در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمانی فکر میکردم عشق جای خالی همه چیز را پر میکند، حتی فاصله طبقاتی زیاد بین من و روژان را. او دختری بود از خانوادهای ثروتمند و من جوانی 23 ساله از طبقه متوسط رو به پایین. از آنهایی که باید یک عمر جان بکنند تا مبادا به زیر خط فقر سقوط کنند و به نان شبشان محتاج شوند. برای طبقه من هدف حفظ وضعیت موجود است اما برای امثال روژان و خانوادهاش زندگی معنایی دیگر دارد؛ خانهای مجللتر، ماشینی شیکتر، سفرهای اروپایی و ... آن موقع در دانشگاه تهران، علوم اجتماعی میخواندم. البته فقط اسمم دانشجو بود چون وقت نمیکردم دانشگاه بروم و مجبور بودم از صبح علیالطلوع تا بوق شب کار کنم، هم هزینه زندگی خودم در تهران را دربیاورم و هم برای پدرم که در زنجان کارگر یک مغازه برنجفروشی بود، کمکخرجی بفرستم. من با سفارش صاحبکار پدرم از همان هفته اولی که به تهران آمدم در یک پیتزافروشی در حوالی خیابان آفریقا کارم را شروع کردم، همان پیتزافروشی که پاتوق روژان و دوستانش بود. آنها دختران پر شر و شوری بودند که توجه همه را جلب میکردند. از وقتی احساس کردم عاشق او شدهام تازمانی که خواستهام را گفتم یک سال طول کشید. روژان تقریبا یک روز در میان به پیتزافروشی میآمد و بیشتر اوقات من پشت دخل بودم. کمکم سر صحبت بین ما باز شد درباره خودم دروغ گفتم. گفتم پدرم وضع مالی خوبی دارد اما برای این که روی پای خودم بایستم اینجا کارگری میکنم. او حرفهایم را باور کرد و همچنین آهسته و آرام من وارد اکیپ آنها شدم و وقتی احساس کردم روژان هم نسبت به من نظر مثبتی دارد از او خواستگاری کردم. هنوز مراسم رسمی برگزار نشده بود که پدرم فوت شد. وقتی از زنجان برگشتم برای دیدن دوباره روژان بیتاب بودم ولی با خودم عهد کردم این بار حقیقت را به او بگویم. پدر مرحومم همیشه میگفت در زندگی هیچ چیز بهتر از صداقت نیست.
روزی که ماجرا را برای روژان تعریف کردم او بدون این که سرم فریاد بزند، ترکم کند یا جملهای حاکی از تنفر به زبان بیاورد روی نیمکت پارک نیاوران نشست و تا ته حرفهایم را گوش کرد و بعد جواب داد خودش همه اینها را حدس میزد. او گفت عاشق خود من شده نه مال و اموال خانوادهام و برایش فرقی نمیکند پدرم چه کاره بوده و مادرم الان چطور زندگی میکند. حرفهای روژان مرا دلگرم کرد. او خودش وظیفه جلب رضایت والدینش را برعهده گرفت و این کار هر چند بیشتر از یک سال طول کشید، بالاخره انجام شد و من در 24 سالگی زندگی مشترک با روژان را شروع کردم.
حالا زندگیام دگرگون شده بود. پدر روژان برای آسایش دخترش و به گفته خودش حفظ آبروی خانوادگیشان همه جور امکانات در اختیارمان گذاشته بود. یک آپارتمان 60 متری در شهرک غرب، مغازهای در بازارچه تجریش، یک بیامو و مبلغی هم پول نقد در حساب بانکی. البته همه اینها به نام روژان بود ولی برای من اهمیتی نداشت. زندگیمان را روی ابرها شروع کرده بودیم و خیال زمینی شدن نداشتیم. من مغازه را عروسکفروشی کرده بودم و درآمد خوبی داشتم، هر چه سود میکردم به حساب بانکی روژان میریختم و او در واقع مدیریت زندگیمان را برعهده داشت. او بود که به من میگفت چه کار کنم، چه بپوشم، کجا بروم، با چه کسی حرف بزنم و ... اوایل این موضوع ناراحتم نمیکرد. پیش خودم میگفتم همین که حاضر شده با من ازدواج کند، نشان میدهد زن فداکاری است. ضمن این که همه داراییمان برای اوست و حق دارد تصمیمگیرنده باشد ولی بعد از مدتی دستورهای روژان برایم گران شد. احساس کردم زیر یوغ او رفتهام. شده بودم یک برده حلقهبهگوش. باید در مهمانیهای مسخره و غیرقابل تحملی که او میگفت شرکت میکردم، کراوات میزدم، لبخند ملیحی در گوشه لب، سر کمی به سمت راست خم، سیگار فقط بین دوانگشت، نه آن طور که خودم دوست داشتم و همیشه میکشیدم و.... یک شب که از مهمانی برمیگشتیم روژان در ماشین یک کلمه هم با من حرف نزد وقتی به خانه رسیدیم علتش را پرسیدم و جواب داد رفتارهای من، لحنم، طرز نشست وبرخاستم و غذا خوردنم هنوز دهاتی است. آن روز که این جر و بحث پیش آمد هنوز 15 روز تا سالگرد ازدواجمان مانده بود. سعی کردم عصبانی نشوم و 15 روز بعد با یک هدیه او را سورپرایز کنم اما آن روز برای من هرگز فرا نرسید چون روژان بدون اطلاع من همراه چند نفر از دوستان قدیمیاش، همانهایی که پاتوقشان پیتزافروشی بود، در یک تور ثبتنام کرده بود و راهی مالزی شد. این سفر باعث شد جشنی را که تدارک دیده بودم نتوانم برگزار کنم ولی فقط همین نبود. من هم نسبت به همسرم احساس بدی پیدا کردم و از آن به بعد زندگیمان فقط دعوا و درگیری و مرافعه بود تا این که بعد از 2 سال زندگی مشترک چشم باز کردم و دیدم افتادهام گوشه زندان.
قبل از ازدواج پدر روژان که میدانست مهریه فقط یک عدد بیارزش است و من هیچ وقت از پس پرداخت آن برنمیآیم برای این که خوشبختی دخترش را تضمین کند و مطمئن شود من نمیخواهم اموال او را بالا بکشم چند سفته سفید امضاء و بدون تاریخ از من گرفته بود. آن روزها آنقدر گرم عشق خیالی و پوچ بودم که حتی حاضر بودم سند مرگ خودم را هم امضاء کنم. حالا هم که کار بیخ پیدا کرده بود و روژان طلاق میخواست پدرش سفتهها را اجرا گذاشته بود تا کمی آبخنک بخورم و از لجبازی دست بردارم ولی من خیال طلاق دادن همسرم را نداشتم. یک سال تمام مقاومت کردم. در این مدت مرتب مرا از زندان به دادگاه خانواده میبردند تا این که بالاخره طاقتم طاق شد و به جدایی رضایت دادم. هرچند روژان دیگر زنی آزاد بود، پدرش باز هم من را آزاد نکرد. درواقع روژان میخواست انتقام بگیرد و فکر میکرد یک سال حبس برایم خیلی کم است. 8 یا 9 ماه دیگرهم در زندان ماندم تا این که بالاخره کارمن با آن خانواده ثروتمند به پایان رسید و فکرمیکنم به نوعی تسویه حساب کردیم. وقتی آزاد شدم فهمیدم روژان با پسر دیگری ازدواج کرده است. دیگر نه مغازه داشتم، نه ماشین، نه پول و نه خانه. دانشگاه را هم که همان زمان ازدواجمان رها کرده بودم. چارهای برایم باقی نمانده بود جز این که به زنجان برگردم.
بعضی آدمها وقتی تغییری در زندگیشان به وجود میآید یادشان میرود قبلا کجا بودهاند و گذشتهشان چطور سپری شده است. من هم از همان دسته آدمها بودم که بعد از ازدواج خانوادهام را فراموش کرده بودم. در واقع دیگر دلم نمیخواست به گذشته خودم فکر کنم. از سالهای سپری شده بریده بودم تا بتوانم رو به جلو حرکت کنم و به قول روژان بپرم. اوج بگیرم. بروم آن بالاها، آن دوردستها. 6 سال پیش با یک ساک برزنتی و چشمانی اشکبار خانوادهام را ترک و برای ادامه تحصیل به تهران آمده بودم و حالا که داشتم دوباره به ریشه و اصل و خانه خودم برمیگشتم باز هم فقط همان ساک برزنتی را داشتم و گلویی بغضگرفته که میخواست خفهام کند. مادر، مادر، مادر جان، من چه خوشخیال بودم و چه نادان که نفهمیدم حق با توست که آدم هرکجای دنیا که باشد نباید فراموش کند کجا و چطور قد کشیده است. وقتی به زنجان رسیدم هنوز تردید در وجودم موج میزد. من احسان پسر بزرگ خانواده، بعد از اینهمه سال بیاعتنایی به خانوادهام، برگشتهام آنجا که چه بگویم. که چه بکنم. اصلا من را میپذیرند یا طردم میکنند. همان طور که من در روزهای به ظاهر خوش زندگیام فراموششان کردم. چارهای نبود باید جلو میرفتم. لااقل این طور خود را خالی میکردم. دلم برای یک دل سیر گریه کردن روی شانه مادرم لک زده بود. زنگ زدم. کسی جواب نداد. به در کوبیدم خبری نشد. یکی از همسایهها همان طور که از کوچه رد میشد زیرچشمی نگاهی به من انداخت و طوری که انگار مرا شناخته اما کاملا مطمئن نیست گفت خانه نیستند. رفتهاند زیارت. پابوسی امام رضاع . کی رفتند؟ چطور و با کی؟ این را بدون مکث پرسیدم اما همسایه چیزی نمیدانست فقط خبر داشت مادرم بدحال است و او را بردهاند تا هم به آرزویش برسد و هم بلکه شفا بگیرد. اگر میخواستم به مشهد بروم باید جا و مکانشان را میفهمیدم و اگر میخواستم بمانم سرپناهی نداشتم. ظاهرا برادر و خواهرم در این سالها ازدواج کرده بودند. پس با پرسوجو میتوانستم نشانیشان را پیدا کنم و بالاخره ساعت 10 شب زیر بارانی سنگین که میرفت سیل راه بیندازد جلوی در خانه خواهر کوچکم الهه رسیدم. آخرین باری که او را دیدم 14 ساله بود و حالا برای خودش خانمی شده بود و احتمالا بچه هم داشت. شوهرش که بود؟ اصلا درباره من حرفی به او زده بودند؟ نکند برای الهه مشکلی پیش بیاید؟ این سوالها خوره جانم شد و مرا از زنگ زدن منصرف کرد، اما ظاهرا سرنوشت جور دیگری رقم خورده بود. همین که از کوچهشان بیرون آمدم با او چشم تو چشم شدم. الهه بچهشیرخوارهای را بغل داشت و تند و تند میدوید که تنهاش به من خورد و نگاههایمان در هم تنید. ثانیههایی بعد مردی درشتهیکل او را صدا زد. شوهرش بود. زمان ناگهان از حرکت ایستاد. خواهرم چه برخوردی خواهد داشت. مرا به خانهاش دعوت میکند؟ به شوهرش معرفیام میکند؟ یا ... انگار قرنها طول کشید تا زمان دوباره به حرکت درآمد، با قدمهای تند و لرزان الهه که از کنارم رد شد و البته قبلش زیرلب عذرخواهی کرد آن هم نه به خاطر آشنایی ندادن که به خاطر تنهای که زده بود. همانجا سر کوچه، در خیسی خیابان روی زمین نشستم و باران قطرههای اشکم را شست.
سلام. صدایی در گوشم پیچید. آشنا بود و نزدیک. خواستم سرم را بچرخانم اما نتوانستم. احساس کردم بدنم خرد شده است. صدا دوباره تکرار شد. اشتباه نمیکردم. خودش بود، دخترداییام، نادره. بلند شدم و بدون این که بتوانم جواب بدهم در چشمانش زل زدم. نگاه او مرا به دنیای کودکی و نوجوانی بازگرداند. دورانی که با هم همبازی بودیم و همه فامیل میگفتند نادره با احسان برای هم آفریده شدهاند. به زحمت زبانم را چرخاندم: سلام و او مرا به خانهاش دعوت کرد. نمیخواستم بروم، اما در آن باران شدید و حال خراب من چاره دیگری نداشتم. نادره جلو میرفت و من دنبالش تا این که جلوی در خانه خواهرم رسید. او با برادرم ازدواج کرده بود و همراه پدرش در طبقه بالای خانه خواهرم زندگی میکردند. دایی منصور با این که مطمئن بودم، از دستم دلخور است، مرا به گرمی به آغوش کشید و به خانه راهم داد و من وارد دنیایی تازه شدم. برادرم، مادر را به مشهد برده و قرار بود پسفردا برگردند. مادرم از من دلخور نبود، فقط منتظر بود؛ منتظر دیدن دوباره من. اینها را نادره گفت. صبح دو روز بعد همراه نادره و الهه که بالاخره من را به برادری قبول کرده بود، به ترمینال رفتیم. اشک و لبخند با هم آمیخته شد و من به آغوش خانوادهام برگشتم.
دنبال کار میگشتم. میخواستم زندگیام را از نو بسازم. باید از کجا شروع میکردم. این را از مادرم پرسیدم و او گفت بهتر است سری به آقاهاشم، صاحبکار پدرم بزنم. او مردی محترم بود که دستش به خیر میرفت و هر کاری که از عهدهاش برمیآمد، برای مردم انجام میداد. او دستم را در مغازه خودش بند کرد و مشغول به کار شدم؛ ولی آدم همیشه چیزی کم دارد. حالا فیلم هوای هندوستان کرده و دلم برای روزهایی که خودم مغازه داشتم، تنگ و خاطره روزهای خوشی که با روژان داشتم، دوباره برایم زنده شده بود. شاگردی کردن برایم سخت بود. دلم زیاد به کار نمیرفت. اوایل آقاهاشم مراعات میکرد؛ ولی بعد از مدتی به حرف آمد. قیمت برنجها را اشتباه میگفتم. پول زیاد یا کم از مشتری میگرفتم و... او با وجود این که به پدرم ارادت خاصی داشت، اخطار داد که اگر حواسم را جمع نکنم، مجبور است عذرم را بخواهد و بالاخره این اتفاق افتاد.
مادرم میگفت هوایی شدهام. برادرم نظرش این بود که باید مدتی در خانه بمانم و بیرون نروم. خواهرم میگفت اتفاقا بد نیست به سفر بروم. خواهر بزرگترم عقیده داشت باید زودتر ازدواج کنم. خلاصه هر کسی نظری داشت؛ ولی خودم میدانستم چه مرگم است. پیش یک روانپزشک رفتم و او خیلی کمکم کرد. 6 ماه مرتب به مرکز مشاوره میرفتم تا این که بالاخره حالم بهتر شد؛ اما مرگ مادرم دوباره مرا به افسردگی گذشته برگرداند. وقتی تقسیم ارث انجام شد و خانه پدریمان را فروختیم، پول کمی به من رسید و با قرض گرفتن از برادرم توانستم یک پیکان مدل پایین از همانهایی که امثال روژان عارشان میشود، سوارش شوند، خریدم و در خط تهران زنجان مشغول کار شدم؛ ولی ماشین برای سفر بینشهری مناسب نبود، برای همین تصمیم خودم را قطعی کردم و به تهران آمدم. آن پیکان قدیمی هم منبع درآمدم بود و هم خانهام. شبها در ماشین میخوابیدم و تا جایی که توان داشتم، کار میکردم. میخواستم خودم را آنقدر غرق در کار کنم که درد و غصههایم را از یاد ببرم.
حدود 8 ماه این طور زندگی کردم تا اینکه پول برادرم را پس دادم. چند ماه دیگر هم طاقت آوردم و عاقبت اتاقی برای خودم اجاره کردم. آن اواخر این طور هم نبود که همه شبها را در ماشین بخوابم. هر هفته به زنجان میرفتم و خانه خواهر و برادرم میماندم. بعضی شبها هم در تهران مسافرخانهای برای خودم پیدا میکردم.
از آن به بعد زندگیام مسیری یکنواخت پیدا کرد. از صبح تا شب مسافرکشی و شبها خسته و کوفته فقط میتوانستم بخوابم تا اینکه خواهر بزرگمآرزو، دختری را برایم نشان کرد. از همکلاسیهای سابقش بود. قبلا با پسری نامزد کرده ولی قبل از عروسیشان آن پسر را به جرم حمل مواد مخدر زندانی کرده بودند و او جدا شده بود. آرزو خیلی اصرار داشت که ازدواج کنم، ولی زیر بار نمیرفتم. حقیقتش این است که هرچند از تنهایی خسته شده بودم، ولی هیچ احساس خاصی نسبت به آن دختر نداشتم و بهنظرم زندگی بدون عشق و علاقه معنی نداشت، البته عشقی که واقعی باشد نه سراب، بعد از کلی کشمکش و جنجال بالاخره ناخواسته پای سفره عقد نشستم و نرگس همسر من شد، ولی زندگیمان دوام نیاورد و خیلی زود، سر چهارماه از هم طلاق گرفتیم و من ماشینی را که تازه خریده بودم به عنوان مهریه به او دادم.
انگار قرار بود زندگی من به همان شیوه آزمون و خطا پیش برود. اولش یک عشق پوشالی و بعدش یک ازدواج اجباری و تحمیلی. انگار قرار نبود روزی معنی واقعی عشق را درک کنم. از آن به بعد تا امروز در زندگیام اتفاق خاصی نیفتاده است. مسافرکشی میکنم. خانهای کوچک در دوراهی قپان دارم. دوست و آشنایی در تهران ندارم. هرازگاهی به زنجان میروم و از همه مهمتر اینکه جای عشق هنوز در زندگیام خالی است، اما خدا را شکر میکنم که خودم را تا همینجا رساندهام و روزی که از زندان آزاد شدم هیچچیز نداشتم، اما لااقل برای خودم منبع درآمد پیدا کردهام و زندگیام هر چند محقر و ساده است، برای خودم است، واقعی است و مجازی نیست. بعضی وقتها خودم را در آیینه نگاه میکنم و میگویم مهم این است که الان خودت هستی. اصیل و ریشهدار، محکم و استوار. زندگیات را روی ابرهای دروغین نساختهای، همینها که داری ستون دارد. پابرجاست. هر چند جای خالی عشق بعضیوقتها آزارم میدهد، باور کردهام که نمیشود آدم همهچیز را همزمان داشته باشد. اگر در دوران دانشجویی اشتباه نمیکردم و اسیر روژان نمیشدم، حتما حالا زندگیام طور دیگری بود، ولی دیگر نباید افسوس گذشتهها را بخورم مهم آینده است و پذیرفتهام باید تاوان اشتباهم را پس بدهم. شاید روزی آن جای خالی هم در زندگیام پر شود.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: