در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اوایل اردیبهشت سال 65 ، چند رهگذر به پاسگاه ژاندارمری کن مراجعه و اعلام میکنند که با جسد سوخته مردی در حوالی مجموعه ورزشی آزادی مواجه شدهاند. آنها ماموران را به محل راهنمایی کرده و ماموران با جسد کاملا سوختهای روبهرو میشوند که امکان هیچگونه شناسایی جسد وجود نداشت. موضوع بلافاصله به بازپرس ویژه جنایی اطلاع داده میشود. با حضور بازپرس بررسیهای اولیه انجام و جسد به پزشکی قانونی انتقال داده میشود و پرونده به اداره آگاهی ارجاع میشود.
کارآگاهان بلافاصله تحقیقات پیرامون جسد سوخته را آغاز میکنند. هیچ ردپا و سرنخی که بتوان رد جنایت را گرفت در دست نبود.
جسد طوری سوخته بودکه در وهله اول نمیشد تشخیص داد مربوط به زن است و یا مرد و هیچ آثار و علائمی هم در محل حادثه به دست نیامده بود. تنها اثری که از بقایای جسد باقی مانده بود قسمتی از دست راست مقتول بود که آثار بریدگی و بخیه روی مچ او کاملا مشهود بود و نیز یکی از دندانهای او روکش طلا داشت.
کارآگاهان برای شناسایی هویت مقتول به تحقیق و بررسی پیرامون افراد گمشده پرداختند. تمام پروندههای گمشدهها مورد بررسی قرار گرفت اما نتیجهای به دست نیامد. تلاش ادامه داشت تا این که پیرمرد و پیرزنی که از شهرستان برای دیدن فرزندشان به تهران آمده بودند، به کلانتری اعلام کردند که فرزند 43 ساله آنها به طور ناگهانی ناپدید شده و هیچکس از وی خبری ندارد. پیرمرد به ماموران گفت: پسرم جعفر در یک شرکت خصوصی کار میکند. مدتی است که از او هیچ خبری نداریم. 2 روز پیش که برای دیدنش به تهران آمدیم هیچ ردی از او نیافتیم. حتی به محل کارش هم سرزدیم اما رئیس شرکتی که او در آنجا کار میکند گفت که جعفر چند روزی است که سرکار نمیآید و هیچ خبری از او نداریم.
پیرمرد خاطرنشان کرد که پسرم 5 سال پیش ازدواج کرد اما بازنش اختلافات شدیدی داشت و مدتی پیش زنش به خانه پدرش رفت و دادخواست طلاق داد. او هم مدعی است که هیچ خبری از پسرم ندارد.
کارآگاهان مشخصات جعفر را از خانوادهاش گرفتند ، آنگاه تصاویر جسد سوخته را در اختیار آنها قرار میدهند. مادر جعفر با دیدن عکسی از جعفر که دست راست او را که تنها عضو سوخته نشده بود، بهصراحت تایید میکند که جسد سوخته متعلق به پسرش است. ضمن اینکه تایید میکند که یکی از دندانهای پسرش روکش طلا داشته است.ماموران برای این که در این خصوص به یقین برسند جسد سوخته را به پدر جعفر نشان میدهند . تحقیقات بعدی حاکی از مطابقت جسد با هویت جعفر است .
با شناسایی هویت جسد سوخته، تحقیقات متوجه قاتل یا قاتلان میشود. با کمک پدر جعفر، محل زندگی پدر همسر جعفر در یکی از محلات جنوب تهران شناسایی و همسر جوان وی به نام مرجان دستگیر و تحت بازجویی قرار میگیرد. مرجان در بازجویی اعلام میکند که مدتهاست هیچ خبری از جعفر ندارد. وی میگوید: من منتظر دادگاه هستم تا برای همیشه از او جدا شوم.
مرجان وقتی متوجه میشود که جعفر به قتل رسیده و جسد سوختهاش کشف شده با اظهار تاسف این موضوع اعلام میکند: با اینکه بسیار در زندگی او زجر کشیدم اما هرگز راضی به مرگش نبودم.
وی بهصراحت اعلام میکند که هیچ نقشی در مرگ جعفر نداشته و خیلی وقت است که اصلا با جعفر روبهرو نشده و از او خبری ندارد.
مرجان آخرین دیدارش با جعفر را 5 هفته پیش اعلام میکند و میگوید: آن روز هم فقط به خاطر تعیین وقت دادگاه با او تماس گرفتم.
مرجان ادامه میدهد: این اواخر جعفر با یک زن جوان آشنا شده بود و قصد داشت با او ازدواج کند و منتظر بود که مرا طلاق دهد و با همان زن زندگی تازهای را شروع کند.
وی در مورد آدرس آن زن اظهار بیاطلاعی کرده و ادعا میکند که چند بار جعفر را با آن زن دیده است.
مرجان بیشتر از آن اطلاعاتی در اختیار کارآگاهان قرار نداد. در همان زمان که تحقیقات ادامه داشت، مادر جعفر اطلاع داد که مرجان چند روز پیش به خواهر وی گفته، جعفر گمشده است و نمیداند به کجا رفته و سراغ او را از خواهرم گرفته بود. با به دست آمدن این سرنخ بلافاصله مرجان مجددا احضار و تحت بازجویی قرار گرفت. وی که از شنیدن این موضوع شوکه شده بود ادعا میکند که اظهارات خاله جعفر بیاساس است و او به خاطر این که پای وی را وسط بکشد چنین دروغی گفته است. اما وقتی با خاله جعفر روبهرو میشود دستپاچه شده و به لکنت زبان میافتد. در آنجاست که کارآگاهان از رفتار غیرعادی و اظهارات ضد و نقیض مرجان متوجه میشوند که او رازی را در دل دارد. مرجان در بازجوییهای بعدی به تناقضگویی میپردازد. پدر مرجان نیز اظهارات عجیبی مطرح کرده و مدعی میشود جعفر در کار خرید و فروش موادمخدر بوده و احتمالا قربانی یک باند شده است. او آنچنان بر این موضوع تاکید میکند که ظن ماموران را برمیانگیزد.
کارآگاهان که به طور جد به مرجان و پدرش مظنون شده بودند وارد خانه پدر مرجان شده و در بازرسی از داخل کمد با مقداری از لباسها و وسایل شخصی و کیفدستی مقتول روبهرو میشوند. مرجان مجددا به تناقضگویی میپردازد. ماموران برای گشودن قفل دهان مرجان دامنه بازجویی را تنگتر میکنند تا این که مرجان پس از 2 روز، سکوت را شکسته و پرده از راز قتل شوهرش کنار میزند.
مرجان که بهشدت اشک میریخت در بازجویی میگوید: من با همدستی مردی به نام هوشنگ مرتکب قتل جعفر شدیم. هوشنگ از اقوام دور مادرم است و او بود که مرا وادار به همکاری در این جنایت کرد.
وی میافزاید: آن شب هوشنگ طبق نقشه و در حالی که جعفر در خواب بود وارد خانه شد و بعد هم با کمک یکدیگر او را به قتل رساندیم و جسدش را داخل گونی انداخته و به اطراف استادیوم آزادی بردیم و به آتش کشیدیم.
مرجان مدعی شد که هوشنگ در شهرستان زندگی میکند و مدتی است که از او هیچ خبری ندارد. اظهارات مرجان برای کارآگاهان عجیب بود و بیشتر شبیه به یک داستان جلوه میکرد. بعد از تحقیقات گسترده مشخص شد که فردی به نام هوشنگ وجود خارجی ندارد. مرجان که دستش رو شده بود، این بار دهان به حقیقت گشود و گفت:
مدتها بود که جعفر مرا اذیت میکرد و شکنجه روحی میداد. او همیشه و به بهانههای واهی مرا به قصد مرگ کتک میزد. رفتار او آنقدر وحشتناک بود که کینه او را به دل گرفتم و به خانه پدرم فرار کردم و تصمیم گرفتم برای همیشه از زندگی او خارج شوم. این تنها راهی بود که برایم باقی مانده بود. جعفر مثل یک برده با من برخورد میکرد. جرات هیچگونه اعتراضی نداشتم. وقتی به خانه پدرم رفتم تصمیم گرفتم برای همیشه از زندگی جهنمی با او پایان دهم. برای همین دادخواست طلاق دادم. پس از چند جلسه که به دادگاه رفتیم، در آخرین جلسه دادگاه، جعفر اعلام کرد که نمیخواهد مرا طلاق بدهد. این در حالی بود که منم نمیتوانستم حتی لحظهای با او زندگی کنم. دائم برایم پیغام میفرستاد و مرا تهدید میکرد. حتی پس از آخرین جلسه وقتی از دادگاه بیرون رفتیم، جلوی چشم پدرم مرا به باد مشت و لگد گرفت که مردم مرا از دست او بیرون کشیدند. پدر بیچارهام تمام بدنش میلرزید.
مرجان ادامه داد: جعفر نه طلاقم میداد و نه حاضر بود که دست از رفتار و اخلاق تند و دیوانهوارش بردارد. از این رو بود که تصمیم گرفتم انتقام از او بگیرم و او را بکشم. آن شب با کمک پدرم جعفر را به خانه پدرم دعوت کردم جعفر فکر میکرد تهدیدهایش عملی شده و میخواهم دوباره به زندگی با او ادامه بدهم. او سرحال و شاداب به خانه پدرم آمد. شیرینی و گل خریده بود. در شربتی که برایش آوردم قرص بیهوشکننده حل کردم. جعفر با اشتیاق لیوان شربت را سر کشید و چند دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.
فرصتی که سالها منتظرش بودم پیش آمده بود. با کمک پدرم، بالای سرش رفتیم و خلاصه او را با گذاشتن بالش روی صورتش خفه کردیم.
بعد هم جسدش را کشانکشان به داخل حیاط بردیم و داخل صندوقعقبماشین گذاشتیم. بعد هم جسدش را از خانه خارج کردیم و در اطراف استادیوم آزادی به آتش کشیدیم.
با اعترافات مرجان پدر او نیز دستگیر و پرونده به مقام قضایی ارجاع گردید تا قاتلان بسزای اعمال خود برسند.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: