵

دنیای توپ گرد و مستطیل سبز. این همه دنیای من بود. همه آرزو و رویا و هدفم. هرچه پدرم می‌گفت یحیی بچسب به درس و مشق، دنبال توپ دویدن که نشد کار ، به خرجم نرفت که نرفت. دنبال یک فرصت می‌گشتم تا از مدرسه فرار کنم و با بچه‌های محل گل‌کوچک بازی کنیم. عجب روزهایی بود. روزهای بی‌خبری و غفلت. مثل برق و باد گذشت. هدر رفت. سوخت. نابود شد. حتی دیپلم هم نتوانستم بگیرم. سریع کوله‌پشتی‌ام را جمع کردم تا به سربازی بروم. پیش خودم فکر می‌کردم این دو سال که تمام شود می‌توانم در یک تیم خودم را جا کنم. در سربازی هم کاری یاد نگرفتم و وقتی کارت پایان خدمتم را گرفتم دوره افتادم از این باشگاه به آن باشگاه. اصلا حاضر نبودند از من تست بگیرند اگر هم لطف می‌کردند، فقط مرا دور زمین می‌دواندند و بعد با یک متاسفم سر و ته قضیه را هم می‌آوردند. پدرم از کارهایم کلافه شده بود. می‌خواست به هر قیمتی که شده مرا سر به راه کند. برای همین بود که گفت از این به بعد باید خودم خرجم را دربیاورم. اختلافات ما روز به روز بیشتر می‌شد تا این‌که از خانه زدم بیرون. شب‌ها در خانه یکی از دوستانم می‌ماندم و هنوز به فکر کار کردن نبودم تا این‌که کم‌کم فشار زندگی شروع شد. باید پول در می‌آوردم، اما چطوری؟ بلد نبودم. همخانه‌ام، ناصر، کیف‌قاپ بود. البته آن اوایل نمی‌دانستم و کم‌کم فهمیدم. او مرا به دزدی تشویق کرد. آنقدر غرق در نادانی شده بودم که به آخر و عاقبت کارهایم فکر نمی‌کردم. وقتی به خودم آمدم که یک سارق حرفه‌ای شده بودم. کارم باز کردن رادیو پخش ماشین‌ها بود. پول زیادی به دست نمی‌آوردم ولی چرخ زندگی‌ام می‌چرخید. دیگر فوتبال را هم فراموش کرده بودم. اصلا از این ورزش و آدم‌هایش بدم آمده بود. احساس می‌کردم باعث سرخوردگی من شده‌اند. آنقدر غصه و غم داشتم که برای یک لحظه رهایی و خلاصی حاضر بودم هر کاری بکنم. این‌طور شد که به مواد هم آلوده شدم. چه کسی فکرش را می‌کرد من، یحیی، پسر مردی که یک عمر با آبرو زندگی کرده و کارمند بانک بود و مادرش معلم دبستان، به این حال و روز بیفتم. پدرم وقتی فهمید در چه باتلاقی غرق شده‌ام سعی کرد دستم را بگیرد و نجاتم بدهد ولی در آن روزها حاضر نبودم دستی را که برای یاری من دراز شده بود، بفشارم. آن را پس زدم و بیشتر فرو رفتم. تا این که یک شب، حدود ساعت 11 بود که یکهو چند مامور پلیس ریختند داخل خانه‌مان. من و ناصر را بازداشت کردند. اول فکر می‌کردم به خاطر سرقت است، اما در اداره آگاهی فهمیدم ناصر، قتل انجام داده. مردی را کشته و یک میلیون تومان پولش را دزدیده. خدا را شکر خیلی زود همه فهمیدند من در این جنایت دست نداشتم، اما به هر حال به جرم سرقت و نگهداری مواد مخدر به زندان افتادم. در آنجا به سرنوشت خودم خیلی فکر کردم. یعنی آنچه که مرا به فکر واداشت، پرونده ناصر بود. او را اعدام می‌کردند و خودش هم این را می‌دانست و تمام روزهایی که در زندان بود برای مرگ روزشماری می‌کرد. حالا ممکن بود همین اتفاق در مورد من افتاده باشد. یعنی من در عالم خماری به طمع پول کسی را می‌کشتم یا موقع دزدی صاحب ماشین سر می‌رسید و چاقو می‌کشیدم. آن وقت این من بودم که باید تا روز مرگم روی دیوار زندان خط می‌کشیدم. این افکار چنان مرا به وحشت می‌انداخت که یک بار برای همیشه توبه کردم و گفتم دیگر محال است سراغ کار خلاف و مواد بروم. در همان زندان سعی کردم اولین قدم‌ها را برای برگشتن به مسیر اصلی زندگی بردارم. شروع کردم به درس خواندن، اما نمی‌توانستم پیشرفت کنم. مدت‌ها از حال و هوای درس و مشق دور بودم و ذهنم کند شده بود. از طرفی حواسم جمع نمی‌شد. از نظر روانی وضع بدی داشتم. شرایط زندان، پرونده ناصر، عوارض ترک مواد و تلاش‌های بیهوده برای باز‌سازی روابط با خانواده‌ام باعث شده بود در برزخ بدی گرفتار شوم. چندین بار از زندان با پدرم تماس گرفتم ولی او حاضر نشد با من صحبت کند. مادرم هم می‌گفت حالا که آبروی خانواده را برده‌ام بهتر است فراموش کنم که اصلا پدر و مادری داشتم.

دو سال زندان را تحمل کردم و وقتی بیرون آمدم بی‌پناه‌تر از قبل بودم. شرایط آنقدر سخت بود که چندین بار حتی به فکر خودکشی افتادم. نه جایی برای خواب داشتم و نه پولی برای خوردن غذا. صبح تا شب خیابان آزادی را زیرپا می‌گذاشتم و با تکه نان یا سکه‌هایی که کف خیابان پیدا می‌کردم خودم را از مرگ نجات می‌دادم. البته این وضع فقط یک هفته ادامه پیدا کرد و بعد از آن پسردایی‌ام، علی به من پناه داد. آن روز همان طور که نزدیک یک پرنده‌فروشی در حوالی انقلاب نشسته بودم و به خودم لعنت می‌فرستادم، احساس کردم کسی مرا صدا می‌زند. سرم را بلند کردم، دیدم علی است. او رفیق دوران کودکی و نوجوانی‌ام بود و بیشتر وقت‌ها با هم فوتبال بازی می‌کردیم، اما او درسش را هم می‌خواند. سال ها بود که همدیگر را ندیده بودیم . او مرا به خانه‌اش برد. ازدواج کرده و صاحب 2 فرزند شده، اما خانواده‌اش را فرستاده بود شمال پیش پدرزنش تا کمی استراحت کنند. قبلا هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی حمام کردن تا این حد برایم دلچسب باشد. زیر دوش که ایستاده بودم احساس می‌کردم بزرگ‌ترین لذت زندگی نصیبم شده است. علی دورادور و جسته و گریخته چیزهایی درباره من شنیده بود، اما از جزییات سرگذشتم خبر نداشت. من همه چیز را به او گفتم. اصلا برایم مهم نبود که با فهمیدن همه واقعیت‌ مرا از خانه‌اش بیرون کند. بهتر بود همان اول حقیقت را به او بگویم تا خودش تصمیم‌گیری کند. او قول داد کمکم کند. آن شب بعد از سال‌ها با خیال راحت سر روی بالش گذاشتم.

علی ساعت 7 صبح وقتی می‌خواست به اداره برود مرا بیدار کرد. گفت صبحانه برایم آماده کرده و کمی هم پول روی طاقچه گذاشته. حدود ساعت سه بر می‌گردد و مرا به خانه پدرم می‌برد تا آشتی‌مان بدهد. او آن روز دیر کرد. ساعت از 5 هم گذشته بود که رسید خانه. اوقاتش تلخ بود. گفت تلفنی با پدرم صحبت کرده ولی هنوز به نتیجه نرسیده و فعلا باید هر چه زودتر برود شمال. ظاهرا دخترش بیمار بود. علی کلید خانه‌‌اش را به من داد اما وقتی داشت خداحافظی می‌کرد از چشمش خواندم از این که خانه و اثاثیه‌اش را به من می‌سپارد زیاد هم دلگرم و راضی نیست. می‌خواستم کلید را پس بدهم ولی فکر کردم شب‌ها را کجا سر کنم. 3 روز اول را در خانه علی ماندم ولی بعد از آن دو شب آنجا نرفتم و ترجیح دادم در پارک بخوابم. این طوری خیلی راحت‌تر بود. احساس نمی‌کردم زیربار منت رفته‌ام. البته شب سوم برای دوش گرفتن دوباره به خانه پسر دایی‌ام رفتم و با منظره‌ای تلخ روبه‌رو شدم. دزد به خانه علی زده بود. حالا باید چه می کردم ، چه طور ثابت می‌کردم سرقت کار من نیست. جواب علی را چه می‌دادم. اصلا نفهمیدم دزد چه طور وارد شده، در خانه سالم بود. به هیچ چیز هم دست نزده بودند فقط صندوقچه‌ای را که پسر دایی‌ام سفارش کرده بود مراقبش باشم چون پول، سهام و طلا داخل آن است دزدیده بودند. به جز علی و خانواده ، فقط من از محتویات صندوق خبرداشتم و کسی باور نمی‌کرد من نقشی در این دزدی نداشتم. می‌خواستم به پلیس زنگ بزنم ولی ترسیدم خودم را دستگیر ‌کنند. دنیا دور سرم می‌چرخید. فشارم افتاده بود و داشتم دیوانه می‌شدم.

ساعت 11 شب شده بود و من هنوز گیج و منگ مانده بودم باید چه کار کنم. به خانه پدرم تلفن زدم اما نتوانستم صحبت کنم و گوشی را قطع کردم چون مطمئن بودم او هم حرفم را باور نمی‌کند. دنیا برایم به آخر رسیده بود. ساعت 12 بود که تصمیم گرفتم از آنجا فرار کنم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکنم. نه از علی سراغی بگیرم و نه از خانواده خودم. یک لقمه نان و پنیر برداشتم و می‌خواستم بیرون بروم که کلیدی داخل قفل درچرخید. پیش خودم گفتم شاید همان سارق باشد که برای برداشتن بقیه وسایل برگشته است. یک چوب‌دستی برداشتم و خودم را در دستشویی پنهان کردم. زنی جوان وارد شد. پشت سرش دختری دو یا سه ساله. فهمیدم خانواده علی هستند. قلبم به تندی می‌زد. داشتم سکته می‌کردم. دیگر راه فراری نداشتم. باید هر طور که شده خودم را از مخمصه نجات می‌دادم. از دستشویی بیرون پریدم و چوب دستی را به طرف همسر علی گرفتم.

زن از ترس جیغ کشید و پسر دایی‌ام دوان‌دوان پله‌ها را بالا آمد. مرا که دید، همسرش را معرفی کرد و پرسید چرا امروز خانه نبودم. او از کجا می‌دانست؟ وقتی این سوال را پرسیدم گفت پسرش را به تهران آورده و در بیمارستان بستری کرده و وقتی برای برداشتن صندوقچه پول‌ها به خانه آمده دیده من منزل نیستم. این را که شنیدم نفس راحتی کشیدم. پس سرقتی در کار نبود. وقتی به اوگفتم در این چند ساعت چه کشیده و چه اضطرابی را تحمل کرده‌ام، حسابی خندید و عذرخواهی کرد. علی روز بعد من را با پدرم آشتی داد و من به خانه خودمان برگشتم. از آن به بعد زیر نظر مادرم درس می‌خواندم و روزانه فقط یک ساعت حق داشتم برای هواخوری بیرون بروم. هر وقت هم که حوصله‌ام سر می‌رفت در حیاط ورزش می‌کردم.

بعد از 6 یا 7 ماه پدرم برایم در مغازه یکی از دوستانش کار پیدا کرد. حسین آقا مغازه لوسترفروشی داشت و دنبال یک شاگرد می‌گشت. قیمت‌ها را خیلی زود یاد گرفتم و در کارم راه افتادم. زندگی‌ام بالاخره رنگ آرامش به خود گرفته بود.

دیپلم گرفتم و خودم را برای رفتن به دانشگاه آماده کردم، ولی نتوانستم در کنکور قبول شوم و بعد از آن چسبیدم به کار. حسین آقا کمکم کرد برقکاری یاد بگیرم. در گوشه‌ای از مغازه هم لوازم حمام و دستشویی می‌فروختم که با پول خودم خریده بودم البته درصدی از سود را به صاحب مغازه می‌دادم. دیگر سنم داشت بالا می‌رفت و هنوز ازدواج نکرده بودم. هرچند خودم زیاد به این موضوع اهمیت نمی‌دادم، مادرم خیلی اصرار داشت به قول خودش مرا در لباس دامادی ببیند. حق هم داشت. من تنها فرزند خانواده بودم.

شیوه مادرم را در انتخاب همسر مناسب برای من، نمی‌پسندیدم. او از همکاران سابق و در و همسایه‌ها خواسته بود اگر دختر خوبی سراغ دارند او را خبر کنند ولی من معتقد بودم این طور نمی‌شود ازدواج کرد. آدم باید خودش همسر مناسبش را پیدا کند و در واقع ازدواج موضوعی است که باید پیش بیاید نه این که آدم دنبالش برود. به هر حال مادرم کار خودش را کرد و بعد از مراسم‌های تکراری و سنتی خواستگاری و بله‌برون، من و سولماز که خواهرزاده یکی از همکاران مادرم بود به عقد هم درآمدیم. بدون این که همدیگر را بشناسیم و از خواسته‌ها و عقاید یکدیگر اطلاع داشته باشیم. زندگی من و سولماز زیاد دوام نیاورد. او وقتی از گذشته‌ام باخبر شد، به دادگاه رفت و تقاضای طلاق داد. مهریه‌اش را بخشید و من هم به جدایی رضایت دادم.

پس از آن تا مدت طولانی باز هم از نظر روحی اوضاعم بهم ریخته بود ولی سعی کردم خودم را سرپا نگه دارم. با کمک پدرم مغازه کوچکی اجاره و همان لوسترفروشی را پیشه کردم که البته درآمد خوبی نداشت و مجبور شدم مغازه را پس بدهم. این بار یک زیرپله اجاره و شروع کردم به فلافل‌فروشی. اتفاقا این کار سود بیشتری داشت و دارد. من هنوز هم از همین راه خرجم را درمی‌آورم و با این که الان 29 ساله شده‌ام به سرم زده دوباره برای دانشگاه درس بخوانم. شنیده‌ام می‌توانم در این دانشگاه‌های علمی کاربردی کنکور بدهم و ثبت‌نام کنم. به هر حال آدم باید برای پیشرفتش تلاش کند. من هم تا زنده‌ام دست از کوشش برنمی‌دارم. باید بجنبم تا آن سال‌های هدر رفته را جبران کنم و البته مثل همه جوان‌ها رویای تشکیل زندگی دارم.امیدوارم بتوانم همسر دلخواهم را بیابم و صاحب خانواده شوم. البته خانواده‌ای موفق.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها