کلوخی به ارزش یک دلار، این‌ماجرا؛

جدال در دشت

نویسنده: ا.هنری مترجم: سهراب برازش قسمت آخر
کد خبر: ۲۵۱۳۶۹

خلاصه قسمت اول
یک روز قاضی دادگستری منطقه ریوگراندا نامه‌ای را در صندوق پستی‌اش پیدا می‌کند که بعد از خواندن آن متوجه می‌شود مربوط به متهمی است که چهار سال پیش با حکم او محکوم به زندان شده بود. نویسنده نامه خود را با لقبی که قاضی در محاکمه‌اش به او نسبت داده بود مار زنگی معرفی می‌کند و چون در دوران حبس دخترش را از دست داده در نامه‌اش دختر قاضی و حتی دادستان لیتل فیلد را که قرار است به زودی با دختر قاضی درونت ازدواج کند و چهار سال پیش علیه او حرف زده بود تهدید می‌کند. چون اغلب چنین نامه‌های تهدیدآمیزی به دست قاضی درونت می‌رسید وی با بی‌اعتنایی آن را کنار می‌اندازد و به علت مشغله‌های کاری این موضوع را به دست فراموشی می‌سپارد. یکی از مشغله‌های قاضی بررسی پرونده سکه تقلبی است که شخصی به نام رافال اورتیتس محکوم به آن است. روز قبل از محاکمه او سر و کله دختر جوانی پیدا می‌شود که مدعی است نامزد اوست و می‌گوید نامزدش بیگناه است و به خاطر بیماری او حاضر به ارتکاب چنین جرمی شده است، اما لیتل فیلد اعتنایی به حرف‌هایش نمی‌کند. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم:

آن روز بعدازظهر که برای شکار پرنده رفته بودند خیلی خوش گذشت و در هیجان شکار قضیه رافائل اورتیتس و اندوه جویا ترویناس به دست فراموشی سپرده شد.

دادستان لیتل فیلد و نانسی درونت، دختر قاضی درونت، از شهر خارج شده بودند، در 3 کیلومتری بیرون شهر در جاده‌ای هموار در امتداد رودخانه‌ای که رویش را سبزه پوشانده بود در حرکت بودند. وقتی به رودخانه نزدیک شدند سمت راست‌شان صدای یورتمه اسبی را شنیدند و مردی را دیدند سوار بر اسب با موهایی مشکی و چهره‌ای قهوه‌ای سوخته که با اسبش در مسیری قوسی به سمت جنگل می‌آمد، انگار از پشت آنها را تعقیب کرده بود. لیتل فیلد که برای به‌خاطر سپردن چهره آدم‌ها حافظه‌ای بسیار قوی داشت، گفت: من این آدم را قبلا جایی دیده‌ام، اما نمی‌دانم دقیقا کجا. گمان کنم کشاورز است و دارد از راه میان‌بر به خانه‌اش برمی‌گردد. یک‌ساعت تمام را در چمنزار بزرگ گذراندند و از روی کالسکه به پرنده‌ها تیراندازی کردند. نانسی درونت که دختری پرجنب‌وجوش و ورزش دوست بود از تفنگش بسیار رضایت داشت. او تنها دو پرنده کمتر از همراهش، لیتل فیلد، شکار کرده بود.

پس از مدتی خیلی آهسته با کالسکه‌شان به سمت خانه به راه افتادند. هنوز صدمتر از رودخانه دور نشده بودند که مردی با اسب از میان بیشه‌ها بیرون آمد و مستقیما به‌سوی آنها حرکت کرد.

دوشیزه درونت گفت: انگار او همان مردی است که چند دقیقه پیش دیدیم. وقتی فاصله بین آنها کم شد دادستان ناگهان با حرکتی تند اسب کالسکه‌اش را به توقف واداشت و نگاه تند و تیزش را به مرد سوار بر اسبی که نزدیک می‌شد دوخت. این شخص تفنگ وینچستری را از غلافش که کنار زین اسب قرار داشت بیرون کشیده و آن را روی شانه‌اش گذاشته بود.

لیتل فیلد زیرلب گفت: حالا شناختمت، مکزیکوسام. تو بودی که در آن نامه صدای زنگت را به‌صدا درآورده بودی.

مکزیکو سام او را در مورد هویتش در شک و بلاتکلیفی نگه نداشت. او در مسائل تفنگ و تیراندازی خبره بود و تفنگ آنها را که دید فورا اندازه برد آن را تشخیص داد و قدری از آنها دور شد تا خارج از تیررس آن قرار بگیرد، آنگاه لوله تفنگش را به‌طرف آنها گرفت و به‌سوی سرنشینان کالسکه آتش گشود. اولین گلوله به پشتی صندلی کالسکه، درست در فضای خالی 5 سانتی که بین شانه‌های لیتل فیلد و دوشیزه درونت وجود داشت برخورد کرد. گلوله دوم از میان پاچه‌شلوار لیتل فیلد گذشت.

دادستان جوان به سرعت نانسی را از کالسکه به پایین، روی زمین، کشید. رنگ از روی نانسی پریده بود، اما هیچ سوالی نمی‌کرد. عادت خوبی که داشت این بود که در موقعیت خطیر شرایط را آن طوری که بود بدون بحث‌های سطحی می‌پذیرفت. تفنگ‌های خودشان را برداشتند، لیتل فیلد از جعبه مقوایی که روی صندلی کالسکه قرار داشت چند مشت فشنگ برداشت و آنها را در جیب‌هایش چپاند.

به نانسی گفت: پشت اسب پناه بگیر. این مردک آدم شری است. من قبلا او را یک‌بار روانه زندان کرده‌ام. می‌خواهد با من تسویه حساب کند. می‌داند با این فاصله اگر تیراندازی کنیم نمی‌توانیم آسیبی به او برسانیم.

نانسی با لحنی مصمم گفت: بسیار خوب. من نمی‌ترسم. اما تو با او درنیفت. بعد رو به اسب گفت: آرام باش، بس.

و دستی روی یال اسب کشید. لیتل فیلد بی‌‌حرکت ایستاده بود، تفنگ آماده در دستش بود و دعا می‌کرد مرد یاغی کمی نزدیک‌‌تر بیاید تا بتواند به او شلیک کند.

اما مکزیکو سام در فاصله امنش بود و قصد داشت از آنجا انتقام بگیرد و طعمه‌هایش را از پای دربیاورد. او مثل پرنده‌های ساده نبود که به آسانی شکار شود. چشم‌های تیزش منطقه امنی را که در آن می‌توانست خارج از تیررس تفنگ‌های ساچمه‌ای آنان باشد خوب می‌شناخت و سعی می‌کرد خارج از این منطقه حرکت کند. اسبش به سمت راست چرخی زد و هنگامی‌ که قربانیانش به پشت اسب‌هایشان شتافتند تا پناه بگیرند گلوله‌ای به طرفشان شلیک کرد و در تیررس آنها قرار گرفت. تفنگ لیتل فیلد آتش گشود و مکزیکو سام فورا سرش را دزدید تا از ساچمه‌های آن مصون بماند. چند تا از ساچمه‌ها به اسبش برخورد کردند و حیوان فورا دور شد.

مرد یاغی دوباره به طرف آنها شلیک کرد. نانسی درونت فریاد کوتاهی کشید. لیتل فیلد با چشمانی نگران او را نگریست و دید که گونه‌اش خونین شده.

باب، زخمی نشده‌ام. گلوله‌از کنار صورتم گذشت و صورتم فقط کمی به زمین ساییده شده و خراش کوچکی برداشته است.

لیتل فیلد به ناله گفت: خدایا! کاش یک گلوله درست و حسابی داشتم.

مردک رذل اسبش را متوقف کرد و دقیق نشانه گرفت. فلای، یکی از اسب‌ها، شیهه‌ بلندی کشید و روی زمین افتاد، گلوله به گردنش اصابت کرده بود. بث، اسب دیگر، که وحشت‌زده شده بود، به طور غریزی به تقلا افتاد و با سر و صدای زیادی طناب‌هاییکه او را به کالسکه وصل می‌کرد پاره کرد و از آنجا دور شد. گلوله بعدی به ژاکت شکار نانسی برخورد کرد.

لیتل فیلد فریاد زد: بیفت روی زمین! پشت اسب دراز بکش! کاملا نزدیک به آن! بعد با ضربه‌ای او را روی چمن انداخت، درست کنار اسب مرده که روی زمین ولو شده بود و سنگر کوتاهی به وجود آورده بود. در این لحظه به طور عجیبی کلمات آن دختر مکزیکی به یادش آمد که به او گفته بود: اگر روزی جان دختری که دوستش داری به خطر بیفتد، آن موقع رافائل اورتیتس را به یاد بیاور!

ناله بلندی از لیتل‌فیلد برخاست.

نانسی، از پشت اسب به او شلیک کن. سعی کن این‌کار را بکنی، هرچه زودتر. با این شلیک نمی‌توانی آسیبی به او برسانی، اما حداقل یک دقیقه مشغولش میکنی تا من در این فاصله نقشه کوچکی را پیاده کنم.

نانسی نگاه سریعی به لیتل فیلد انداخت و دید که او چاقوی ضامن‌داری را بیرون آورده و مشغول باز کردن آن است. بعد رویش را برگرداند تا کاری را که از او خواسته بود اجرا کند و سریع به طرف دشمن‌شان شلیک کند.

مکزیکو سام صبر کرد تا گرد و غباری که شلیک بی‌خطر نانسی به راه انداخته بود فروبنشیند. او وقت کافی داشت و نمی‌خواست خطر کند و مورد اصابت ساچمه‌هایی که از تفنگ‌های قراضه آنها به طرفش پرتاب می‌شد قرار بگیرد. می‌توانست با کمی احتیاط و حوصله براحتی کلک هردو را بکند. اگر عجله می‌کرد ممکن بود این ساچمه‌های کم‌خطر به چشم‌هایش بخورد و برایش گران تمام شود. کلاه بزرگی را که بر سر داشت تا آنجا که می‌توانست پایین کشید تا تیراندازی‌ها خاتمه یافت. بعد کمی جلوتر رفت و بدقت وضعیت قربانی‌هایش را زیرنظر گرفت.

هیچ‌کدام از آن دو حرکتی نمی‌کردند. اسبش را چند قدم به جلوتر حرکت داد. بعد دادستان جوان را دید که روی زانوهایش ایستاد و به آهستگی با تفنگ ساچمه‌ای‌اش به سوی او نشانه گرفت. کلاهش را پایین‌تر کشید و منتظر ماند تا تفنگ بی‌بو و خاصیت لیتل فیلد به صدا درآید و آنگاه کارشان را تمام کند.

این بار تفنگ شکاری با صدایی خیلی بلندتر از قبل شلیک کرد. مکزیکو سام فریادی کشید، اسبش چرخی خورد و او بی‌جان به آرامی از روی اسب به زمین افتاد یک مار زنگی مرده.

صبح روز بعد سر ساعت 10 دادگاه رسما کارش را شروع کرد تا به محاکمه رافائل اورتیتس بپردازد. دادستان که دستش باندپیچی شده بود از جایش برخاست و قاضی و هیات منصفه را مخاطب قرار داد و گفت: با اجازه از جناب آقای قاضی و اعضای محترم هیات منصفه تقاضا دارم ‌شکایتی که در این پرونده مطرح شده پس گرفته شود. هرچند ممکن است متهم گناهکار باشد، با این حال دولت مدرک کافی برای اثبات جرم او ندارد. سکه تقلبی که این پرونده براساس آن بنا شده است به عنوان مدرک اثبات کننده جرمش در حال حاضر قابل ارائه نیست. به همین دلیل تقاضا دارم پرونده را مختومه اعلام کنید.

در استراحت هنگام ظهر معاون کلانتر، کیل پاتریک، به اتاق دادستان رفت.

از پایین می‌آیم. رفته بودم تا نگاهی به مکزیکوسام پیر بیندازم. جسدش را برای بازدید گذاشته‌اند. فکر می‌کنم پیرمرد آدم سخت جانی بود. بچه‌ها توی کلانتری سخت متعجبند که شما با چه چیزی به او شلیک کرده‌اید. بعضی می‌گفتند احتمالا با میخ به او شلیک کرده‌اید. هیچ‌وقت ندیده بودم گلوله ساچمه‌ای چنین سوراخ‌هایی در طرف به وجود بیاورد.

دادستان جوان در جواب گفت: من با مدرک جرم رافائل اورتیتس، یعنی با همان سکه تقلبی به او شلیک کردم. جنس نرم و خوبی داشت، خیلی راحت توانستم با چاقو آن ببرم و به صورت یک فشنگ در تفنگم بگذارم. بگویید ببینم کیل، می‌توانید به آن آلونک‌های چوبی کنار رودخانه بروید و ببینید آن دختر مکزیکی کجا زندگی می‌کند؟ دوشیزه درونت خیلی دوست دارد بداند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها