پُستخانه

کد خبر: ۲۵۴۱۲۳

من که سوات موات درست و درمونی تو علم و پلم ندارم مااااااادر... ولی از عالِم مالِما شنیده‌م که ژنتیک پنتیک هم با اراده مراده کنترل منترل می‌شه ماااااادر...! وگرنه هنوز داشتیم رو درختهای بی‌ریشه میشه‌ی جنگل منگلای آفریقا همدیگه رو به خیر و خوشی لت‌وپار می‌کردیم و می‌خوردیم و یه آبم روش!

فرشته از تهران: ...تا چند وقت پیش یه موجود افسرده و غمگین بودم و خودم و آینده‌م و اهدافم و آرزوهام رو با دستهای خودم کشته بودم. تا اون روز که ضمیمه شما رو باز کردم و متن «وجدان درد» نوشته «نیلوفر از اصفهان» رو خوندم. چه جوری بگم که اون آدم، انگار من بودم که درباره‌ش نوشته بود. انگار یکی زد تو صورتم. یکی از خواب بیدارم کرد. کلی فکر کردم درباره خودم، آینده‌م، اهدافم... و دوباره متولد شدم. دوباره زندگی رو شروع کردم. خواستم با این نامه از شما و نیلوفر تشکر کنم...

فرهاد ممی‌پور: یه راه واسه بچه‌هایی که مثل من نمی‌تونند متنهای خوب و کوتاه بنویسند: یک تیکه کاغذ بردارید و یه نقطه پایین سمت چپ بذارید. این یعنی پایان متن. بعد به موضوعات دوروبرتون فکر کنید و اگه موضوعی نظرتون رو جلب کرد اون رو مختصر کنید، طوری که تو این برگه جا بشه. تمام! یه وقت برندارید یه موضوع رو اون‌قدر کوچیک کنید که هیچی ازش نمونه.

مهسا کوچولو: جاده‌ها همچون خنجرهای تیزی شده‌اند که از هر طرف محاصره‌ام کرده‌اند. سیلی باد مرا به زمین می‌اندازد. آسمان با غرشهای دهشتناکش فریادهایم را بی‌صدا می‌کند. چهره خورشید از شدت خشم خونین می‌شود. قاصدکها نامه‌هایم را به تو نمی‌رسانند. شلاقهای باران جای‌جای بدنم را نشانه رفته‌اند. سردم می‌شود. تاریک است. لشکری سیاه‌پوش به من نزدیک می‌شود. جیغ می‌زنم: «اشتباه کردم. قول می‌دهم که دیگر به او فکر نکنم.» از خواب بیدار می‌شوم. چه شانسی! همه اینها خواب بود. حالا دیگر قولی را که در خواب داده بودم به یاد ندارم. گوشه کاغذی می‌نویسم: دلم برایت تنگ شده!

سایه ماه: عطر نرم نان/ بوی گرم نان/ در هوا لرزید/ برف با بادش/ آبنباتی ساخت/ از یخ و سرما/ عطر نان یخ زد/ کودکی بی‌رنگ/ تکه‌ای یخ دید/ یاد نان افتاد/ با ولع برداشت/ خانه شد نزدیک/ کلبه‌ی خاموش/ سرد و سنگ و خیس/ سایه‌ی شمعی/ قاب نان بشکست/ بوی نان گرم/ باز هم برخاست/ دخترک خوابید/ خواب نان را دید.

هاچ زنبور عسل: ...من یه آدم پابه‌سن گذاشته نیستم که دور گود واستم و بگم لنگش کن! نه، منم یه جوونم مثل شما. بیست تا بهار رو هم بیشتر ندیدم اما از این گود رد شده‌م، عرق دست‌وپنجه نرم کردن با تنهایی هنوز روی تنم مونده. پس حق دارم که بگم چرا خودتون رو اسیر احساساتی می‌کنید که فقط ثانیه‌های عمرتون رو توی دریای غم تلف می‌کنه؟ بذار یه جور دیگه بگم: دو سالی می‌شد که فکر می‌کردم هیچکی منو دوست نداره. می‌سوختم وقتی می‌دیدم دیگران به چه راحتی، شاد و خوشحالن اما من تنها و افسرده. حالا باور دارم که باید از زندگی لذت برد؛ باید بازی کرد بدون این‌که بازیچه دیگران شد. به جای چت، کتاب می‌خونم. ایییییییین همه نویسنده و کتاب. با دوستام می‌رم پارک. من حالا کارای مهمتر از اونی دارم که بشینم غصه بخورم. هر وقت تنهایی می‌یاد سراغم، می‌گم برو بعداً بیا؛ امروز قلبم تعطیله و می‌خوام شاد باشم. اگه تنهام، می‌خوام از تنهاییم استفاده کنم تا برسم به اون‌جایی که دیگران حسرت منو بخورن. می‌خوام تجربه کنم، می‌خوام آگاه بشم، می‌خوام حس کنم. حالا نوبت بازی من رسیده. اگه می‌خوای با من همبازی بشی، بفرما (گفتی شعری که برات فرستاده بودم بوداره... یعنی چی؟)

(کلمه‌ها و ترکیبات تازه: بودار مساوی‌ست با: مورد دارد!! مورد دارد مساوی‌ست با: سینمام برو، تخمه‌م بشکن، هیچی دیگه! چشمم روشن!! ...ها؟ چیه؟ نکنه بازم می‌خوای بگی حالا همه اینا یعنی چی؟!! هاااااان؟)

بهاره رادهوش 21 ساله از اصفهان: ...یه خاطره‌ای که به صورت محرمانه براتون نوشته بودم چاپ کردید بدون این‌که پای رضایت من در میون باشه! ولی خب، گذشته‌ها گذشته... وللش!...

وااااااای، دیدی چی شد؟ هیچی، خاک به سرم شد! کدومو می‌گی؟ وااااای، آخه پس چرا یه جای نامه‌ت ننوشتی که محرمانه‌ست چاپش نکن؟ واااااای، حالا من چی‌کار کنم، هاااااااان؟!! وااااای، می‌خوای برم خودمو از طبقه سوم جام‌جم بندازم پایین پام بشکنه، ورش داری بری هر قدر خواستی کتکش بزنی تا ادب بشه؟ پای رضایت منم که در میونه! اون‌قد بزنش تا چشش در بیاد(!) دلتم خنک شه! هووووم؟ وااااااای، ببین با این اوصاف چه هدیه ماهی هم فرستاده واسه‌م! زدمش به دیوار خونه‌مون، کلی هم تو خونه پیش بقیه ژست گرفتم! واااااای حالا من با این همه شرمندگی و خجالت، اونم یکجا، چی کار کنم آخه؟ دوباره باز چه خاکی بریزم تو این سرم آخه؟! (واااااای... صدای سردبیر هم دراومد از این همه ای‌وای و وای‌وای!! واااااای...! پس تا بیرونم نکرده بیا و به بزرگواری خودت اشتباهمو ببخش... باشه؟)

جزیره‌ای در مرداب از اراک: این متن در جواب چند تا از دوستامونه که از اسمهای مستعار بعضیها گله داشتند و آنها را مظهر ناامیدی و غم می‌دونن. من تعجب می‌کنم از پیشداوریهای این دوستان، از این نگاهها و طرز فکرهای کلیشه‌ای. چرا مثلا تا اسم جزیره به گوشمون می‌خوره اولین چیزی که به ذهنمون می‌رسه تنهاییه؟ چرا نگاهمون رو عوض نمی‌کنیم؟ چرا به سرسبزی و خاکی بودن جزیره فکر نمی‌کنیم؟ چرا با دیدن مرداب، راکد بودن و بی‌حاصلی در ذهنمان تداعی می‌شود؟ چرا آرامش و سکوت و نیلوفرهای روی مرداب به چشم کسی نمی‌آید؟ چشمها را باید شست...

گل آفتابگردون از قم: این روزا که می‌گذره، از همیشه تنهاترم/ خودتم خوب می‌دونی که این شبا خسته‌ترم/ تنهایی درد بزرگی‌ست، چرا درمونم نمی‌شی؟/ واسه این یک گل عاشق، چرا باغبون نمی‌شی؟/ چرا احساس قشنگم، واسه تو معنا نداره؟/ چرا تو قلب بزرگت، عشق من جایی نداره؟/ چرا می‌خوای که نباشم؟ چطوری ازت جدا شم؟/ تو چطور می‌گذری از من؟ نمی‌خوام که بی‌تو باشم/ نمی‌خوام که جز تو هیچ‌کس، این گل عشقو بچینه/ نمی‌خوام غم چشامو، جز تو هیچ‌کسی ببینه/ می‌دونم که تو یه روزی، روی قلبم پا می‌ذاری/ می‌بری با خودت اما، مشتی گلبرگ یادگاری...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها