در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
(از آنجایی که ما خودمان یکی از طرفداران پر و پا قرص دوغ هستیم و در این زمینه شهرتی هم به هم زدهایم، کاملا حالت را درک میکنیم. بالاخره چی شد؟ دوباره برایت دوغ خریدند؟)
اعظم ریاستی از آبادان: خندهدارترین خاطره من مربوط به اولین باری است که برای خواهرم خواستگار آمد. همه ما هول شده بودیم و نمیدانستیم چه کار کنیم. پدر و مادرم از ما بیشتر اضطراب داشتند و آنقدر همه حواسمان پرت بود که یک نفر پیدا نشد به این خواهر طفلکی من بگوید موقع گرفتن سینی چای و بعد از آن چه بگوید و چه نگوید. من راهنمایی بودم و هنگام خواستگاری طبیعتا جایی توی اتاق پذیرایی نداشتم، اما برای این که راضیام کنند توی مراسم نباشم مسوولیت بچهها را به من سپردند و خودشان رفتند سراغ کار و بارشان. خلاصه بعد از کلی حرف و سخن، لحظه موعود فرا رسید و پدرم، از خواهرم خواست که با یک سینی چای وارد شود. لابد فکر میکنید سینی چای از دست خواهرم افتاده است یا آقای داماد چایش را ریخته روی خودش! نه، قضیه خیلی بدتر از این حرفها بود. خواهرم وارد شد و بعد از تعارف چای به پدر داماد، سینی را جلوی مادر داماد گرفت. مادر داماد هم به رسم همیشه شروع کرد به تعریف کردن از عروس و برای این که میخ را سفت بکوباند با صدای بلند به خواهرم گفت: انشاءالله عروسیتون... که خواهرم نگذاشت حرفش تمام شود و بلند گفت: انشاءالله! یادش به خیر، هیچ وقت سکوتی که بعد از گفتن این حرف به وجود آمد و قیافه هاج و واج مادر داماد و مادر و پدر خودم را از یاد نمیبرم. بعد از چند ثانیه یک دفعه صدای شلیک خنده بلند شد و خواهرم از خجالت سینی را گذاشت روی زمین و دوید توی آشپزخانه. حالا خواهرم دو تا بچه دارد و هر وقت یاد آن خاطره میافتد باز از خجالت سرخ میشود!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: