در حاشیه حاشیه‌هایی که همیشه هستند

روزی روزگاری؛ دیروز

سکانس اول: تردید از خانه بیرون که می‌آید عینک آفتابی را روی چشمانش می‌گذارد تا کسی او را نشناسد، اما بیشتر اوقات با همین عینک سیاه هم مردم او را می‌شناسند و در ابتدایی‌ترین واکنش دوست دارند با او عکس بگیرند، بخصوص حالا که همه یک گوشی موبایل دارند که با آن می‌توانند هم عکس بگیرند و هم فیلم، اما این عکس و فیلم‌ها می‌تواند کار دست او بدهد؛ همین دیروز از یکی از همکارانش شنید که عکس و فیلم‌هایی از او منتشر شده است که هیچ کدام متعلق به او نیست و عالمان دنیای مجازی با استفاده از فناوری‌های موجود بخصوص فتوشاپ هر چه دوست داشته‌اند بر سر عکس‌های ساده و معمولی او آورده‌اند و آن را از طریق بلوتوث روانه بازار بلوتوث بازها کرده‌اند.
کد خبر: ۲۴۹۳۷۳

... یکهو ترس می‌آید و می‌نشیند روی ذهنش؛ با خودش می‌گوید برگردم خانه و به سوپری، نانوایی، میوه‌فروشی و... زنگ بزنم بگویم مایحتاجم را برایم بفرستند... اما دلش یک چیز دیگر می‌گوید؛ دلش می‌خواهد خودش برود خرید، دلش می‌خواهد برود صف نانوایی بایستد و بگوید چند تا نان خشخاشی می‌خواهد... برود میوه‌ها را خودش جدا کند و قرمزترین سیب‌ها را به خانه ببرد... یادش می‌آید همین چند روز پیش مصاحبه یکی از همکارانش را خوانده بود که به «بازیگران» ایراد گرفته بود و گفته بود؛ عده‌ای هستند که تمام تلاش خود را می‌کنند تا معروف شوند، اما همین که معروف می‌شوند و مردم آنها را می‌شناسند، از عینک آفتابی استفاده می‌کنند تا شناخته نشوند! اما او مردم را دوست دارد و از این که مردم هم او را دوست دارند لذت می‌برد، اما این دوست داشتن‌ها زندگی شخصی او را نابود کرده است... او از همه چیز محروم شده تا بتواند در امنیت زندگی کند. او هم دوست دارد مثل بقیه دست بچه‌هاش را بگیرد و ببرد پارک و کلی با او خوش بگذراند، اما این ساده‌ترین خواسته هم از او گرفته شده است چون وقتی با کودکش به پارک می‌رود مردم خلوت او و کودکش را بر هم می‌زنند و باعث می‌شوند او در ازدحام مردم حتی بچه خود را گم کند... این همه دوست داشتن مردم را دوست دارد، اما زندگی خودش را هم دوست دارد. بارها شده که تصمیم گرفته همه چیز را رها کند و به زندگی معمولی برگردد، اما نمی‌تواند او عاشق بازیگری است، او بهترین سال‌های عمر خود را گذاشته تا بازیگر شود... در روزنامه‌ها و مجله‌ها می‌خواند که در همه دنیا بازیگران با خبرنگاران و عکاسانی که به صورت مخفیانه زندگی بازیگران سینما را تحت نظر دارند و در اولین فرصت از خصوصی‌ترین لحظه زندگی آنها فیلم و عکس می‌گیرند، درگیر می‌شوند و حتی کار به دادگاه هم می‌کشد و گاهی هم کتک‌کاری چاشنی ماجرا می‌شود؛ مثلا خوانده بود که نیکول کیدمن معمولا شکایت می‌کند و راسل کرو ترجیح می‌دهد خودش وارد معرکه شود و حسابی از پس فرد یا افرادی که به زندگی او سرک کشیده‌اند برآید، اما در ایران همه چیز یک شوخی است، در ایران بازیگری را نمی‌شناخت که دست به کار شود و کسی را کتک بزند؛ فقط چند نفری را می‌شناسد که تازگی‌ها شکایت خود را به دادگاه ارائه می‌دهند، شاید که به این وسیله بتوانند جلوی مزاحمت‌ها را بگیرند... .

وقتی به خودش می‌آید که به خانه برگشته است، شاید ترسیده شاید هم حوصله نداشته کسی تنهایی‌اش را بهم بریزد... به هر جهت او اکنون در خانه نشسته است و هوای بهاری را به امان باد سپرده تا به هر کسی که آزاد است برساند، یک لحظه خبری مثل یک جرقه در ذهنش روشن می‌شود؛ آیا او زندانی است؟ زندانی‌ای که در حرفه‌اش به دام افتاده است؟ اصلا چرا امروز این فکرها به ذهنش راه پیدا کرده‌اند؟ او یک بازیگر معروف است و مثل همه آدم‌های معروف که در حرفه‌های دیگر مشغول هستند، زندگیش قوانین خاص خود را دارد؛ او باید این قوانین را بپذیرد و بماند؛ نپذیرد و برود.

سکانس دوم: حرفه مشکوک

دخترش چند روز پیش می‌گفت که هم کلاسیش از او پرسیده، درست است که مادر او میلیاردر است؟ و او اکنون از خودش می‌پرسد واقعا اومیلیاردر است؟ در ادامه با خودش می‌گوید مگر آدم میلیاردر در این شهر کم است، پس چرا هیچ کس به آنها کاری ندارد و درباره آنها در روزنامه‌ها مطلب نمی‌نویسد و هیچ خبرنگاری به خودش اجازه نمی‌دهد به او زنگ بزند و بپرسد شما چقدر دستمزد دریافت می‌کنید؟ مگر درآمد جزو زندگی خصوصی افراد نیست؟ از همه اینها گذشته او که میلیاردر نیست مگر در سال او در چند فیلم بازی می‌کند و از هر فیلم چقدر دستمزد می‌گیرد که بتوان به او لقب میلیاردر داد؟ دخترش یک بار دیگر در یک گفتگوی دوستانه گفته بود که یکی از همکلاسی‌هایش گفته که بازیگرها زندگی مشکوکی دارند و دخترش از مادر خواسته بود که زندگی مشکوک را برای او تعریف کند. همکلاسی دخترش گفته بود که آنها فیلم سوپراستار و ستاره می‌شود را دیده‌اند و اکنون می‌دانند که در پشت صحنه زندگی بازیگران چه می‌گذرد... .

اکنون او دارد به فیلم‌های سوپراستار و ستاره می‌شود فکر می‌کند تا شاید بفهمد زندگی مشکوک یعنی چی؟ اولین سوالی که به ذهنش رسید این بود که چرا سینماگران به این فکر می‌افتند که «سینما» را محور قصه فیلم خود قرار دهند. بعد با فراغ بال بیشتری درباره فیلم‌هایی که تاکنون در ایران درباره سینما و بازیگران و علاقه‌مندان سینما ساخته شده است فکر می‌کند. اولین فیلمی که به ذهنش می‌رسد فیلم «شبح کژدم» ساخته کیانوش عیاری است. او همیشه این فیلم تلخ را دوست داشته است، اما می‌داند که شبح کژدم درباره سینما نیست بلکه فیلمی است که به روش فیلم در فیلم ساخته شده است؛ فیلم داستان زندگی جوانی است که عاشق کارگردانی است، فیلمنامه‌ای نوشته که می‌خواهد آن را کارگردانی کند اما هیچ تهیه‌کننده‌ای حاضر نمی‌شود برای فیلمنامه او سرمایه‌گذاری کند بنابراین جوان تصمیم می‌گیرد در زندگی واقعی فیلمنامه را اجرا کند، چه تصمیم سختی و چه پایان دردناکی برای جوان رقم می‌خورد. یادش می‌آید که همه همکاران او بر این باور هستند که سینما بی‌رحم است و او اکنون می‌داند که سینما معشوقی است که اگر لحظه‌ای از او غفلت کنی او عاشق را خواهد کشت! از این تعبیرخود هم خنده‌اش می‌گیرد و هم از سینما می‌ترسد؛ یاد فیلم «ستاره می‌شود» می‌افتد، فیلمی که با محور عشق به بازیگری ورطه‌هایی که در انتظار این عشق هستند ساخته شده است و او با دیدن این فیلم واقعا ترسیده است و یادش آمده زمانی که خودش واقعا عاشق بازیگری بود و می‌خواست هر جور که شده نقشی را به عهده بگیرد؛یک لحظه با تمام وجود از خدا شکرگزاری می‌کند که این عشق او را به سرانجام شخصیت فیلم ستاره می‌شود دچار نکرد. باز حرف همکلاسی دخترش به ذهنش می‌آید که از زندگی مشکوک بازیگران سینما از دخترش پرسیده بود؛ چرا اکثر کسانی که به دیدن فیلم ستاره می‌شود رفته‌اند موضوع آن را به همه بازیگران سینما تعمیم می‌دهند و فکر می‌کنند باید حتما از بیراهه رفت تا بازیگر شد. یک لحظه به ذهنش می‌رسد فیلمی بسازد و راه‌های درستی را که می‌توان بازیگر شد را به مردم نشان دهد. اما یاد فیلم «وقتی همه خوابیم» می‌افتد و بازهم می‌ترسد نکند روزی هم اتفاقی که برای بازیگران این فیلم افتاد برای او هم بیفتد! چرا مراودات سینما اینقدر پیچیده است که کارگردانی مانند بیضایی را هم به ستوه می‌آورد و او را وادار می‌کند که از پشت پرده سینما در ملاعام پرده بردارد و همه چیزهایی را که سال‌ها او را عذاب داده است نمایان کند.

منطقی می‌شود و به فیلم‌هایی نگاه می‌کند که تاکنون درباره سینمای ایران توسط خود سینماگران ایرانی ساخته شده‌اند. حالا بهتر می‌تواند درباره سوال همکلاسی دخترش فکر کند، هیچکدام از این فیلم‌ها چهره خوبی از بازیگران نشان نداده‌اند؛ خیلی سال پیش فیلم «دو فیلم با یک بلیت» را دید. فیلمی که از آثار جدیدتر منطقی‌تر بود؛ این فیلم زندگی مردی را نشان می‌داد که عاشق بازیگری بود تا این که براثر اتفاقی که برای بازیگر نقش اول فیلمی پیش می‌آید به دلیل شباهتی که بین او و بازیگر فیلم است، جای بازیگر معروف را در فیلم می‌گیرد. او با ورود به صحنه فیلمبرداری اولین کاری که می‌کند عاشق بازیگر نقش اول زن می‌شود و بقیه ماجراها... دو فیلم با یک بلیت‌ این امتیاز را داشت که نشان می‌داد که سینما آنقدر بی‌در و پیکر نیست که هر کسی از راه وارد شود بتواند از مرز و حد خود عبور کند و همه چیز را زیر سوال ببرد.

او در ادامه فیلم‌های «سینما سینماست» و «باد و شقایق» را هم به خاطر آورد که با موضوع سینما ساخته شده بودند. سید ضیا‌ءالدین دری در فیلم باد و شقایق زندگی بازیگر سینمایی را به تصویر کشیده بود که مبتلا به ایدز بود و وقتی از او پرسیده بودند چرا قهرمان قصه را بازیگر انتخاب کرده‌ای گفته بود چون سراغ هر صنفی که می‌رفتم اعتراض می‌کردند به همین دلیل به سراغ هم‌صنفی‌های خودم رفتم چون آنها حتما مرا درک خواهند کرد و شکایت نخواهند کرد! اما این حرف امروز برای او که داشت به همه چیز گیر می‌داد قابل توجیه نبود شاید اگر این فیلم‌ها ساخته نمی‌شدند اکنون دختر او با پرسشی مبهم که زندگی حرفه‌ای او را زیر سوال می‌برد روبه‌رو نمی‌شد.

نمی‌خواهد عصبانی شود اما وقتی به یاد فیلم «دعوت» که آن را کارگردانی صاحب نام و فکر کارگردانی کرده است می‌افتد، عصبانیتش تشدید می‌شود. حاتمی‌کیا در اپیزود اول این فیلم زندگی بازیگر زنی را روایت می‌کند که به دلیل عشق به بازیگری می‌خواهد فرزند خود را سقط کند... او بازیگران زنی را مقابل دیدگانش ترسیم می‌کند که با عشق بچه‌دار شده‌اند و با عشقی مضاعف کودکان خود را بزرگ می‌کنند، یکی از این بازیگران لیلا حاتمی است که صاحب 2 فرزند است و به تازگی مطلبی را در نشریه‌ای خوانده است که حاتمی را می‌توان در شمار بهترین مادران آورد، مادری که می‌داند چگونه هم کار کند و هم به خانواده خود توجه کند... با خودش می‌گوید چرا همکاران او برای رفع شبهه از زندگی سینماگران همت نمی‌کنند و زندگی موفق یک بازیگر را به تصویر نمی‌کشند؟ چرا عادت دارند همیشه نیمه خالی لیوان را ببینند. داشت خیلی عصبانی می‌شد که به یاد فیلم «توفیق اجباری» افتاد، کمی دلش راحت شد و با خودش گفت خدا را شکر یک کارگردان پیدا شد که زندگی ما هم گاهی اوقات چقدر سخت و پیچیده می‌شود. برای باز یافتن آرامشی که صبح با آن از خواب بیدار شده بود باز هم فکر کرد و در ذهن خودش فیلم «هنرپیشه» را مرور کرد و با خودش گفت حتما این فیلم را به دخترم نشان می‌دهم تا او بداند که زندگی ما مشکوک نیست فقط سخت است و پیچیده.

عطا فرزانه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها