در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنت بیانچی
بیانچی در 22 ماه می 1951 در روچستر واقع در ایالت نیویورک آمریکا در خانوادهای نابسامان به دنیا آمد و بعد از مدتی خانواده دیگری او را به فرزندی پذیرفت. از همان کودکی دروغ میگفت، به خشونت تمایل داشت و بچهای پرخاشگر و ستیزهجو بود.
در نوجوانی بیعقل و سبکمغز بود و میل شدیدی به مطرح شدن داشت. یکبار در برابر دوستی ادعا کرد کسی را به قتل رسانده است، اما آن دوست ادعایش را جدی نگرفت و آن را بلوف خواند. در سال 1973 هنگامیکه در روچستر یکسری قتلهای سریالی بوقوع پیوست، بیانچی از آن هراس داشت که مورد سوءظن قرار بگیرد. اگر چه اتومبیلش در نزدیکی یکی از محلهای جنایت دیده شد، کسی نتوانست اتهامی را علیه او به اثبات برساند. بیانچی همیشه آرزو داشت مامور پلیس شود؛ اما تمام تقاضاهایی که برای ورود به این شغل فرستاده بود با عدم پذیرش مواجه گشته بود. کشش درونیش به اعمال خشونت نسبت به دیگران او را به سوی اعمال مجرمانه و خلافکاری سوق میداد. او درحین قتلهای سریالی برای اینکه قربانیهایش را به اطاعت وادارد گاه در هیات پلیس ظاهر میشد، و مدتی نیز بدون داشتن تحصیلات و مجوز به عنوان روانپزشک طبابت کرد. در بهار سال 1976 کنت بیانچی از سواحل شرقی ایالات متحده به سواحل غربی آنجا کوچید. به شهر لسآنجلس.
آنگلو بوئنو
در لسآنجلس کنت بیانچی به پسر عمویش آنگلو بوئنو برخورد. بوئنوی مسنتر، متولد 5 اکتبر 1934، مثل بیانچی در روچستر به دنیا آمده بود و بعد از جدایی والدینش با مادر و خواهرش جنی در سال 1939 به گلندال در کالیفرنیا کوچیده بود. از همان نوجوانی دست به خلافکاری میزد. در سال 1950 به خاطر دزدیدن ماشین به حبس محکوم شد. او همچنین به خشونتهای جنسی و تجاوز دست میزد. او زنان بسیاری را مورد اذیت و آزار قرار داد. در مجموع 3 بار ازدواج کرد و 9 فرزند داشت.
جنایتهای مشترک
وقتی که در ژانویه 1976 بیانچی و بوئنو در لسآنجلس همدیگر را ملاقات کردند خیلی زود متوجه علایق مشترکی در یکدیگر شدند. آنها حلقه زنان خیابانی را که قبلا توسط بوئنو تشکیل شده بود را در لسآنجلس گسترش دادند و زنان دیگری را نیز با تهدید و خشونت به این جمع کشاندند. در سال 1977 دو نفر از این زنان پا به فرار گذاشتند و این مساله طبق اظهارات بیانچی و بوئنو که بعدها ابراز کردند نقطه آغاز قتلهای سریالی آنها بود. در مدت تنها 2 ماه آنها ده دختر و زن را به قتل رساندند که اکثرشان زنان خیابانی بودند. آنها بعد از هر قتل سعی میکردند در قتل بعدی شیوه کارشان را توسعه بدهند.
آنها یونیفورم ماموران پلیس را به تن میکردند، زنها را در خیابانها دستگیر کرده و به بهانه بازجویی آنها را سوار اتومبیل مینمودند. بعد آنها را به آپارتمانی میبردند، با زنجیر میبستند و با شوک الکتریکی، مواد شیمیایی (در آزمایشاتی که پلیس بعدها در مورد قربانیان انجام داد در خون یکی از قربانیان مایه شیشه شور تشخیص داد) به شکنجه آنها میپرداختند و بعد از اذیت و آزار سرانجام خفهشان میکردند. بعد جسدهایشان را در تپههای هالیوود یا در خیابانی متروک در لسآنجلس رها میکردند. جسدهایی مثله شده و رعبانگیز. جنایتکاران با این کارشان آشکارا نشان میدادند که بیمارانی هستند ضد اجتماع و قصد انتقام و به ریشخند گرفتن جامعه را دارند.
قربانیان این دو جنایتکار عمدتا از طیف زنان خیابانی بودند، اما گهگاه دختران دانشآموز و زنهای راننده نیز به دام این دو آدم پلید میافتادند. بعدها که کنت بیانچی به ایالت واشنگتن رفت و به تنهایی در آنجا به قتلهایی مبادرت ورزید به شکار دختران دانشجو نیز میپرداخت. در 17 اکتبر 1977 آنها مشترکا دختر خیابانی 19 سالهای به نام یولاندا واشینگتن را به قتل رساندند. دو هفته بعد جسد دختر 15 سالهای به نام یودیت میلر پیدا شد. در نزدیکی منزل بوئنو در تاریخ 5 نوامبر همان سال جسد پیشخدمت21 سالهای به نام الیزا کاستین را پیدا کردند. 3 روز بعد جین کینگ جانش را از دست داد. جسد زن 21 سالهای 2 هفته بعد در کنار ورودی یک اتوبان کشف شد. در 20 نوامبر 1977 در پارکهای مختلفی در لسآنجلس جسد 3 قربانی دیگر پیدا شد: دانشجوی 20 سالهای به نام کریستینا وکلر (که با تزریق ماده شوینده به بدنش مورد شکنجه قرار گرفته بود) وجسد 2 دانشآموز همکلاسی 12 و 14 ساله به نامهای سونیا جانسون و دولورس کپدا.
در 29 نوامبر سرانجام جسد دختر18سالهای به نام لاورن واگنر را که با جریان الکتریسیته مورد شکنجه قرار گرفته بود در تپههای گلندال پیدا کردند.پلیس که در ابتدا در تحقیقاتش به هیچ نکته روشنی دست نیافته بود، در پایان سال 1977 مراجعهکنندهای داشت به نام کاترین لوره دختر هنرپیشه معروف اتریشیالاصل پیتر لوره که از دست این دو جنایتکار گریخته بود. اظهارات این زن به این منجر شد که پلیس به جستجوی این دو قاتل حرفهای برآید . کنت بیانچی در لسآنجلس احساس خطر کرد و در بهار 1978 به بلینگهام (در ایالت واشینگتن) نقلمکان کرد. در آنجا به عنوان نگهبان (این شغل به شغل رویاییاش که همانا مامور پلیس شدن بود نزدیک بود) مشغول به کار شد و در ژانویه 1979 دوباره این بار بدون همدستی پسرعمویش که در لسآنجلس مانده بود به قتل ادامه داد. دو دختر دانشجو که در دانشگاه ایالتی واشنگتن تحصیل میکردند و بیانچی به آنها قول داده بود برایشان کار پیدا کند قربانی او شدند. از آنجا که پلیس با تحقیقات دریافت که هر دوی آنها با بیانچی تماس داشتهاند او را برای بازپرسی احضار کرد. حرفهای متناقض او در بازجویی و اشیایی که در آپارتمانش پیدا شد ارتباط وی را با دو قتلی که در واشنگتن صورت گرفته بود و نیز با جنایات لسآنجلس آشکار کرد.
بازداشت، محاکمه و محکومیت
در ژوئن 1979 بیانچی به 5 مورد قتل متهم شد. برای رهایی از مجازات مرگ ابتدا تلاش کرد وانمود کند دچار اختلالات متعدد شخصیتی است که دادگاه آن را به عنوان حیله و نیرنگ رد کرد. در معاملهای با دادستان که پسرعمویش را به عنوان همدست معرفی کرد بالاخره توانست تهدید مجازات مرگ را از سر بازکند.اوبه 118سال زندان (5 بار حبس ابد) محکوم شد. بوئنو در اکتبر 1979 بازداشت و به خاطر 5 قتل متهم شد. در مارس 1981 حکم محکومیت علیه او صادر شد. حکم او نیز حبس ابد بود و وی بدون هیچ امیدی به تخفیف روانه زندان شد.
محاکمه بیانچی با اتفاق عجیبی همراه شد . بیانچی که در بازداشت به سر میبرد در ژوئن 1980 نامهای از زن جوان و نویسندهای به نام ورونیکا لین کومپتن دریافت کرد. این زن که در گفتگویش با بیانچی تحسین خودش را از این قاتل آشکارا ابراز میکرد و علاقه مفرطی را که به قتل و مثله کردن آدمها داشت پنهان نمیکرد، فکر نوشتن نمایشنامهای درباره یک سری قتلهای سریالی را در سر میپروراند. هنگامی که این زن سبکمغز بعد از چند نامهنگاری و دیدار با بیانچی دلباخته این جنایتکار دیوسیرت شد به او یک استراتژی دفاعی پیشنهاد داد: قرار شد که وی به بیانچی کمک کند تا او از زندان بگریزد. طرح آنها به شکست انجامید و ورونیکا کومپتن نیز به 13 سال زندان محکوم شد.
مترجم : سهراب برازش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: