در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه از آنجایی که ما فقط هارت و پورت داریم و در عالم واقعیت گردنمان از مو باریکتر است مجبور شدیم یک بار دیگر با کمال تاسف، رفاقت به خرج دهیم و آدرس ایمیل این بنده خدا را برایتان بنویسیم تا اگر خدای نکرده، خدای نکرده، زبانم لال، شترگاو لازم شدید برایش ایمیل هم بزنید: naasle3@yahoo.com چه کنیم دیگر، این مرام آخر سر یک روز خفهمان میکند.
خب، چه خبر؟ ما که خوبیم، بساطمان هم به راه است. فقط یک مشکل داریم! آن هم این که هر چه میگردیم چیزی پیدا نمیکنیم که به خاطرش مقادیر معتنابهی نق بزنیم. آخر این هم شد زندگی؟ (آخیش، بالاخره نق زدم، فیالواقع داشتیم میترکیدیم.)
امروز صفحه کافه ناجور شلوغ است به خاطر همین عین بچه آروم میرویم سراغ جواب نامهها و ایمیلها، از قدیم هم چیزی نگفتهاند بیخودی منتظر نباشید! (یاه یاه یاه)
نخود فانتزی و برادر محترم! نامه شما رویت شد. کلی هم با نامهتان هر و کر کردیم. شما اولین خواهر و برادری هستید که میبینم این قدر با هم خوبید. البته من هم با خواهرم خیلی خوب بودم جوری که اگر توی راه مدرسه اتفاقی همدیگر را میدیدیم امکان نداشت راهمان را کج نکنیم و از یک راه دیگر نرویم. گفتم که خیلی با هم خوب بودیم!
میثم محمدی داداش، نوستالژیات ما را هم گرفت. ولی باور کن تقصیر ما نبود. ما خیلی بعدتر از آن آدمها آمدیم. ولی این ستون خانه دوست هم قرار است همان کاربرد را داشته باشد، پس اگر قابل دانستی یا علی!
مهسا مهرآذین! امیدوارم در کنکور موفق شوی، ولی انصافا خیلی حرصش را نخور.
به به شیما خانم از اهواز! راستش چند باری نامهات را خواندم. چون یک زمانی من هم در دوران نوجوانی دقیقا وضعیت تو را پیدا کرده بودم. میخواهم بگویم زیاد غصه نخور دخترم و هوای پدر و مادرت را اساسی داشته باش. خیلی باحالی. باز هم نامه بنویس.
اف. تنها خانم سلام عرض شد! راستش در مورد جومونگ بنده شرمندهام چون به هیچ وجهی آبم با این سریالهای کرهای توی یک جوی نمیرود، ولی به دوستان سپردم هوایت را داشته باشند. بعد هم استاد چرا از دست ما عصبانی شدی؟ نگاه کن! من ! بچه به این خوبی... تپل دلت مییاد؟
سلام! عید تو هم مبارک. حنیفی! شناختمت! خوبم... سلامتم... (آخر این شد نامه که تو فرستادی پسر خوب، حال نداری ننویس... ای بابا.)
«سلام کافه کاغذی. خانه کجایه؟ خانه کجا مره؟ کجا میه؟کجا خواهد رفت؟ چگونه میه؟ چرا میروند و میآیند این خانهها؟ آیا؟ بسیار مسرور شدُم دیدُم اسمُم چاپ شده. به تِمام محل نشون دادُم» بابا رضا فلاحتی، بابا مهندس! میبینم که سربازی را پیچاندی و دیگه ای ول، ای ول، داش رضا رو ایول! کلی با ایمیلت حال کردم ! مخصوصا این که با لهجه نوشته بودی. خدا رو شکر حسرت به دل از دنیا نرفتیم. یکی ما را تحویل گرفت. خلاصه که با ایمیلت خیلی خندیدم، مخصوصا آنجا که نوشته بودی: «جون تو صبح اومدُم در خونه رو باز کنُم میبینُم تمام این اشرار، بن لادن و... صف کشیدن جلو خانه ما. ها یره. مُگُفتن یره تو باید میآمدی سربازی. ما تمام عملیاتها را نگه داشتیم تا تو بیای بعد یک حملهای بکنیم....» بله... خیلی ممنونم!
الف. میم عزیز اینجا یک نفر از ذوق ترکید وقتی دید این جوری تحویلش گرفتی: «یه مدتی هست واقعا خدا شده. فک کنم یه منتقد باهوش و درست حسابی پیدا کرده که بهش بگه چیها رو حذف کنه و چی رو پر رنگ. هووم آره این آخریها همشون با مزه بودن، اما یه تیکه هست از اون قدیمها که من همش با خودم میگمش و میخندم: کل پاراگرافی که ملانصرالدین و ایادی در مورد قلب ملا که توی زانوش هست با هم حرف میزنند.» دخترم همه که مثل من با جنبه نیستند وقتی ازشان تعریف میکنند جلوی ترکیدن خودشان را بگیرند. بعضیها هم ییهو از زور خوشی ترک برمیدارند. طبق معمول با هایکوت هم خیلی حال کردم: «بهار است/ و درخت ارغوان/ مثل ابری در غروب.» خیلی شاعرانه بود.
راضیه از نصف جهان فیالواقع افسردگی گرفتم وقتی از حال و روز اصفهان نوشتی. من نمیدانم توی ایران چرا هر وقت میخواهند یک شهری را توریستی کنند میزنند از اساس، شهر را نابود میکنند. بابا اگر آن شهر توریستی بوده به خاطر همان فضا و جغرافیا توریستی شده، آخر چرا عوضش میکنید؟ خلاصه که حالمان گرفته شد اساسی.
ریحانه از قم، بعید نیست که این شانگادا خواهر همان وینگادا باشد. ولی میشود لطفا در مورد نامنا، سمنا و اینها هم یک توضیحی بدهید ببینیم اینها از کجا پیدا شدهاند؟ آخر همین جوری دارد به تعداد دوستان خیالی وروجک اضافه میشود. البته یک آریا هم هست که نقش کتک خور را بازی میکند. چون وروجک تمام مدت در حال کتک زدن این بیچاره است. بچه هنوز هیچی نشده ناجور فمینیست میزند!
به به، منیر خاتون. اولا که نیش مان سه بار دور سرمان پیچ خورد وقتی دیدیم شما بالاخره وقت پیدا کردهاید و یک نامه طولانی برایمان نوشتهای. دوما میبینم که جناب زلزله... بله... بیا برویم از این ولایت من و تو... حالا کجا برویم خدا میداند! شرح مبسوط شیطنتهای دوران کودکیهایتان را هم خواندیم، ما هم از آن کادوها زیاد دست مردم دادیم ولی با این تفاوت که یادت هست یک زمانی یک آب پرتقالهایی آمده بود که توی یک توپ فوتبال میریختند و میفروختند. خب، ما هم از آن آب پرتقالها خیلی به این و آن تعارف کردیم! خلاصه کجایی جوانی که یادت به خیر! بعد هم خواهر من چرا فرافکنی میفرمایید؟ آخرش که چی؟ بالاخره که باید پلو چلو را بدهی! بهبه! بهبه! راستی ماجرای آن لوح فشرده را هم میپرسم. شاید توانستیم به عنوان کادوی عروسی قالبش کنیم! هان؟ چطوره (یاه یاه یاه، فیالواقع از تصور قیافهات داریم میترکیم از خنده)
دختران خوبم! پت و مت! از آنجایی که ما نصف تعطیلات عید را در شهر دوست داشتنی شما گذراندیم و کلی بهمان خوش گذشت با کمال میل ورود شما را به این صفحه خیر مقدم عرض مینماییم و از خداوند منان برای خودمان صبر جزیل مسئلت داریم (باز هم یاه یاه یاه.)
اگر یک نفر صداش درآمد بگوید صفحه ترکید. آقا خداحافظ. عزت زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: