در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من این را نمیپذیرم. از 6 سال قبل که به اتهامی واهی راهی دادگاه شدهام تاکنون بارها و بارها اعلام کردهام که من آن پیرمرد بازنشسته جنگ را به قتل نرساندهام. قسم خوردهام، مدرک آوردهام و جزییات آن شب را به طور کامل بارها و بارها تعریف کردهام اما باز هم بیفایده بوده است. آنها حرف خودشان را میزنند و حاضر نیستند که عینک بدبینی را از روی چشمانشان بردارند و بفهمند که شاید یک بار هم یک متهم درست بگوید و حرفهایش برای فرار از قانون نباشد. من بارها گفتم که گرچه برای دزدی کردن وارد خانه پیرمرد شدم اما زمانی که به آنجا رفتم او مرده بود و من نقشی در مرگش نداشتم. 6 سال است سعی میکنم این گفته را ثابت کنم اما انگار بیفایده است. هر چه بیشتر تلاش میکنم نتیجه کمتری میگیرم.»
«گبی تنیس» اکنون 23 سال سن دارد. او از 6 سال قبل که به اتهام به قتل رساندن نظامی بازنشستهای بهنام «آلبرت وسلا» دستگیر شده بارها و بارها دادگاهی شده است. 3 سال قبل با رای اعضای هیات منصفه او به اعدام محکوم شد اما با تلاشهای وکیلش توانست این حکم را به حالت تعلیق درآورد. اکنون با گذشت 3 سال دیگر از آن حکم همچنان هیچ رایی برای پرونده او صادر نشده و نکات مبهم در آن همچنان پابرجاست. آقای تنیس که حتی به وکیلش هم اعتماد ندارد در آخرین دادگاهی که برایش تشکیل شد خودش تصمیم گرفت از خودش دفاع کند. او در حالی که بهشدت عصبی شده بود زمانی که پدرش در دادگاه علیه او رای داد شروع به ناسزاگویی کرد. او مدعی بود که به پدرش پول دادهاند تا علیه او رای دهد. او چنان سروصدایی به پا کرد که برای دقایقی دادگاه تعطیل شد تا او به حالت عادی بازگردد. از نظر دادگاه مدارک کافی علیه وی وجود دارد تا ثابت کند که وی آقای «وسلا» را با شلیک گلوله از پا درآورده است اما تنیس تاکنون توانسته پروندهاش را به حالت تعلیق درآورد. «زمانی که آن اتفاق افتاد من جوانی کمسن و سال بودم که به تازگی نامزد کرده بودم. مادر نامزدم که زنی جوان بود از من خواست تا برای دخترش عروسی باشکوهی بگیرم. او میدانست من پولی برای خرج کردن ندارم اما اصرار داشت که حتما مراسم بزرگی گرفته شود و پول زیادی برای آن کنار بگذارم. زمانی که نامزد من «سوفیا آدامز» که تنها 17 سال داشت حالت مستاصل مرا دید پیشنهادی به من داد. او گفت که مادرش برای نظافت به خانه مرد 92 سالهای میرود که در جنگ جهانی و جنگ با ویتنام شرکت داشته و از پا افتاده است.
او گفت: از آنجایی که مادرش جزئیات بسیاری از حالت جسمی او را فاش کرده مطمئن است که در صورت ورود به خانهاش و دزدی از او هیچکس از آن خبردار نمیشود و این پیرمرد حتی نمیتواند از جایش بلند شود که بخواهد چهره ما را شناسایی کند. به نظرم نقشه خوبی بود. از این راه میتوانستم تمام قرضی که به پدرم که شغلش «فالگیری» و «رمالی» بود بپردازم و از طعنههایش خلاص شوم. یک هفته بعد به همراه سوفیا راهی منزل «وسلا» شدیم. او در یک خانه بزرگ زندگی میکرد و هیچکس را نداشت. وقتی حدود ساعت 10 شب وارد خانهاش شدیم احساس عجیبی داشتم. اولین چیزی که به چشم من خورد آن بود که در خانه باز و چراغها روشن بود. به آرامی وارد منزل شدیم. نمیخواستیم که او را که در طبقه بالا خواب بود بیدار کنیم. قصد داشتیم همان عتیقههایی را که در بوفه سالن پذیراییاش گذاشته بود برداریم و فرار کنیم. اما به نظرم همه چیز غیرعادی بود. بیسر و صدا مقداری از وسایل را برداشتیم که به سوفیا گفتم ممکن است او حتی منزل نباشد، چون به نظر نمیرسد کسی خانه باشد. به پیشنهاد سوفیا راهی طبقه بالا شدیم. به آرامی حرکت میکردیم و وقتی به طبقه دوم رسیدیم متوجه شدیم تمام چراغها بجز آن که متعلق به اتاق خواب آقای وسلا بود خاموش است. نمیدانستیم چه کار کنیم. سوفیا به آرامی نزدیک اتاق خواب او شد. هیچ صدایی نمیآمد. کنجکاو شده بودیم و از آنجا که میدانستیم حتی اگر بیدار باشد هرگز نمیتواند در مقابل ما کوچکترین مقاومتی کند در اتاقش را باز کردیم اما با صحنه بسیار دلخراشی مواجه شدیم. او کف اتاق افتاده و از سرش خون زیادی رفته بود. جای گلوله روی پیشانیاش به چشم میخورد و مشخص بود فردی او را به قتل رسانده است. هول شده بودیم. از طرفی میخواستیم هر چه سریعتر محل را ترک کنیم، از طرف دیگر هم متوجه گاوصندوقی شدیم که در انتهای اتاقش قرار داشت. سوفیا که بشدت گریه میکرد به طرف پایین پلهها دوید اما من پیش رفتم تا به صندوق برسم. میدانستم یک پیرمرد که حافظه خوبی هم ندارد نمیتواند رمز سختی برای گاوصندوقش گذاشته باشد و از آنجایی که پیش یک حرفهای رمزخوانی یاد گرفته بودم خیلی زود در آن را باز کردم و پولهای نقدش را برداشتم. به محض خروج از اتاق متوجه چراغهای گردان پلیس خارج از منزل شدم.
برای فرار باید سوفیا را هم با خود میبردم، به ناچار به طبقه اول دویدم تا او را از ماجرا مطلع کنم که دیدم همان لحظه یک مامور پلیس مسلح وارد خانه شد و ما دستگیر شدیم. این ماجرا تمام آن چیزی است که آن شب در منزل آقای «وسلا» اتفاق افتاد. حال این که وکلای خانواده وی معتقدند هیچکس به جز ما که قصد دزدی داشتیم انگیزه به قتل رساندن این پیرمرد را نداشته است نظر آنهاست و دلیل نمیشود که درست باشد. سوفیا در دادگاه علیه من رای داد و اعتراف کرد که من برای پاسخ گرفتن برای رمز گاوصندوق به سوی این پیرمرد شلیک کردم اما دروغ میگوید. او برای این که خودش سهم کمتری از این ماجرا داشته باشد این دروغ را گفته است. او 10 سال بیشتر محکومیت ندارد و بزودی آزاد میشود اما این من هستم که در صورت عدم اثبات بیگناهیام علاوه بر 6 سالی که در زندان بودهام، اعدام میشوم و زندگی من به همین سادگی پایان مییابد. اما من به این زودیها تسلیم نمیشوم و اثبات میکنم که هرگز دست به قتل هیچکس نزدهام. میدانم که بالاخره روزی خواهد رسید که من هم آزاد میشوم.»
مترجم : المیرا صدیقی
منبع :کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: