داستانک

شروعی دیگر

کد خبر: ۲۵۴۰۹۴

پاکی

مامانی خوش به حال شمعدانی لب پنجره آخه مثل من مجبور نیست ماسک بزنه.


مامانی برگ‌های شمعدونی زرد شدن!!!

تابلو

بند را از سرش رد کرد و مقوا را روی سینه‌اش نشاند. جلوی در چلوکبابی ایستاد و نوشته روی مقوا را فریاد زد:

«غذا حاضره... چلوکباب... جوجه کباب...»

و صدای قار و قور شکمش میان هیاهوی مردم گم شد.

نیلوفر مالک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها