در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بالاخره از پزشکی هم پشیمان شد.
فردای آن روز در حالی که توی هال خانه نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد متوجه صدای جیغ و فریادی از اتاق خواهرش شد. وقتی به آنجا رفت دید که سوسک قهوهای بزرگی توی اتاق پرواز میکند. جامدادی فلزی خواهرش را که کنار دستش روی میز بود، برداشت و به سمت سوسک که روی دیوار نشسته بود پرتاب کرد. اتفاقا جامدادی به سوسک خورد و آن را نقش زمین کرد. اژدر فکری به نظرش رسید و لبخندی زد. او تصمیم گرفت که تیرانداز شود؛ برای همین انشایی در این باره نوشت. انشاء را سر کلاس برای معلم و دوستانش خواند. معلم راهنماییاش کرد که برای رسیدن به این هدف چه کارهایی لازم است تا انجام دهد. طبق توصیههای معلم اول به سراغ مادر و پدرش رفت و جریان را برای آنها تعریف کرد.
فردای آن روز مادر او را در یک ورزشگاه در رشته تیراندازی ثبتنام کرد و به این ترتیب اژدر اولین گام را برای رسیدن به هدف برداشت. او در این راه پیشرفت خوبی داشت. چند سالی گذشت و تیرانداز ماهری شد. جوایز زیادی از مسابقات مختلف تیراندازی به دست آورد. در این سالها خوب یاد گرفته بود که:
ابتدا باید هدف را در نظر بگیرد و بعد تیر را رها کند، هدفهای بزرگ انتخاب کند، اما تیرهای بزرگ نیندازد.
یک روز که از روی تفریح روی نیمکت کنار یک پارک بزرگ نشسته بود و مشغول یافتن مرکزیترین نقطه دیوار بزرگ آبی رنگ مقابلش بود، متوجه چشمهای درشت دختری شد که از مرکزیترین نقطه نیمنگاهی به او کرد و گذشت.
احساس کرد به مرکزیترین و بزرگترین هدف زندگی نزدیک شده. برای همین دنبال دختر راه افتاد و به در کوچک و قرمز رنگ خانهای رسید. فردای آن روز مادرش با گل و شیرینی در آن خانه را زد.
در مدت کوتاهی توانست به این هدف بزرگ نیز دست پیدا کند. به این ترتیب اژدر زندگی سرشار از موفقیتی پیدا کرده بود؛ تا اینکه یک روز هنگام برگشتن از ورزشگاهی که عضو ثابت بینالملل آن بود سلام مرد سیاهی که عینک سیاهی هم به چشم داشت را شنید.
سلام آن مرد اتفاق عجیبی نبود، چون بیشتر مردم او را میشناختند و در کوچه و خیابانها به او سلام میکردند. اژدر احساس کرد هدف دیگری در پس این سلام وجود دارد و سعی کرد آن را پیدا کند. مرد سیاهپوش از او خواهش کرد تا برای دقایقی به حرفهایش گوش دهد.
مرد گفت که حرفهای مهمی برای گفتن دارد. در آن گفتگو مرد از اژدر خواست تا دست از پرتاب تیرهای کوچک و بیهوده بردارد و به جای آن تیرهای بزرگتری پرتاب کند، تا پول بهتر هم به دست آورد و رونقی به زندگی معمولی و سطحی خود بدهد. اژدر در این باره چند روز فکر کرد و بعد... بعد پیشنهاد آن مرد غریبه را پذیرفت. برای همین تیر و کمان سبز رنگش را رها کرد و با یک اسلحه سیاه رنگ تیرهای کوچکتری پرتاب کرد. تیرهایی که به قلب انسانهایی میخورد که تنها گناهشان به قول مرد غریبه نداشتن هدف بود. مدتی گذشت. همسرش که متوجه دگرگونی اژدر شده بود تمام تلاش خود را به کار بست تا از دلیل دگرگونی و رفتارپرخاشگرانه او سر در بیاورد، اما موفق نشد.
مدتی گذشت. یک روز مرد سیاهپوش پیشنهاد تازهای به اژدر کرد. او از مرد جوان خواست تا تیرهای بزرگتری نشانه بگیرد. این بار اژدر بعد از چند لحظه دستی به موهای صاف و سیاهش کشید و پیشنهاد او را پذیرفت. به این ترتیب اژدر تیرهای بسیار بزرگتری پرتاب کرد که به جاهایی اصابت میکرد که به نظر خودش هم غیرممکن بود.
مدتی گذشت بالاخره همسر اژدر این حقیقت تلخ را فهمید که...که...
اژدر یک تروریست شده است و او را ترک کرد.
اژدر هر چه تلاش کرد تا او را از تصمیمش منصرف کند و برگرداند موفق نشد. یک روز که اژدر از رفتن زن اندوهگین بود، سر روی بالشتی گذاشت که همیشه او موهای سیاه و بلندش را روی آن پریشان میکرد. بالش را بویید و به گذشته فکر کرد. یاد نقطه مرکزی دیواری افتاد که عشق را در آن پیدا کرده بود. از آن هم دورتر شد و به یاد کودکیاش افتاد. به یاد روزی که معلم از او و همکلاسیهایش خواست تا هدف و حرفه مورد علاقهشان را پیدا کنند، اما معلم هیچ وقت از آنها نپرسید که چرا این هدف را انتخاب کردند. معلم هیچوقت از اژدر نپرسید که چرا میخواهد تیرانداز شود؟ و اینجا بود که اژدر بلند شد اسلحه سیاه و تیر و کمانش را توی حوض آب خانه انداخت و متوجه تصویر متلاشی خود روی آب حوض شد.
چشمهایش را بست تا متلاشی شدن خودش را در خودش نبیند و به فکر فرو رفت. او میخواست بفهمد که چرا ... اما نتوانست بفهمد که چرا تیراندازی را انتخاب کرده بود. برای همین تصمیم گرفت دوباره شروع کند. این بار دلیل شروع خودش را میدانست. او میخواست دوباره شروع کند تا بتواند دلیل زندگی کردنش را بفهمد.
برای همین تصمیم گرفت اول از همه مجازات شود. او خودش را به پلیس معرفی کرد. به خاطر همکاریهای مفید و بهجا با پلیس از تخفیف بالایی برخوردار شد و به 20 سال زندان محکوم شد.
در زندان همه چیز را در نامهای برای همسرش نوشت. دو سال بعد همسرش به ملاقاتش آمد و به او اطمینان داد که حتما منتظرش میماند تا تغییر کردن و پیدا کردن هدف در او را ببیند.
بعد از چند سال اژدر با عفو از زندان آزاد شد. او در طول این سالها توانست بفهمد که دوست داشتن و عشق ورزیدن هدف بزرگی است که هر انسانی در هر کاری باید داشته باشد.
وقتی از در زندان بیرون آمد همسرش با یک تیر و کمان آبی به استقبالش رفت. اژدر از آن روز دوباره تیراندازی با کمان را آغاز کرد اما این بار همه چیز را با عشق از سرگرفت.
لیلا جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: