داستانک

اشک و لبخند

کد خبر: ۲۵۰۸۹۵

دعای کارگشا، چارقل ... .

...

راننده برای لحظه‌ای، نگاهش را از چراغ راهنمایی می‌سراند روی صورت او و دوباره بازمی‌گرداند. با انگشت‌های ظریف و کوچکش به شیشه ضربه می‌زند.

آقا تو رو خدا یکی بخر، دعای حاجت، تعویذات... .

...

راننده نگاهش را از روی عدد 90 برمی‌گرداند و به صورت او زل می‌زند. چشم‌های درشت و خون گرفته راننده، او را یک قدم به عقب می‌راند.

در اتومبیل باز می‌شود. راننده به محض آن که پایش به زمین می‌رسد، با دستی یقه او را می‌گیرد، از روی زمین بلندش می‌کند و با دست دیگر سیلی محکمی روی صورت او می‌نشاند و بعد پرتش می‌کند روی زمین.

صدای پیرزن عابر، اجازه‌ای بود برای جاری شدن اشک‌هایش.

الهی دستت بشکند، نمی‌خری، نخر چرا می‌زنی.

صدای بوق اتومبیل‌های پشت سر، خبر از سبز شدن چراغ می‌دهد. راننده با سرعت می‌نشیند پشت فرمان و حرکت می‌کند. او همان طور که اشک می‌ریزد مشغول جمع کردن برگه‌های دعا می‌شود. با صدای برخورد اتومبیلی، گریه‌اش قطع می‌شود. با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند و به آسمان نگاه می‌کند و لبخندی می‌زند.

قیامت

ازدحام عجیبی است. همه منتظر اعلام نتایج و گرفتن کارنامه هستند. چشم‌ها نگران است و کسی رنگ بر چهره ندارد. اسم‌ها یکی یکی اعلام و کارنامه‌ها تقسیم می‌شود. سرها خم شده به طرف پایین و کسی جرات حرف زدن ندارد. هر کسی فقط به فکر خودش است. حتی دوستان صمیمی، اعتنایی به هم ندارند.

قلبم بشدت می‌کوبد به قفسه سینه. احساس خفگی می‌کنم. انگار که قلبم از جایش کنده شده و آمده تا گلو.

اسمم را که می‌خوانند، دست‌هایم را دراز می‌کنم. کارنامه‌ام را می‌گذارند توی دست چپم. الان است که خفه شوم. با چشم‌هایی که در کاسه خود بی‌قرارند، نگاه می‌کنم؛ کارنامه‌ام سیاه است.

ناهید هاشمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها