در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مینا، شیشهای شکسته از برهوت دوستی: ...حتی اگر به خوابهای بیداریام نیایی، روزی خواهد آمد که دستان سردت از گرمای شکستههای وجودم گرم شوند. روزی خواهد آمد که از صدای تپش قلبم به یاد آوری مرا. ضربانهای نشمرده قلبم هیاهو میکنند... بیا و بشنو...
پایه یک بروبچ، 19 ساله از اصفهان: ...خاک به سرم! دیدی چی شد؟ میگن بروبچ میخواد تعطیل بشه، آره؟ اگه این طوری بشه باور کن خیلی بد میشه. آخه همین دیشب بود که از زور ناراحتی و فشار، نصفههای شب همچی از خواب پریدم که ناگهان و در حین پرش، سرم تلپی خورد به لبه بالایی تخت و بشدت و البته به همون شکل قبلیام دوباره افتادم سرجام و... تا خود صبح که هیچ، تا چند روز بعد هم همچی راحت خوابیدم!!
حالا ما یک پایه بیشتر تو بروبچ نداشتیماااااا... شانس رو میبینی؟ بینم... کلینیکی، شکستهبندی، دکتر مغز و روانی، اون نزدیکا نیس؟!
بهار، 18 ساله از نور: ...واسه آدمی که پای ثابت چاردیواریه، حتی از اون روزایی که نامهها فقط روی کلکل کردن دخترا و پسرا میچرخید، چاپ شدن اسمش، حتی بدون یک خط جواب، کلّیه! درسته که جواب ندادی اما من جوابم رو گرفتم!...
جواب صحیح را به نشانی ما ارسال فرمایید! متشکرم!
مائده، 16 ساله از بابل: «نیلوفر» جان اینقدر با خودت لج نباش. من کسی نیستم که بخوام نصیحتت کنم ولی از من بشنو و هیچوقت به خودت نگو: «چرا؟...» بگو «چگونه» یا «چطوری.» بگو چطوری میتونم خودم رو درست کنم و اون آدمی که هستم نباشم...
آیناز از گنبد: امروز دلم گرفته و بر آسمان دلم ابرهای تیرهای نشسته؛ فقط نمیدانم چرا با وجود این ابرها بارانی نمیبارد و چشمهایم هنوز صبوری میکنند...
صبحگل، 19 ساله از قائمشهر: (امیدوارم این متن رو چاپ کنید چون واقعاً بچههایی پیدا میشن که قدر زحمتهای پدر و مادرشون رو نمیدونن و بعد از اینکه پدر و مادرشون پیر و ناتوان شدن، اونا رو میبرن خونه سالمندان:) دیگه دنیا براش بیمعنا شده بود. طاقت هیچ چیزی رو نداشت. وقتی به روزایی فکر میکرد که اون همه براش زحمت کشیده بود، قطرههای اشک مثل بارون از روی گونههاش سرازیر میشد. نمیخواست قبول کنه روزهای شاد، امیدی که به او و آیندهش داشت، اینجوری داره نابود میشه... اما مجبور بود، مجبور بود اینا رو به یادش بیاره. همون روزی که توی خونه سالمندان، کنار پنجره ایستاده بود و به گلهای یخ توی باغچه زُل زده بود، این بغض و انتظار براش مفهومی تازه پیدا کرد. توی دلش گفت: کاش...
...«توی دلش گفت: کاش...»؟... کاش؟ کاش چی؟ بچهای نداشت؟ پیر نشده بود؟ انتظار نمیکشید؟ چی بالاخره؟ این باور خونه سالمندان هم از اون باورهای غلطی شده که باید اصلاحش کنیم. یادت باشه، خیلی از پیرسالان نه به دلیل بیمهری فرزنداشون، بلکه از قضا به سبب توجه بیشتر به اونها در خانههای سالمندی نگهداری میشن. چرا؟ چون بعضیها به خاطر ناتوانی، بیماری، یا اینکه چه بسا فقط یه بچه دارن (یا اصلا چند تا) که همون یکی (یا همگی) بالاخره نمیتونن کار و زندگی و عهد و عیال و زن و شوهر و بچههای خودشون رو بیخیال شن، (معلوم نیست، شاید من و تو هم یه روز یکی از همونها باشیم!) حتی با میل و رغبت خود سالمندان (که بازم معلوم نیس! شاید یه روز، من و تو هم جزو همونا باشیم!) به اونجا رفتهن. اونم جایی که پرستار و پزشک و روانشناس و غیره و ذالکی کنارشون هست و همنسلانی که با هم میشینن گل میگن و گل میشنفن. حالا اگه صحبتت درباره سر زدن بچههاشون تو یه آخر هفته یا یه روز تعطیل باشه، باز یه چیزی... ذهنیتهای غلطمون رو درباره همه چی درست کنیم که بعضی از سالمندان، فقط به خاطر همین ذهنیتهای نادرست، حتی اگه میل شخصیشون هم زندگی در چنین جایی با توجهات ویژه رو ترجیح بده، به خاطر حرف مردم پشت سر بچههاشون، حاضر میشن سختیهای بیشتری رو کنار بچههایی تحمل کنن که از قضا بهشون عشق میورزن و توجه میکنن. (کلی میگم، نه به تو تا فردا یه نامه بلند بالا ننویسی که باهات قهرم بهم گفتی عوام یا چی!! اگه خودمون رو عادت بدیم به اینکه قبل از هر اظهار نظر و تصمیم و تصوری، یه کوچولو بیشتر به این فکر کنیم که ممکنه اون تصور، نظر، یا تصمیممون نادرست یا عوامانه یا بر اساس اطلاعات نادرست و ندونستههامون باشه، هیچ وقت گرفتار باور غلط نمیشیم.)
یه گنجشک: ...من از صفحه شما پر کشیدم اما کسی نبودنِ من رو احساس نکرد. خوشحالم از اینکه اینقدر طرفدار داری که نبود یه پرنده کوچیک که از راه دور اومده بود اصلا برات مهم نبود...
این صفحه، صفحه شماست، اگه طرفداری هم داشته باشه، طرفدار نامههای شماست، نه حرفهای من بیسواد! به همین خاطرم هست که برای جبران کمبود جا واسه مطالب قشنگ بروبچهها، دیگه از دلتنگیهای خودم درباره خوندن نامههای بقیه حرفی نمیزنم، وگرنه بیا تا همین الان دم نقد شونصد تا اسم بشمارم که دلتنگ دیدن اسمشونم: ستارهای که عاشق درساش شده، شبزدهای که رفته مسافرش رو پیاده کنه، غلامی که غرق دلتنگیهای خودش شده، حدیثی که مشغول آبیاری باغچه خونهشه! زینبی که معلوم نیس چن تُن سبزی پاک نکرده خریده! ...خلاصه که اوووو...وَه... یه عالم اسم دیگه هنوز هست! ولی جا برای ذکرشون...؟ نیس! (حالا بینم... مطمئنی اونقد نامه دادی که حداقل یکی از بروبچهها تو رو یادش باشه؟ یا یه روز یه نامه دادی و خلاص؟)
بدون نام از یه جای دور: ...من فکر میکنم اگه پاسخگو اینجوری ادامه بده، کل ایران پر از شاعر بشه!!...
حالا بیا ببینیم کل همین شاعرای ایران چی فکر میکنن: ما فکر میکنیم اینجوری که پاسخگو ادامه میده، کل ایران از شاعر خالی میشه!! (هههههه... میبینی؟ به قول این همکارمون: ای ددم وای!! گیری کردیمااااااا!)
بدون نام: 1-من که عاشق زندگیام برای بهتر شدن این زندگی یه درخواست از شما دارم و اونم اینه که لطف کنید و هر دفعه چند تا از برداشتهای عمومی غلط رو که واقعاً تو زندگی تأثیر گذاشتن بیان کنید، بلکه حداقل خوانندگان این دو صفحه باورهاشون رو درست کنند. 2-آخه چرا این شکوفههای فسقلی خونه بغلی که نصف سن و قد ما رو ندارن هم دو تا صفحه تو این چاردیواری دارن، ما هم با این سن و سال و قد و هیکلمون دو صفحه داریم؟!! که تازه همینم میخوان ازمون بگیرن! حالا ما هیچ، سالمندان محترم که حداقل دو عدد پیراهن بیشتر از ما پاره کردهاند چی که فقط یه صفحه دارن؟ این انصافه آخه؟ حالا اگه یه آمار بگیرید میبینید که مخاطبان این صفحه از اون دو تای دیگه هم خیلی بیشتره. میگید نه؟ خب برید آمار بگیرید! (نشمار، 30 حرف پاچهخواری ناقابل که شمردن نداره: «پاسخگوی جان، کله قند بابا، عزیز دل مایی)!»
منم که عاشق زندگیام، پس دست کی بالا؟!! هاههاههاه... زبون من مو درآورد بس که گفتم مثل نیوتون به موضوعات دور و برتون نگاه کنید تا ببینید مشکلاتتون از کجا ناشی میشه. موی زبونم رو دادم به بُزی، بُزی بهم پشم لباس زمستونی داد بس که گفتم مثل گالیله هرچی رو اطرافتون میبینید و میشنوید رو به نقد بکشید. پشم لباس زمستونی رو دادم به نونوا...!! نونوا نون که بهم نداد هییییییچ! همون جور که با وردنه نونوایی دنبالم افتاده بود داد زد: من که مدام دارم همین کار رو میکنم... نمیخونی؟ نمیبینی؟ (تازه نمونه هم داد: این جوابی که به صبحگل دادم رو خوندی؟) 2- خودت که جواب خودت رو دادهای قند حبهای بستهبندی شده! اونجا که میگی سالمندان محترم فقط یه صفحه دارن، پس ببین چقد واسه ما عزیزین که دو صفحه دارین (تابلو پیچوندم نه؟! هههههه! خب هر جوابی رو که نمیشه همین جور بلند داد زد! بالاخره ما هم باید به بخشهای دیگه زار و زندگیمون برسیم، نرسیم؟) اینم جواب 30 حرفت: «بدون نام جان، کلهقند رو ولش، اسمت کوش پس؟!»
سایهی ماه: رنگها دیدیم و خود خوابی شدیم/ عمرها رفت و دل نابی شدیم/ ما چو دریا نیستیم کز آسمان/ رنگ گیریم، بلکه خود آبی شدیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: