خنده جام

بند ساعت

کد خبر: ۲۴۹۸۳۱

شب فراق که داند که ساعت چند است
مگر کسی که نگاهش به ساعتش بند است
نگاه، بند به ساعت شود در آن هنگام
که«دل زکف شده» ای بند هجر دلبند است
به زور می‌گذرد لحظه‌های سخت سمج
چه جای خوردن سوگند زند و پازند است
چگونه دست بشوید ز عشق، جانی کو
هنوز نیز به آداب عشق پابند است
و اعتیاد فقط بنگ و بست و افیون نیست
هزار گونه به این گونه‌ها همانند است
چو انتهای خیار است ابتدای خیال
خیال عشق، دمی که دل آرزومند است
به غیر تلخی خالص ندید دل از دوست
و باز در پی صاحب لبی مع القند)!( است
همیشه گریه من روی دیگر سکه است
اگر که اینور سکه به لب شکرخند است
ببند بار سفر، المسافر مجنون
ز کوه، کاه توان ساخت گر به لبخند است
«فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت»
چنان کند که فقط باخبر خداوند است
به قحط‌سالی معشوق هم خیالش نیست
دلی که با خود عشقش هزار پیوند است
اگر که ترک وفا کرد و رفت آن گلرخ
خوش است حتما و این بنده نیز خرسند است
گذشت دوره باحال یار صاحب خال
که بهر آمدنش رشوه‌اش سمرقند است
به غیر همدم و همدرد شاعرت ای دوست
شب فراق که داند که ساعتش چند است!

رضا رفیع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها