ایشون که در دسترس نبودن، از جان برادر که ظاهراً باید همون اوشون باشن سوال کردیم فرمودن به ایشان بگیم منظور از شعر جوان، انگار این نیست که اشعار شاعران جوان رو (یعنی هر کی جوونه و تازه شروع به شعر گفتن کرده!) چاپ کنن (تو مطبوعات بهشون میگن: جوانهها... آخی! طفلکیا!)، منظور اینه که اشعار شاعران جوانی رو که یه اسم و رسمی و کتابی و شهرتی هم دارن چاپ میکنن! حالا شما خودت پاسخگو: جزو کدوماشونی؟! جوانِ شاعرِ سر به کلاه؟ یا شاعرِ جوانِ کلاه به سر؟ (ها؟ جوونهی کاکل بهسر؟!)
شازده کوچولو: مرا در بستر پرخروش آرزوهایم رها مکن، مرا در توفان هولناک سکوتت تنها مگذار، مرا با التهاب دائمی نیامدنت همقدم مکن، که وجودت، خورشیدیست بر این کویر همیشه تشنه. تویی که هر دم، عطش نیازم را بیشتر میکنی و از وصالت خبری نیست. باور کن که اگر نیایی، غمهای عالم در قطرات گرم اشکم غوطه میخورند. مرا با اشکهایم تنها مگذار.
ایول... ببین حالا که همهچیش رو به هم ریختم چی از کار دراومد!! با متن خودت هم مقایسهش کن و این دفعه خودت نظرت رو درباره متن جدید بگو! اگه پسندیده بودی، سعی کن طوری بنویسی که معانی و هماهنگی و تعبیرات و... مخلفات دیگهش اینجوری در بیاد!
بدون نام (پریا؟:) من معتقدم که پاسخگو معلمه و من شیوه درست زندگی کردن رو از اون یاد گرفتهم. ما مخاطبان این صفحه، نه عملی هستیم که مرارتهای دوران نشئگی و خماری رو تجربه کرده باشیم و نه تربیت شدهی کانون اصلاح و تربیتیم که پاک شدنمون وسیلهای باشه برای آگاهی و آموزش. ما یه تعداد بچهی ساده و بیغلوغشیم که هفته به هفته دلتنگیهامون رو جمع میکنیم تا با کسی قسمت کنیم که ما رو درک میکنه... نوشته این بچهها حاصل تجربیات زندگی اونهاست و من میتونم این رو برای شما ثابت کنم...
معلم؟ شیوه درست؟ درک؟ چیییییییی مییییییییگیییییی! (بابا بیخیییییییااااااال!)
الف. الف. از قم: قبل از هر چیز، آدرس پستیتون رو میشه لطف کنید؟ و اما بعد از هر چیز، جناب انتقادپذیر، بعد از سالها، با کلی ذوق هنری یه پیام 30 حرفی از خودمون در وَکرده بودیما، چرا نچاپیدیش؟ بعد میگن چرا مغزها فرار میکنن! خب همین کارا رو میکنین که در میرن دیگه!
وسط کلامتون! اینم نشونی ما: تهران (البته یککم اینطرفترش!!) خیابان میرداماد (زیاد نری جلوها، همون وسطمسطاشه!-) روزنامه جامجم (تابلو به این بزرگی رو نمیبینه، اسم خودشم گذاشته فرار مغزها!!-) ضمیمهی چاردیواری- خانهی بروبچهها... بعد از وسط کلامتون هم، سرکارِ انتقادگر! چاپ پیامت مشکلی نداشت ولی گفتم شاید قبل از ارسال جوالدوز، سوزنی به خودت نزدی و 30 حرف بعدیت میشه این: «اَه... اینم که زد ذوق هنری ما رو کور کرد، رفت!» میدونی که؟ از دوران مزوزوئیک گفتن: «از هر دستی دایناسور بدی، از همون دستم دایناسور میگیری!» به جای پیام، شعرای نابت رو بفرست که به درد بروبچ بخوره، مام لذت ببریم.
معین افعی: ...چیه این طوری نگاه میکنی؟ باور کن خودم گفتهم، فقط اونجاهایی که تو گیومه نوشتهم از خودم نیست و نمیدونم از کیه. بیزحمت یه نگاهی بنداز...
پس باید چهجوری نگاه کنم؟ اون صحبتی رو که درباره تار و موسیقی بود خاطرت هست؟ خاطرت هست چی بهم گفتی؟! حالا بفرما... به جای موسیقی، بذار شعر!! ببین: «خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست» که اگه بخوای با مدادی، نوک انگشتی، چیزی آهنگش رو بزنی، میشه: تنتتنتن تنتتنتن تنتتن! (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) بیا آهنگ یه مصرع از سرودهی خودت رو هم بزنیم که میگه: «ای دوست ما همه جان در صدا یابیم از!» صرف نظر از اینکه اون «از»ه!! همچی یهکم خیلی دیگه «از»ه! و معلوم نیس که اصلا چه «از»یه! (چییییییی گفتم؟!! هههه!) آهنگشم میشه این: تنتنتتن تتتنتن تتنتنتن تن!!! که بیشباهت به آسمونغرمبه یا سقوط و غلتیدن چند جسم آزاد و غیر آزاد روی هم هم(!)، نیست!! تو تلگرافخونه، یه چن تا کتاب به «نارنجی از قم» معرفی کردهم، بهت توصیه میکنم قبل از ارتکاب به قتل... چی ببخشید، به شعر... دقیق بخونیشون. (دِ... تو دیگه چرا این جوری نگا میکنی؟! ها؟ نکنه تو هم ناراحت شدی ازم؟! آره؟ ای بابا... باز ما اومدیم یه توصیه دوستانه و مشفقانه کنیماااااااا... اصلا آقاجون، کارت درست، بَه... ایول، عجب شعری... کولاک آقا... کوووولاااااک! خوبه؟ حالا آشتی؟)
دیوونه همیشگی: ...من یه مدت پیش از دوستان کمک خواستم و گفتم که به تضاد رسیدم و خواستم کمکم کنن اما هیچ خبری نشد. دیگه داشت کاسه صبرم لبریز میشد و تازه میخواستم شکوائیه بنویسم و کلی گله و شکایت راه بندازم که چرا کسی به حرفام اهمیتی نداده و نمیخواد به یه به تضاد رسیده کمک کنه که مطلب «پایه یک بروبچ» رو دیدم و امیدوار شدم. با این اوصاف، شما فکر میکنید باید بهش بگم «کی نظر تو رو خواست؟!!» من نظر همه رو میخواستم و با همین نظر ایشون به این نتیجه رسیدم که در اشتباه بودهام. واقعاً از ایشون متشکرم. خیلی خوبه که دوستایی مثل شما دارم.
خاطره از مشکین شهر: ببین پاسی جون، میدونم زبونت مو در آورد از بس گفتی فلان متن تکراریه، بهمان چیزو رعایت کنین، دو ماه تو نوبت و... از این بهمدانها! پس بدون اینکه سرت رو درد بیارم: 1«-چرا متنمو چاپ نمیکنی؟ دو ماه هم گذشتها!» درست بشمار ببین سی حرف شد؟ 2-من چهارده تا متن آماده دارم که باید به ترتیب چاپ بشه. گیرم هشت تا نامه تو هفته فرستادم. شما از کجا میدونی کدوم متن رو اول چاپ کنی و کدوم رو شماره بعد؟ 3-من دارم یک رمان مینویسم، چهار دفتر صد برگی تموم کردم و هنوز هم ادامه داره؛ میخواستم راهنماییم کنی و بگی چیکار کنم تا کوتاه بشه و پایان خوبی داشته باشه 4-زد به سرم و شعر گفتم. نظرت رو بگو هر چند تو حال و هوای شعر نیستم و نوشتن نثر رو دوست دارم...
1- «-متنتو چاپ کردم دیگه، بروبچ رو نمیخونی؟» تو هم درست بشماری، میشه 30 حرف! 2-مگه جُمونگه؟!! سریال چاپ نمیکنیماااااا. غیر ترتیبیش کن، هر کدوم رو که مناسبتر باشه و زودتر بازش کنم، چاپ میکنم 3«-کم گوی و گزیده گوی، چون دُر» نشنیدی؟ با سرعت گرفتن زندگی شهری، رمانت باید خیلی کاردرست باشه تا آدما وقت بذارن برای خوندنش. هیشکی هم که نمیگه ماستم ترشه!! پس چی؟ قبلش کتابهای درباره داستان، مثل «هنر داستاننویسی»، «رمان و رماننویسان بزرگ»، «عناصر داستان»، «راهنمای نگارش گفتوگو»، «روش تحلیل رمان» و... مانند اینا رو بخون (هر چی بیشتر بخونی و بیشتر پیش خودت تحلیل کنی، بیشتر یاد بگیری و بیشتر تمرین کنی، ترشی ماسته کمتر و شیرینیش بیشتر میشه!) 4-هیسسسس! به همون نثر برسی موفقتری!! وقتی تو حال و هوای چیزی نیستی و اطلاعاتت هم دربارهش کمه، چه اجباریه خب! دِ... باز گفت: باهات قهرم! دِ... من موندهم پس به شماها چی بگم آخه! دِ...!
مینا، شیشهای شکسته: ...من عشقم را با دستهای منطق، زیر خروارها خاک دفن کردهام اما اگر تو بیایی و خاکها را کنار بزنی، باور کن با نفسهای گرم نگاهت، زندگی را در وجودم دمیدهای. باور کن عهدم را، که من خود، خاکسترهای عشق را شعلهور میسازم...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم