چهره روز

نام من: عشق

علی مظاهری: حسین منزوی را خیلی‌ها با روح‌های شیشه‌ای‌اشان یا احساس‌های ترد و زلالشان احساس کرده‌اند و می‌شناسند بعضی‌ها که بیش از احساس‌های شاعرانه‌اشان، به او نزدیک بودند؛ اما طور دیگری او را به جا می‌آورند؛ یا اصلا نمی‌شناسند یا می‌شناسند اما... بهتر است یادآوری نکنیم! تا بد نشناسیم‌اش! برای ما که نزدیک‌ترین دوستانش بودیم، هیچ‌گاه لحظه‌های دلپذیر با او از رونق نمی‌افتد و نمی‌افتاد. شاعر تو را زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت.
کد خبر: ۲۵۱۵۳۷

شاعر عاشقانه‌های معاصر پارسی، نه‌تنها در نوع روایت، ساختار و طرح و زبان، غزل را تا فراتر‌ها برد که جمله‌بندی‌ها، واژه‌ها، چشم تماشا و نگره تازه‌ای به این ساختار سیال، پیشنهاد کرد تا موجب شد موج نویی در غزلسرایی ایران شکل بپذیرد. گستره خلاقیت‌هایی که به پای شعر و این گونه تجربه از سخنوری و در سخنوری تجلی می‌یافت در طول اعصار (با رنگارنگی نام‌ها و نشان‌ها) کم‌نظیر به نظر می‌رسد. رستاخیز وانگری به ریشه‌ها و اندیشه‌ورزی درباره زبان، واژگان پارسی و نهاده‌ها و نمودهای سخنوری و شعر بخصوص در ساختار شفاف و تازه اما باستانی غزل با عنایت به زحمات منزوی (فراتر از تجربه‌های لطیف ولی نادر، کم‌حجم و آوای دیگران) راه افتاد و شور قیامت انگیخت: سر کشیدم از میان خون دوان دوان که آمدی...

 او به روشنایی‌های خودش رفت و آن سوی سایه‌ها تپید (بی‌آن‌که فکر کند ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم) این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است / من همان خورشیدم اما می‌شناسیدم.

پیش از این، انتظارش را در غزل صبح سحر که پر نگشوده ست آفتاب. برای حضرت عصر (عج) در همین روزنامه مرور کردیم. حسین آقا در زنجان دفتری رو کرد مشحون از سروده‌هایی در بزرگداشت پیامبران و فرزانگان ایمانی و دینی... شعر مشهورش را برای حضرت سیدالشهدا چه بسیارانی که فراوان خوانده‌اند: خرگاه تو می‌سوخت در اندیشه تاریخ / هر بار که آتش زده شد بیشه شیران.

امروز نخستین روزگاری است که حسین منزوی، تجربه رستگاری را مکرر کرد و 17 اردیبهشت را با نام و یادش در بهاران ایران رنگی دیگر زد. بهار تقویم‌ها با نام شاعران، عطرآگین و آسمانی است. او که با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخ است، از یاد تقویم‌هامان نه فراموش است نه خاطره‌اش خاموش!

حسین منزوی متولد اول مهر 1325 زنجان است، ولی در اردیبهشت 83، آمبولی ریه، نفس شعرهایش را نگرفت: این سایه تو بود که از ریشه، تیشه خورد/ سروست اگرنه تا به قیامت مثال تو. برای گرمی نفس‌هایتان... به پاس بهارآوری لحظه‌های دعایت؛ شکوفه‌های هلو رسته‌اند بر بدنت/ دوباره صورتی صورتی است باغ تنت.و تا همیشه در زنجان سنگ یادبودش  که سبز و ابدی باد یادش  نهیب می‌زند که: نام من عشق است.. می‌شناسیدم..

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها