در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: سلام عرض شد استاد!
عطار: علیک سلام بر تو ای جوان!
ایادی: حالت چطوره استاد؟ وای... نمیدونید همیشه دلم میخواست شمارو از نزدیک ببینم!
عطار: سپاسگزارم ای پسر!
ایادی: شما چی؟ شما هم دلت میخواست منو ببینی، با دیدن من یاد چیزی، کسی نمیافتی؟
عطار: نه!
ایادی: ای بابا خوب نگاه کن! تو که توی این زمینهها استادی بابا! منم ایادی!
عطار: خب!
ایادی: استادخوب به این قیافه نگاه کن! واقعا آینده درخشانی توی چهره من نمیبینی؟
عطار: خیر!
ایادی: اه! پس چطور مولانا رو با یه نگاه فهمیدی چیکاره میشه! مگه تو به باباش نگفتی این پسرت دنیا رو به هم میریزه؟
عطار: آری.
ایادی: خب!
عطار: خب!
ایادی: منم همون جوریام دیگه! قراره بزرگ که شدم دنیا رو با قریحه و استعدادم به هم بریزم.
عطار: یعنی از این که اکنون هستی بزرگتر؟
ایادی: نه منظورم از نظر فکری بود... .
عطار: من چنین چیزی نمیبینم پسر جان!
ایادی: حالا خوب دقت کن، شاید دیدی ها!
عطار: خیر، در پیشانی تو هیچ نشانی نیست. در چشمانت هیچ برقی و در گفتارت هیچ دانشی!
ایادی: قربونتون برم، لطف دارین.
عطار: رسیدن به مقام مولانا کار هر کس نیست پسر! باید هفت شهر عشق را بگردی. باید به مقام سیمرغ برسی تا چنان نوری در چهرهات پیدا شود.
ایادی: خدا پدرت رو بیامرزه، با این گرونی ما همون یه مرغش هم به زور گیرمون میاد، تازه اونم آب زده و کشتار صد روز پیش! ای بابا استاد، فرمایشات میکنید.
عطار: کنون تو عامی مردی ساده ای که این خود فضیلتی است اگر قدرش بدانی!
ایادی: آخه سادگی به چه دردی میخوره؟ توی این دور و زمونه اگه راه راه نباشی کلاهت پس معرکه است. خب لااقل بگو همون پیرمرده که اومد سراغت، یه سری هم به ما بزنه، شاید یه فرجی شد.
عطار: کدام پیرمرد؟
ایادی: همون که یه روز اومد دم مغازهات، تو بهش گفتی اگر میتونی همین الان بمیر، اون هم مرد! بعد تو متحول شدی... .
عطار: آه... یادم آمد... ولی گمان نمیکنم در تو چنین چیزی کارگر باشه. از ظاهرت چنین برمیآید که تو از بیخ ...!
ایادی: دست شما درد نکنه. استاد ادبیات ما رو نگاه کن تو رو خدا!
عطار: تو خود باید بمیری تا دیگرگونه انسانی در تو زاده شود.
ایادی: بمیرم؟ این همه خرج میکنم که زنده باشم، بعد بمیرم؟ تو اصلا میدونی الان یه لقمه غذا چقدر خرج واسه آدم برمیداره، نه میدونی؟
عطار: باید بگذری از این حجاب تن!
ایادی: بابا بگو نمیشه خیالمون رو راحت کن دیگه!
عطار: نمیشود.
ایادی: یعنی من هیچی نمیشم؟ لااقل یه پشهای، مگسی، چیزی... .
عطار: همه بندگان خدا روی زمین چیزی هستند. خود را به هیچ مگیر فرزند... .
ایادی: بالاخره ما چیکار کنیم استاد؟ خودمون به چیزی بگیریم، نگیریم... پاک گیجمون کردی.
عطار: گیج بودی!
ایادی: جان؟
عطار: حالا چه میخواهی؟
ایادی: هیچی. دیگه هیچی نمیخوام. اصلا منم همین الان سرم رو میگذارم زمین میمیرم تا تو باز متحول بشی. هی زنده میشم، هی میمیرم تا تو هی متحول بشی.
عطار: ببینم در شهر شما دارالمجانین پیدا میشود؟
ایادی: بیا! باز ما دو کلمه حرف حساب زدیم، طرف افتاد دنبال تیمارستان. آخه استاد من! عزیز من! من که این همه دوستت دارم، من که تذکره`الاولیا رو خط به خط حفظم، آخه چرا با من اینقدر نامهربونی میکنی؟ مگه من چی میخوام؟ میگم یک فصل دیگه به این کتاب عزیزت فی مقامات ایادی مشت بر دهان خورده اضافه کن. چی میشه مگه؟ بابا منم آخه دل دارم، منم آدمم... .
عطار: بیهوده در این مرداب دست و پا میزنی جوان! هر چقدر دم از «من» بزنی هیچ تری!
ایادی: من نه منم، نه من منم... .
عطار: دیوانه است... .
ایادی: نه من منم، من نه منم... .
عطار: عجب... عجب...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: