یک خاطره

ماجرای یک روز بارانی

یکی از روزهای پاییز سال 1381 بود. یادم هست که یک‌روز به نیمه شعبان مانده و با جمعه دو سه روزی تعطیل شده بود. خانواده سه‌نفری ما به همراه خانواده چهارنفری همسایه‌مان، بوسیله دو پیکان از تنکابن برای تفریحی دوروزه به استان گیلان سفر کردیم.
کد خبر: ۲۴۹۶۷۹

غروب که به شهر لاهیجان رسیدیم در بلوار کنار استخر ماشین‌ها را پارک کردیم. دنبال اتاق خالی می‌گشتیم که یک آقای دوچرخه‌سوار که معمولا مسافران را به اتاق‌های کرایه‌ای معرفی میکند، دیدیم و خانه‌ای که کرایه می‌داد نشانمان داد.

ما هم آنجا را پسندیدیم و بر سر قیمت توافق کردیم و قرار شد که یک شب آنجا بمانیم و صبح فردا به سمت ماسوله حرکت کنیم. خانه‌ای که برای یک شب کرایه کردیم در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های همان بلوار کنار استخر بود.

آن شب باران شدیدی می‌بارید و آسمان رعد و برق‌های عجیبی می‌زد. ما که اهل شمال بودیم و به آب و هوای بارانی عادت داشتیم، برایمان عادی بود. پس از خوردن شام همگی خوابیدیم.

صبح فردا، من زود بیدار شدم. ساعت حدود 6 صبح بود، دیدم بقیه کاملا در خواب هستند.

باران نمی‌بارید. هوای بیرون ابری و تیره و زمین خیس بود. تصمیم گرفتم که آهسته و بدون سر و صدا بلند شوم و بروم نان تازه و پنیر و کره بخرم تا وقتی همه از خواب بیدار شدند با دیدن صبحانه آماده ، سورپریز شوند. به آرامی لباس ‌پوشیدم. سوئیچ‌ ماشینمان را که یک پیکان مدل 62 بود برداشتم و بدون این‌که کسی بیدار شود، از خانه زدم بیرون. خوشبختانه ماشین‌ها را در کوچه پارک کرده بودیم و مشکل بیرون آوردن ماشین از حیاط را نداشتم. تازه یک سال بود که گواهینامه گرفته بودم. ماشین را روشن کردم و از کوچه بیرون آمدم. باران نم‌نم می‌بارید. در حالی که به دقت به اسم کوچه‌ها نگاه می‌کردم تا آنجا را به خاطر بسپارم و گم نکنم، دنبال نانوایی هم می‌گشتم. آن موقع صبح که روز نیمه شعبان و تعطیل بود خیابان‌ها بسیار خلوت بود و همه مغازه‌ها بسته. تک و توکی ماشین از بلوار رد می‌شد و یکی دو نفر هم پیاده سرکارشان می‌رفتند. خلاصه بعد از پرس و جو یک نانوایی پیدا کردم و چند تا لواش داغ گرفتم. از یک سوپرمارکت هم که تازه باز کرده بود، پنیر و عسل و خامه خریدم و در ماشین گذاشتم. باران شدت گرفته بود و روی خیابان آب جمع شده بود. یک سمت بلوار، استخر بزرگ لاهیجان قرار داشت و سمت دیگر آن کوچه‌ها بودند. خانه‌ای که اجاره کرده بودیم در یکی از همان کوچه‌ها بود. بلوار را از سمت میدان بالایی دور زدم تا به آن‌طرف که کوچه بود برگردم. هر چه جلوتر می‌رفتم، آب بیشتری در وسط خیابان جمع شده بود. باران هم که حالا بسیار شدید شده بود، مثل سیل می‌بارید.

آب تقریبا تا زانو در خیابان جمع شده بود و با جریان شدیدی مثل رودخانه به سمت میدان پایینی جریان داشت. کم‌کم داشت ترس برم می‌‌داشت که نکند ماشین خاموش کند و من در این سیل گیر کنم،دوسه تایی ماشین دیگر هم که از کنار من رد می‌شدند، آب گل‌آلود زیادی را به شیشه ماشین من می‌پاشیدند. برفپاککن دیگر جوابگوی آن همه باران نبود.

یک دفعه ماشین خاموش شد. فکر کنم که آب وارد موتورش شده بود. مانده بودم چه‌کار کنم. هرچه استارت می‌زدم، روشن نمی‌شد. تصمیم گرفتم پیاده شوم و یک کمک بخواهم تا ماشین را هل بدهد.

وقتی در را باز کردم، جریان آب به سرعت وارد ماشین شد. سریع آمدم پایین و در را به سختی بستم.

حالا من تا بالای زانو توی سیل گرفتار بودم و آب توی ماشین رفته بود. به در ماشین محکم چسبیده بودم تا آب من را نبرد و باران هم مثل سیلاب می‌بارید. نه راه پس داشتم نه راه پیش. می‌خواستم ماشین را همان‌طور وسط بلوار رها کنم و خودم را نجات بدهم، می‌ترسیدم سیل ماشین را ببرد. از آن بدتر سرزنش دیگران بود که چرا ماشین را بدون اجازه برداشته‌ام. هرچه دست تکان می‌دادم و بلند داد می‌زدم کمک! راننده‌های دیگر فقط نگاهی از سر دلسوزی به من می‌کردند و می‌رفتند. واقعا شاید می‌ترسیدند اگر بایستند خودشان در سیل گرفتار شوند. البته اشتباه من این بود که از سمت چپ خیابان حرکت می‌کردم (یعنی از خط سبقت)‌ وگرنه ماشین‌هایی که از سمت راست خیابان حرکت می‌کردند، خیلی در آب گیر نیفتاده بودند، چون بلوار به سمت وسط آن شیب داشت. بدبختانه یادم رفته بود گوشی تلفن همراهم را با خود بردارم. در آن موقعیت بیشترین نگرانی من از این بود که وقتی بقیه بیدار شوند و ببینند من به همراه ماشین نیستم و دیر کرده‌ام، نگرانم شوند. خلاصه در آن گیر و دار مانده بودم که دیدم 3 تا نوجوان تقریبا 12 الی 15 ساله که زیر سایبان مغازه‌ای ایستاده‌ بودند، از آن طرف بلوار دویدند و آمدند به کمک من و سه تایی شروع کردند به هل دادن ماشین. کمی که از آب بیرون آمد، من سریع درماشین را باز کردم و پشت فرمان نشستم تا ماشین را به سمتی از بلوار که آب کمتری در آن جریان داشت هدایت کنم. آنها ماشین را هل دادند و روشن شد، اما همین‌که دور زدیم و آمدیم سمت کوچه‌ای که آب جمع نشده بود، ماشین دوباره خاموش شد. گفتند کاپوت را بالا بزن. واقعا از معجزه آن روز عزیز بود که یکی از سه نوجوان مکانیک بود و ماشین را روشن کرد. نمی‌دانستم با چه زبانی ازشان تشکر کنم. برگشتم به خانه. بقیه هنوز در خواب بودند. ساعت هنوز 7 نشده بود. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم باورشان نمی‌شد. اما مادرم گفت؛ این به برکت نیمه‌شعبان بود.

هنردخت شیروانی - نوشهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها