رازی در انباری پارکینگ

ساعت دقیقا 55/17 روز شنبه 26 می بود. یک روز بارانی بهار. باران که از صبح شروع به بارش کرده بود، همچنان بشدت می‌بارید . خیابان‌ها پررفتوآمد بود و ترافیک سنگین خودروها بر خیابان‌ها سنگینی می‌کرد. کمیسر رادی کینگ در دفتر کارش در خیابان اولریش مشغول مطالعه روزنامه‌ها بود که ناگهان صدای زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد. از آن سوی خط صدای افسر جوان مرکز پلیس، ستوان پاول در گوشش پیچید:
کد خبر: ۲۵۲۹۶۰

سلام کمیسر. من ستوان پاول هستم. چند دقیقه پیش از کلانتری منطقه روزاریو به ما اطلاع داده شد که مرد جوانی در زیرزمین خانه‌اش دست به خودکشی زده و خودش را حلق‌آویز نموده است. با توجه به حساسیت حادثه، دستور داده شده بلافاصله در محل حاضر و موضوع را پیگیری نمایید.

کمیسر آدرس محل حادثه در منطقه روزاریو را از ستوان گرفت و با سرعت به طرف آنجا حرکت کرد.

باران همچنان می‌بارید، حرکت خودروها در خیابان به کندی انجام می‌گرفت و با این که کمیسر تلاش کرد از خیابان‌های فرعی خود را در کمترین زمان ممکن به منطقه روزاریو برساند، با این حال حدود یک ساعت طول کشید تا به آنجا رسید.

حادثه در خیابان میشلن غربی که از خیابان‌های خلوت منطقه محسوب می‌شد رخ داده بود. خیابان به سمت شرق بن‌بست بود و تمام خانه‌های آن ویلایی و بسیار بزرگ و زیبا بودند.

کمیسر خودروی خود را مقابل ساختمان شماره 70 متوقف کرد. آرام از خودرو پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت و آنگاه به طرف در ورودی ساختمان رفت.

2 مامور پلیس زیر سقف در ورودی ساختمان ایستاده بودند و به دقت رفت و آمدها را کنترل می‌‌کردند. کمیسر وارد ساختمان شد از حیاط بزرگ که با گل‌های رنگارنگ تزیین شده بود عبور کرد و خود را به بالکن ساختمان، جایی که سروان هاکسلی رئیس کلانتری منطقه و دو مامور دیگر ایستاده بودند رساند. شدت باران به قدری بود که آب باران از سر و صورت کمیسر سرازیر شده بود.

سروان هاکسلی با دیدن کمیسر احترام گذاشته و آنگاه گزارش خود را به شرح زیر اظهار کرد: ساعت دقیقا 5 بعدازظهر بود. مرد جوانی که خودش را اسمیت معرفی کرد با کلانتری تماس گرفت. در آن لحظه خودم در کلانتری حضور داشتم و برحسب تصادف گوشی را برداشتم. صدای اسمیت بسیار لرزان و وحشت‌زده بود. او تکرار می‌کرد، تو را به خدا کمکم کنید برادرم استیو خودش را داخل انبار خانه حلق‌آویز کرده است.

اسمیت آنچنان ترسیده و وحشت‌زده بود که به درستی نمی‌توانست صحبت کند. از او خواستم خونسرد باشد اما اسمیت همچنان درخواست کمک می‌کرد. خلاصه آدرس را از او گرفتم و به گشتی‌ها اعلام کردم به سرعت خود را به محل برسانند. بعد هم خودم به طرف محل حرکت کردم. در بین راه گشت شماره 3 که خود را به اینجا رسانده بود گزارش داد با جسد حلق‌آویز شده مرد جوانی در انبار خانه روبه‌رو شده است. از ماموران خواستم محل را کنترل کنند تا ما برسیم، چند دقیقه بعد هم که رسیدم تحقیقات را شروع کردم. جسد مرد جوان به نام استیو آویزان شده از سقف در انبار دیده می‌شد. در ورودی انبار شکسته شده بود و اسمیت برادر مقتول در مقابل انبار زانوی غم بغل گرفته و اشک می‌ریخت. شروع به بررسی موضوع کردیم.

هیچ موضوع مشکوکی مشاهده نشد و همه چیز حکایت از خودکشی استیو داشت.

سروان هاکسلی افزود: استیو و اسمیت با یکدیگر زندگی می‌کردند. آنها سال پیش پدر و مادرشان را در یک تصادف رانندگی از دست دادند. البته اسمیت در ایالت دیگری زندگی می‌کرده که پس از مرگ پدر و مادرش به اینجا آمده و سکنا گزیده است.

وی ادامه داد: آن‌طور که در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم، این دو برادر دائم با هم اختلاف و درگیری داشتند و همسایه‌ها‌ بارها شاهد زد و خورد آنها بودند، گویا اختلاف آنها بر سر فروش خانه پدری بوده است.

کمیسر چند سوال از سروان پرسید و بعد وارد انبار خانه که در پارکینگ و در حاشیه حیاط قرار داشت شد.

در وسط انبار جسد حلق‌آویز شده استیو دیده می‌شد. او از میخ بزرگی که به سقف وصل بود، خود را حلق‌آویز کرده بود. طناب زردرنگ ضخیمی دور گلوی او دیده می‌شد. چشمان نیمه‌باز و صورتش کاملا کبود بود. کت و شلوار آبی‌رنگ اتو کرده و کاملا تمیز به تن داشت و کفش ورنی واکس زده به پا بود. موهای بور او کاملا مرتب بودند. سرش روی گردن افتاده بود و صحنه دلخراشی را ایجاد نموده بود.

در یک قدمی جسد یک چهارپایه چوبی دیده می‌شد. کمیسر دستور داد جسد را پایین بیاورند و بعد به دقت جسد را وارسی کرد، مورد مشکوکی را مشاهده نکرد. ظاهر امر حکایت از خودکشی مرد جوان می‌داد.

کمیسر پس از آن که چند دقیقه با دقت جسد را از نظر گذراند، دستور داد او را به پزشکی قانونی انتقال دهند و سپس به جستجو در داخل انبار پرداخت. به غیر از طنابی که دور گردن استیو بود و یک چهارپایه، چیز دیگری در انبار دیده نمی‌شد و انبار کاملا خلوت بود.

پنجره کوچک انبار شکسته شده بود و خرده‌شیشه‌ها در نقاط مختلف انبار پخش بودند و قفل در انبار نیز شکسته شده بود.

کمیسر پس از این‌که همه‌جای انبار را از نظر گذراند در حالی که به فکر عمیقی فرو رفته بود، به سراغ اسمیت که در داخل ساختمان غمگین و افسرده درگوشه‌ای نشسته بود رفت.

اسمیت با دیدن کمیسر از جا برخاست و در حالی که گریه می‌کرد و صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت: قبول این مرگ برایم بسیار سخت و دردناک است. برادر عزیزم استیو، مرا ترک کرد، نمی‌دانم چگونه می‌توانم مرگ وی را تحمل کنم.

اسمیت ادامه داد: درست است که با او اختلاف داشتم، اما نمی‌توانم قبول کنم که او برای همیشه مرا ترک کرده است. بعد از مرگ پدر و مادرمان تمام دنیا و زندگی‌ام استیو بود و حالا قبول مرگ او برایم سخت‌تر از هر چیزی است.

اسمیت که وحشت‌زده سخن می‌گفت، افزود: استیو مدتی بود که خودش را فراموش کرده بود. او گوشه‌گیر شده بود و از جمع فرار می‌کرد، البته این روحیه از زمان مرگ پدر و مادرمان به او دست داده بود و هر روز که می‌گذشت بدتر و بدتر می‌شد تا این‌که امروز به حد جنون رسید و خودش را حلق‌آویز کرد. استیو همیشه می‌گفت؛ پدر و مادر انتظار مرا می‌کشند، آنها مرا صدا می‌زنند، باید نزد آنها بروم. او کاملا افسرده شده و به دنبال فرصتی می‌گشت تا خود را از بین ببرد که امروز این کار را کرد و مرا در این دنیا تنها گذاشت.

اسمیت خاطرنشان کرد: نزدیکی‌های ساعت 5/4‌بعد از ظهر بود که با من تماس گرفت و گفت برای همیشه خداحافظ، می‌خواهم به طرف پدر و مادر پرواز کنم. ‌آنها مرا صدا می‌زنند. وقتی استیو این حرف‌ها را زد، خیلی ترسیدم. به او گفتم به خودت مسلط باش من سریعا به خانه می‌آیم. با سرعت سرسام‌آوری به طرف خانه حرکت کردم. وقتی به اینجا رسیدم استیو وسط حیاط در میان باغچه نشسته بود و اشک می‌ریخت. وقتی خواستم به طرف او بروم بلند شد و فریاد کشید مرا تنها بگذار، به او گفتم آرام‌باش و بیا باهم صحبت کنیم. او چاقوی بلندی را که در دست داشت روی قلبش گذاشت و تکرار کرد نزدیک نشو. با هم بحث کردیم، سعی کردم آرامش کنم.

از خاطرات دوران کودکی با او حرف زدم. از پدر و مادرمان برایش تعریف کردم و با این ترفند، او کمی آرام شد. به او نزدیک شدم. وقتی به یک قدمی او رسیدم خودم را روی او رها کردم و به هر قیمتی بود چاقو را از دستش گرفتم با گرفتن چاقو خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم.

اسمیت ادامه داد: استیو که بشدت عصبی شده بود شروع به گریه کردن کرد. او را در آغوش گرفتم. لحظاتی بعد بلند شد از باغچه بیرون رفت و به طرف انباری آمد. با خودم گفتم شاید اگر چند دقیقه با خودش خلوت کند حالش بهتر می‌شود. به طرف بالکن رفتم و سیگار روشن کردم.

یک لحظه به ذهنم رسید مبادا بازکاری دست خودش بدهد. با عجله به انبار برگشتم. در انبار قفل بود. او را صدا زدم ولی جوابی نیامد. بناچار شیشه انبار را شکستم و در آن لحظه بود که با جسد حلق‌آویز استیو روبه‌رو شدم. آنقدر وحشت کرده بودم که تمام وجودم می‌لرزید. قدرت هیچ کاری را نداشتم. تا لحظاتی مات و مبهوت بودم. تا این که وقتی به خودم آمدم با تمام وجود قفل در انبار را شکستم و وارد انبار شدم. دیگر کاری از دستم ساخته نبود. استیو مرده بود. سراسیمه موضوع را به کلانتری اطلاع دادم و منتظر ماندم.

کمیسر درخصوص شغل‌اش از او سوال کرد. اسمیت جواب داد:‌ در کار خرید و فروش موبایل هستم. در خیابان اولریش یک دفتر دارم. البته در این کار با جورج شریک هستم که جورج در حال حاضر در سفر می‌باشد. امروز هم در دفترم مشغول کار بودم که استیو تماس گرفت.

کمیسر درباره دارایی و ثروت پدر و مادرش پرسید، اسمیت پاسخ داد: پدرم یک مغازه بزرگ پوشاک دارد که در حال حاضر اجاره داده شده است. علاوه بر آن این ساختمان و یک دفتر بزرگ در مرکز شهر دارد. نظر من بر فروش و تقسیم دارایی‌های پدرم بود، اما استیو بشدت مخالف بود و علت اصلی اختلاف ما هم بر سر همین موضوع بود.

کمیسر پرسید: هر دوی شما باهم زندگی می‌کردید؟

اسمیت پاسخ داد: بله. در همین خانه.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر مرور کرد آن گاه به سروان هاکسلی گفت: استیو خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است و قاتل کسی جز اسمیت برادر او نیست.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا متوجه شد استیو خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر داستان را با دقت خوانده باشید متوجه خواهید شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها