در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ما نسل جدید، فرق بین احساس و روِیا و خواب و بیداری رو خیلی وقته که از یاد بردیم در حالی که این ما هستیم که تصمیم میگیریم خودمون رو گول بزنیم یا به دنبال حقیقت باشیم.
گذشته که گذشت؛ حالا باید انتخاب کنی: از همین حالا تصمیم بگیر که میخوای واسه فرصتهای زودگذر آیندهت چیکار کنی؟
متفاوت
دستم بگرفت و پابهپا برد
با چرخش شبها و روزهایی که گذراندهام میچرخم و به فصلهای رنگارنگی که از جلوی دیدگانم گذشتهاند مینگرم. با تیکتاک عقربههای عمرم هماوا میشوم و در اوج بیکرانگی و در بینهایت تمامی حرفها و در روشنی تمامی روزهایم تنها تو را میبینم؛ تو را که از گلهای شمعدانی لب ایوان، لطیفتر و از بالهای هفترنگ و افسونگر پروانه، زیباتر و از آواز صبحگاه پرندهها شادتر و از پرتوهای طلایی خورشید گرمتری. مهربانیات همچون آتشی گرم، یخهای قلبم را در هم میشکند مادر.
ستاره دنبالهدار
اموال عمومی
جداً تأسفبار و تأسفآوره، وقتی برای شناسایی و پرورش و تشویق استعدادها، با هزار و یک دنگوفنگ یه مسابقه ادبی برگزار میکنی و تو بوق و کرنا اعلام میکنی که آهااااای اهالی قلم، صاحبان ذوق، صاحبان اندیشه، نوقلمان، بیایید آثار فکری و دِماغیتون رو به ما ارائه بدید و جایزه بگیرید، جز معدودی اون هم از روی تفنن و خالی نبودن عریضه، دست به قلم دیگهای حضور پیدا نمیکنه... دلیلش رو که میپرسی، میگن: وقت نداریم، حوصله نداریم، انگیزه و هنرش رو نداریم و آخرشم ناچاریم جایزه رو به خودمون بدیم! از اون طرف، هی جوش کن، خروش کن، تهدید و تنبیه کن، فایدهش...؟ صد بار هم بگی یا با آب طلا بنویسی که آقا جون، نوشتن مطالب بر صفحات کتب و مجلات، در و دیوار و میز و نیمکت، تخریب اموال عمومی محسوب شده، با مرتکب برخورد جدی و قانونی صورت میگیرد؛ انگار نه انگار! آییاییاییای! دس رو دلم نذار که خونه. آخه گستره این آثار بیصاحب (ببخشیداااااا:) تا پشت درِ دست به آب و (گلاب به روتون البته!!) محل آبخوری و روی اسکناسی که توی جیبشون میذارن هم کشیده شده. انگار دیگه باید اهل ذوق رو پشت در همون دست به آب و آبخوری و آثار به جا مانده در میز و نیمکتها و کتابها و در و دیوارها شناسایی کرد! به قول یکی: کارا «برعسک» شده!(با مرام! من کِی گفتم همهچیدونم؟ باور کن من ممّدِ ابوعلی سینا اینا هم نیستم! کِی گفتم کلی اطلاعات دارم؟)
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
(اِوا... نگفتی؟! اِوا... من گفتم؟ اِوا... پس کی گفت؟!! آخه بابا جون، من اگه گفتم که تو گفتی و حالا میبینی تو نگفتی، خب لابد میخواستم بگم یه نمه پیش خودت بیشتر فکر کن دیگه. لابد میخواستم بگم یه نمه بیشتر از اون ذهن سیال کار بکش دیگه قند و عسل! لابد میخواستم بگم برواون کتابارو بخون تا اطلاعاتدار شی دیگه.لابدمیخواستم ببینم اون ذهن کوچول موچول خودت رو چقدر تحلیل گر بار آوردی دیگه پسر جان ! خب تحلیلگرش کن دیگه بابا جان ! ممّدِ ابوعلی سینا اینا نیستی، رحیمِ ابوطاهر اینا که هستی!! واااااا...!)
درخت خیال
نمیدانم حالا که افکارم بر صورت برفی کاغذ میریزد، تا چه اندازه چشمهای مغرورت را از تمنای من دور کردهای؟ شاید اگر عطر هزاران گلی را میپذیرفتی که در عصاره وجودم گذاشتم و به تو تقدیم کردم، حالا ریشههای درخت خیالم تا عمق قطع امید از مهرت پیش نمیرفت. شاید اگر تمام آن لحظههایی را نشانت میدادم که در اشکهای پر از التماسم ریختم، حالا دیگر مجبور نبودم با بغض نبودنت سر کنم.
اسرین فیضی، 17 ساله از سنندج
بعضیها خوبش رو دارن
این روزها همه دنبال یه دوست واقعی میگردن، یه همراه همیشگی که بشه بهش اعتماد کرد و به پشتیبانیش در روزهای سخت امیدوار بود اما انگار بعضیهامون هر چی میگردیم نه چنین دوستی رو پیدا میکنیم و نه خودمون برای بقیه این نقش مهم رو بدرستی ایفا میکنیم. تازه این در حالیه که این دوستان واقعی رو هم داریم که همیشه در کنار ما و به فکر ما هستند و این ماییم که از اونا غافلیم.
بهترین دوستها هم ممکنه در شرایط سخت عوض بشن اما تنها پدر و مادر هستند که هرگز به فرزندشون پشت نمیکنند و در هر شرایطی دوستش دارن.
مینا، شیشهای نشکسته
دوست تازه
اون روز خیلی دلم گرفته بود. رفتم پارک محلمون و تنها توی پارک نشسته بودم که یکی از دوستام با یکی از دوستاش اومد. دوستم رفت خوراکی بگیره و بیاد و من و دوستش موندیم. خواستم سر حرف و آشنایی رو باهاش باز کنم ولی هر چی ازش پرسیدم چیزی نگفت. داشتم عصبانی میشدم. گفتم بذار یه خرده از خودم بگم. یه ده دقیقهای از خودم گفتم و دیگه بیشتر حرفام داشت درد دل میشد تا معرفی خودم، اون هم فقط نگاهم میکرد و گاهی هم لبخندی تحویلم میداد! دوستم که اومد گفتم: «این دوستت زبون نداره؟ هر چی ازش میپرسم فقط نگاه میکنه و جوابی نمیده.» دوستم گفت: «نه، مادرزاد کر و لاله!»
حامد رستمی، 18 ساله از قروه
از ما که گذشت
ما زندگیمون چهجوری بود، بچههای حالا چهجوریاند!
تازه به «اَبَهدَدَ» افتاده که مامان و بابا متوجه هوش سرشارش میشن و میگن: گوگولی ما آیکیوش به ایکیوسان رفته و میذارنش کلاسهای جهشی و پرشی و شوتینگ! اون وقت اگه خانوم معلم بپرسه: «چرا دو دو تا شده چار تا؟»، اونا هم جوابش رو ندونن، دچار یأس فلسفی میشن! زنگهای تفریح هم عمو زنجیرباف میآد و به جای نخودچی کیشمیش به همه بچهها یکی یه دونه موبایل میده تا حوصلهشون سر نره! یه اپسیلون که قد میکشن و رابطه منطقی بین قلب و تیرکمون رو پیدا میکنن، تیشهشون رو برمیدارن و از تپه نزدیک خونهشون بالا میرن و میگن: یا این یا اون! که اگه نه این نه اون، میرن نوک یه برجی، یا بالای کوهی، یا هر جایی که جاذبه زیادتره، خودشون رو شوت میکنن پایین و حتی جلیقه نجات هم نمیبندن...!
ما زندگیمون چهجوری بود، اینا زندگیشون چهجوره!
زهرا فرخی، 28 ساله از همدان
اون قدیمندیما
اون مال قدیما بود...
روزی که دیوار دل آدما، با دیوار چین مقابله نمیکرد. روزی که عید، فقط با هفتسین تعریف نمیشد. روزی که کار پدرومادرها بعد از سروسامون گرفتن بچههاشون، نشستن تو خونه و نگاه کردن به در و دیوار تنهاییشون نبود...
روزی، یه رسمی بود به اسم جوونمردی...
کدوم جوونمردی؟ اون مال قدیما بود...!
تکپر
غرقه در عشق
(خوششششش به حالش! ...کی؟ خب آقای «علیرضا ماهری» دیگه! چرا؟ چون بلده شعر بسرایه! خب، خیلیها بلدن! شاید تو هم بتونی «کوثر» خانم! آهان! راست میگی؟! فقط جون مادرت... اَه... هیچی بابا، اصلا هر کار خواستی با شعرم بکنی، بکن... خوبه؟)
اینچنین بیگانه از آوارگی کردی مرا/ عاشق و همسایهی دیوانگی کردی مرا/ درس عشقم با کلامی پر محبت دادهای/ بندهی شادابی و آزادگی کردی مرا/ ای که معنای سلامت حاصل از لبخند توست/ پر ز شور و شادی و مستانگی کردی مرا/ بندهی عشقت شدم در سایهی زیبای تو/ غرقهی عشق خود و دردانگی کردی مرا/ فارغ از درد زمین و آسمان و این جهان/ اهل دنیای غم و بیخانگی کردی مرا/ آن زمانی که دلم از عشق تو معنا گرفت/ چون زلیخا سمبل دلدادگی کردی مرا.
(یه سوال: چند وقته که چاردیواری منتشر میشه؟ چند وقته که تو پاسخگوش هستی؟ ...راستی! چرا هر کار کردم نتونستم بیام تو سایتتون؟ و اینکه یه زمانی قرار بود یه جوابهایی بهم بدی! جواب عصبانیتم رو! چی شد پس؟ یادت رفت؟ باز نگی آلزایمر دارم! آخه این جمله خیلی تکراری شده! من خودم قبلها موقع درس جواب دادن، همین رو به دبیرهام میگفتم! دیگه خیلی قدیمی شده! به روز شو!)
کوثر (یامین) 17 ساله از مشهد
(اینا مجموعاً یه سوال بود دیگه؟!! آره ؟!! باز خوبه که مسوول طرح بیستسوالی نشدی!! هههههه! چاردیواری 9 ساله که داره منتشر میشه، منم از سال85پاسخگوش و پاسخچش و پاسخ دهن و دماغ و یه گردوشم!! البته زیاد با قسمت دماغش موافق نیستم!! ولی خب، چه میشه کرد؛ به قول سرکار، باس بهروز شد! بیت آخرت رو دیدی چی کار کردم ؟ حافظ گفت : می دونی چرا اشعار من عالمگیر شده ؟ پس تو هم اینجوری بگو نه اونجوری!! راستی! ما که سایت مستقل نداریم! منظورت سایت روزنامهست؟ همونwww.jamejamonline.ir دیگه، آره؟ خب شاید موقع تلاشت ترافیک زیاد بوده. جواب عصبانیتت رو هم همون وقت نوشتم ولی از چاپش صرف نظر کردم و هنوز تو یکی از فولدرهای کامی جونم! ذخیرهست. آخه دیدم اگه چاپش کنم ممکنه عصبانیتر بشی، دفعه بعد، همون گوش و چش و دهن و دماغ و یه گردو هم ازم نمونه!!)
زیر شاخ و برگ تنهایی
داشتم تو اتاقم مثل ابر بهار اشک میریختم که مادرم یه دفتر قدیمی آورد و گفت: «یه روز منم همهش تو تنهایی خیال خودم غرق میشدم و از غصههام قصههایی مینوشتم که هر کی نمیدونست میگفت این بابا الان باید یه جایی همین دوروبرا دفن شده باشه!! حالا که گاهی، همون دفتر کوچیک خاطراتم رو میخوانم کلی به اون همه غم و اندوه نوجوونی خودم میخندم! چون کسانی رو کنارم داشتم که با راهنمایی اونا فهمیدم به جای اون همه احساساتی شدن که نهایتا میرسه به افسردگی، باید بشینم درخت تفکراتم رو شاخ و برگ بدم تا نهایتاً برسم به خوشبختی.»
قصه غصههای مامان، چقدر دردناکه. اگه مامان نبود حتماً میگفتم یه جایی همین دوروبرا دفن شده!
نام محفوظ!
خودنوشت
نگاه اول: بعضیها تا یکی از یه جا میافته و میمیره میگن: «سرنوشتش اینجوری بود دیگه، کاریش نمیشه کرد» یا «این شتری هست که بخواهی نخواهی، در خونه همه میخوابه» یا وقتی یکی دچار شکست میشه، مثلا در کنکور رد میشه، میگن: «شانس نداشت» یا «تقدیر این بوده دیگه.»
نگاه دوم: بعضیها هم میگن: «بیچاره اینقدر سربههوا و بیخیال بود که زندگیش رو به باد داد» یا «با بیتوجهی و رفتارهای غیرمنطقی خودش مسبب بدبختیش شد» یا «تقصیر خودش بود دیگه. اونقد بیخیال بود که خودش رو به خاک سیاه نشوند!.»
حالا طرز فکر اونا که همه امور رو به تقدیر و شانس نسبت میدن درست و منطقیه، یا اونا که مقصر رو خود آدم میدونن، نه هیچکس و هیچ چیز دیگه رو؟
جعفر دردمندی از سلماس
خودت بگو: وقتی درسات رو نخوندی، یا بلد نیستی پارک دوبل کنی، یا عاشق چش و ابروی یکی میشی، اونم بدون اینکه به اختلافات فکری و فرهنگی و خونوادگی توجه کنی و بنابراین، تو امتحانات رد میشی، یا بهت گواهینامه نمیدن، یا ازدواجت با مشکلات عدیده گره میخوره، کار کارِ سرنوشته یا خودنوشت خودت؟ ...آ باریکللللللاااااا... این طرز فکر درست و منطقیه!
عنصر نفوذی
سنگین شدهام؛ آنقدر که تحملم را گاهی، فقط گاهی، از دست میدهم و دیگر نمیتوانی از نگاهم میوههای فیروزهای بچینی. حالا شبها برای هیچ ستارهای لالایی نمیخوانم. حالا دیگر از غولهای بیشاخودم وحشت ندارم. حالا از کوچکترینها میترسم... از تو، که آرام آرام قصد نفوذ در سرزمین آرزوهایم را داری!
سمانه مالمیر از قم
پرنده از قفس پرید
قیچی را برمیدارد و شروع میکند به برش دادن پارچههای گلی راهراه و کاغذهایی که خطوط منفرد ساده دارند. با تخیلات کودکانهاش پرندهای میسازد در قفس. وقتی کاردستیاش تمام میشود و با انگشتان کوچکش برگهای کاغذ و پارچه را لمس میکند، ناگهان دستش میلرزد و فرصتی پیش میآید برای پرنده. میلهها میشکند و بالهای منقش به گلهای نیلوفری به پرواز درمیآید. پرنده از قفس میپرد.
نارنجی از قم
به زبان ماری
من نمیدونم چرا بعضی از آدما بلد نیستن زبونشون رو طوری حرکت بدن که یه حرف خوش ازش خارج بشه. تا میشینن کنارت، به جای این همه حرف خوب، مدام متلک و کنایه میندازن، مدام از این و اون بد میگن بدون اینکه با خودشون فکر کنن همه اونهایی که کنارشون نشستن هم بلدن حرفای نیشدار بزنن و همون آدم رو حسابی بسوزونن. یه خرده به زندگی خودتون نگاه کنین، ببینین چقدر از خودتون و اطرافیانتون میشه موضوع نیشدار پیدا کرد، بعد بیاین کنایه بار بقیه کنین.
نازیلا از کرمان
آرزوهای بلورین
کاش مثل فیلمها، آرزوها هم جشنواره داشتند. کاش میشد آرزوها رو داوری کنیم یا توی جشنواره آرزوها دیپلم افتخار و سیمرغ بلورین اهدا کنیم. کاش میشد به آرزوهامون نقش اول محبت و مکمل مهربونی بدیم. کاش وقتی تو آرزوهامون غوطهوریم، واسه دیگران هم نقشی برای بازی کردن و دیالوگ واسه آرزو کردن در نظر بگیریم. کاش وقتی رو آرزوهامون زوم میکنیم مثل شعرهای سهراب تصاویر ساده و صاف و صادق رو مونتاژ کنیم. کاش میشد صحنه آرزوهامون رو با دکور عشق و ماکت فداکاری طراحی کنیم. کاش میشد تیتراژ آرزوهامون خالی از ریا و پر از صداقت از صفحه خیالمون رد بشه. کاش میشد توی شهرک آرزوهامون دکورای کاهگلی پر از رایحه گل یاس بسازیم. کاش میشد آرزوهامون رو به رنگ بارون تدوین کنیم... میگی میشه؟
کوروش نوروزی از کنگاور
(گوشت رو بیار جلو تا دیگران نشنون و بین خودمون بمونه: کاش میشد مطمئن شد هر کی تازه میآد به جمع بروبچ، قانون اول ما رو هم حتماً خونده باشه. کاش حالا که فرصت نکردم یه سرچ رو اینترنت بزنم و مطمئن شم، فردا کسی نیاد بگه، این متن رو اینترنت یا تو فلان کتاب بوده تا دفعات بعد، مستقیم نری تو تلگرافخونه! ...یعنی میگی میشه؟!)
از قدیمم گفتن: بمیر و بِدَم!
اگر با نوشتنِ تو، مردابها آرام میشوند و شب، دل از کویر میکَند، تو بنویس؛ حتی از شومی دستهای من، از غربت، از قهر ستارهها با شب.
این عادت من است که در پایان راه باز فریاد زنم که رهایم کنید. من به این عاشقکُشی عادت دارم؛ تو بهتر میدانی، دنیا را عادت میچرخاند. حتی ساحلنشینان هم پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند. حکایت تلخ عادت که تمامی ندارد.
میدانم که زیر پلکهای سنگین خستهات پی بهانه میگردی برای محکومیت جدال مهتاب با این تیرگی. تو با همه آنان که نظارهگر عهدمان بودند هم بیگانهای؛ ظلمی که تاوانش را چشمهای من میدهند.
پس تو بنویس... از مردن چشمهای من بنویس. بنویس و حداقل کمی از نوشتههایت را برایم عمل کن.
من خستهام. میدانم خستگی را هم نوشتی. شکستنم که فریادی ندارد. تو از سکوت پرمعنای من بنویس که با آن در برابر زمان ایستادهام.
افشین اشرفی از ساری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: