خانه بر و بچه ها

قهرمان من

کد خبر: ۲۴۹۱۹۷

اینا همه جای خودش، اما اکثر ما، قهرمان اصلی زندگی خودمون رو فراموش کرده‌ایم. قهرمانی که فقط مال خودمونه، مال خودِ خودِ خودمون. کسی که همیشه تو سایه قرار گرفته، کسی که مدام در حاشیه زندگیت گذاشتیش... یادت نیومد؟ ای بابا، چطور پدرت رو یادت نمی‌یاد؟ پدری که سالها شاهد عرق ریختن و زحمت کشیدنش بودیم، شاهد شب‌بیداریهاش بودیم و کمر خمیده‌ای که از فشار کار راست نمی‌شد یا دستهای پینه بسته‌ای که همیشه سرمون رو نوازش می‌کرد؛ قهرمانی که لباسای نویی نمی‌پوشید تا لباسهای ما نو و تازه بمونه، قهرمانی که شاید روزی یک وعده غذا می‌خورد تا بتونه توپِ فوتبالی رو بخره که پسرش هر روز با حسرت از پشت ویترین مغازه بهش نگاه می‌کنه. قهرمانی که شاید شبهای متوالی نمی‌خوابه تا کار کنه و با پولش بتونه عروسکی رو واسه روز تولد دخترش بخره که اون بچه‌ کوچولو همیشه بهونه‌ داشتنش رو می‌گیره.

او همیشه در کنارمون حضور داشت در حالی که روی دیوار اتاقمون عکس شخصیتهای پوشالی دیگه‌ای نقش می‌بست. شما بگید، بر دستهای همچین قهرمانی نباید بوسه زد؟

(...سالها بود به این فکر می‌کردم که چرا سال نو نباید برای ما هم همون معنا رو داشته باشه که برای بچه‌ها داره... یه اتفاق بزرگ، یه رخداد عظیم، و همین طور یه فصل نو توی کتاب زندگی. خیلی امیدوارم که امسال بتونم همه‌ ناکامیهای پارسالم رو جبران کنم....)

سیاوش منصور (میثاق)


خودت باش

فکر می‌کنی طوطی خوشبخته یا کلاغ؟ حتماً تو هم مثل خیلی‌ها به خاطر خوشرنگی پر و بال طوطی، اون رو سعادتمند می‌دونی! اما اگه یه خرده بهتر به زندگی اونا نگاه کنی، می‌بینی سیاهی پر و صدای آزاردهنده‌ قار قار کلاغ یه نعمته براش. واسه این‌که طوطی رو به خاطر همون قشنگی ظاهر و صداش تو قفس حبس می‌کنن اما کلاغ آزاد و رهاست و هیچ‌گاه هراس و دلهره‌ از دست دادن آزادی و حبس شدن در قفس رو نداره؛ پس به دنبال زیبایی ظاهر نباش چون بهترین زیبایی اینه که با باطن خودت کنار بیای و وقتی به آینه نگاه می‌کنی به شخصیت خودت لبخند بزنی، نه این‌که از قیافه‌ات ایراد بگیری که چرا دماغت بزرگه، کاش لبام این‌جوری بود و...

جعفر دردمندی از سلماس


پیچِ پُر پچپچه!

صبر می‌کنم تا کاملا از پیچ کوچه بگذری و دیگر حتی سایه‌ات را نیز نبینم. حالا آرزو می‌کنم کاش باران ببارد تا مردم این‌قدر مذبوحانه به چشمان خیس من زُل نزنند.

نیلوفر از اصفهان

آاااااخخخخخ! که هر چی می‌کشیم از دست همین پیچ کوچه‌س!! ای بن‌بست بشی پیچ! ای پیچ بپیچه، تو نپیچی، کوچه‌ا‌م اصلا نپیچه پیچ!! (ها؟ چی؟ اصلا خودش فهمیدی چی گفتم پیچ؟! هه‌هه‌هه! بفرمااااااا... می‌گم دیگه... جوابای آدمم گیج می‌زنه سرِ این پیچ!) پس بازم ای بن‌بست بشی پیچ! ای پیچ بپیچه پیچ کوچه نپیچه، اون‌وخ پیچه پیچپیچی شه، پیچپیچیش هم پیچپیچی شه، پیچش پیچ درست حسابی نشه، تبدیل به پچپچه شه، پیچه شُل شه، پیچش ...پ... پ... پی... پییییییچ... پیییییچچچچ...! چ...چ...چ... بووووومممم!


بارِ منو بافتی؟ پشت کوه انداختی؟

در صندوق ایمیلهای من نزدیک به پنج هزار ایمیل بود که گاهی واقعاً از دستشان دیوانه می‌شدم! بیشتر آن ایمیلهای به درد نخور هم رایانامه‌های تبلیغاتی بودند. بنابراین در یک اقدام انتحاری، همه نامه‌های الکترونیکی را پاک کردم! حالا چرا چنین موضوعی را گفتم که گاهی ذهن خودم را هم درگیر می‌کند؟ وقتی بارهای اضافی آن‌قدر سنگین می‌شوند که جز دردسر و خردی اعصاب نتیجه‌ دیگری ندارند، باید ریختشان دور... به همین راحتی. آن وقت مثل من که اکنون احساس سبکی غیر قابل وصفی دارم، می‌توان آرامش از دست رفته را باز یافت و با خیالی آسوده ادامه‌ مسیر داد (فقط امیدوارم زمانی به فکر بیفتیم که خیلی دیر نشده باشد.)

ماه باران

شهر، شهر فرنگه!

صحنه اول: پدر و مادر وارد منزل می‌شوند. فرزند آنها به سمتشان می‌دود و می‌پرسد: برایم چه خریده‌اید؟ پدر و مادر می‌گویند: عزیز دل، برایت یک سیدی قشنگ خریده‌ایم که تماشا کنی.

صحنه دوم: پدر با ظرفی پر از تخمه وارد اتاق شده و می‌گوید: فرزندم، سیدی را بیاور تا با هم آن را تماشا کنیم.

صحنه سوم: کودک جلوی تلویزیون به خواب رفته و با کابوسهای وحشتناکش دست و پنجه نرم می‌کند در حالی که والدین او، در حال شکستن تخمه، از تماشای سیدی خریداری شده (که البته برای بچه‌های بالای 30 سال است!) نهایت لذت را می‌برند!

صاحبه از زیر آسمان شهر

اعترافات

من با نظر آقای «اشرفی» موافقم و اول از خودم شروع می‌کنم: من «دیوونه‌ همیشگی» دو ساله که پاکِ پاکم! شروع تحول و تولد دوباره‌ من از 16 بهمن 1385 بود؛ یعنی وقتی که پاسخگو مسابقه‌ طنز رو برگزار کرد. من تا اون روز گمان می‌کردم شادی رو نمی‌شه به این سادگی‌ها به دست آورد اما حین خوندن نوشته‌های بروبچ، وقتی که خنده گوشه‌ی لبم می‌نشست، فهمیدم نه، انگار می‌شه بدون این‌که از قبل برای خنده تصمیم بگیری، بخندی. این برای من که دنبال شادی‌های کاذب بودم یعنی یه شروع. نمی‌شه درس‌هایی رو که از تک‌تک بروبچه‌ها و البته پاسخگو یاد گرفتم بشمارم، چون عدد کم می‌آرم اما به چند نکته اشاره می‌کنم تا ثابت کنم شعار نداده‌م:

1-اون روزا گمان می‌کردم وقتی غم و غصه دارم حتماً باید یه گوشه کز کنم و زار بزنم که ای داد، ای بیداد، من درد دارم! اما یاد گرفتم که می‌شه با وجود غم و مشکلات زندگی، باز هم شاد بود و خندید.

2- حس همدردی رو یاد گرفتم. یاد گرفتم می‌شه با دیگران از طریق نوشتن چند خط حتی اگه نتونی مشکلشون رو حل کنی و راهکاری بهشون نشون بدی، همدردی کنی. این جوری اون فرد هم درد رو کمتر حس می‌کنه چون امیدوار می‌شه به این‌که کسان دیگه‌ای هم هستن که به فکرشن.

3- جرات پیدا کردم. همین که بعد از دو سال تونستم به خطاها و اشتباهاتم اعتراف کنم، یعنی کلی! قبول شکست خیلی سخته اما بروبچه‌ها بهم قدرت داد تا قبول کنم که زمین خوردم و همون هم بهم کمک کرد تا دوباره بلند شم.

4- از پاسخگو یاد گرفتم که باید عاقل باشم و هیچ وقت یکجانبه و متعصبانه درباره‌ چیزی قضاوت نکنم. این رو هم یاد گرفتم که عشق یک کلاه گشاده و نباید با مسائل مهم زندگی احساساتی برخورد کنم، بلکه باید منطقی باشم.

5- من دیگه دنبال شادیهای کاذب نیستم. دیگه کز کرده و غمزده نیستم. به غمهام قدرتی نمی‌دم که همه‌ زندگیم رو احاطه کنند. قدرت نه گفتن دارم. می‌تونم به کلی چیزای قشنگ دیگه فکر کنم. بخشش، تشکر، دیدن با چشمهای بینا و باز، عاقلانه تصمیم گرفتن، هدف داشتن، اعتماد به نفس و... حتی نوشتن رو یاد گرفتم.

از وقتی از دوستام کلی چیز یاد گرفته‌م تا حالا، تو زندگیم دنبال یه اتفاق خیلی بزرگ مثل انفجار یا زلزله نگشته‌، چون انفجار تو طرز فکرم رخ داد. شاید چندان برای شما قابل درک نباشه وقتی می‌گم من دوباره متولد شدم، اما برای من یه تحول اساسی بود و من بابت همه‌ی این چیزهای خوب و این همه درسی که از دوستام گرفتم، ازشون متشکرم. بله... ما فقط برای پر کردن صفحه با مطالب خودمون این‌جا نیستیم، بل‌که برای باز کردن گرهی هر چند کوچک از زندگی هر یک از دوستانمون این‌جا جمع شده‌ایم. بنابراین، صفحه بروبچه‌ها به نظر من، تنها دو صفحه از ضمیمه‌ یه روزنامه نیست، بلکه دفتری از تجربیات، امیدها، شادی‌ها، غم‌ها و... همه‌ی زندگی آدمهاست.

دیوونه‌ی همیشگی

آرهههههه؟... خب، پس حالا بگو ببینم، تعریف عقل یا حتی از اون مهمتر، تعریف منطق رو می‌دونی؟ می‌دونی چطور می‌شه یه حرف یا موضوع منطقی رو از یه حرف یا موضوع غیر منطقی تشخیص داد؟ اگه این رو هم بدونی، دیگه واقعاً معلومه که شعار ندادی و کلی از راه نجات خودت رو از دست مشکلات، طی کردی. منطقی که می‌گم، نه این منطقیه که همه خودشون رو منطقی می‌دونن هاااااااا... نه، منطق تعریفی داره و اصولی و مشخصاتی، با خودت که بری و از اینترنت یا تو کتابا پیداش کنی.


موندنی

با من بمان، با سکوت تنهاییهایم، با بی‌صبری خیالم، با کوتاهی دستم در چیدن آرزوها، با بیخوابی چشمها و خیس بودن گونه‌هایم. با من بمان، در فصل سرد احساس، در وقت مرگ وفا، همچون دیروز و امروز، با من فردا را هم بمان... تو که می‌دانی من هستم، تو هم بمان.

صبور خسته


آسته‌آسته

برای انجام خیلی از کارها، باید صبر کرد (خصوصاً به جوونا و نوجوونای همسن‌وسال خودم می‌گم.) این گذشتِ زمانه که باعث می‌شه موقعیت برای انجام خیلی از کارها فراهم بشه اما اگه این وسط، خیلی عجله کنیم، مطمئناً خودمون ضرر می‌کنیم. عجله گاهی اوقات، مثل این می‌مونه که یه پیله‌ی نیمه‌باز پروانه‌ی کوچولویی رو برداریم و با دست خودمون بازش کنیم (دستمون درد نکنه، چه کار خیرخواهانه‌ای هم می‌کنیم!.) خب بابا جون، این پروانه‌ی داخل پیله، هنوز کامل نشده که، هنوز قدرت پرواز نداره، می‌افته رو زمین دیگه. حالا خود دانی.

عادل 18 ساله


از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم

دوست عزیز، با شما هستم! شمایی که انگار دست‌بردار نیستی! شمایی که دلت می‌خواهد مشکل دیگران را حل کنی، غافل از این‌که به جای درست کردن ابرو، روزگار چشم و مخلفات آن را درمی‌آوری! چرا تا کسی را می‌بینی که اعصابش به هم ریخته و گرفتاری‌ای داره، برایش نسخه‌های من‌درآوردی می‌پیچی و در آن شرایط بدی که داره، گرفتارترش می‌کنی؟ چرا ما عادت کرده‌ایم در هر مسئله‌ای خودمان را استاد بدانیم و در هر زمینه‌ای یک نظری بدهیم؟! «شوهرت اعتیاد داره؟ ...خب، بچه‌دار که بشین می‌ره سراغ ورزش و مطمئن باش اعتیادش رو که ترک می‌کنه هیچ، یک آرنولدی هم می‌شه که نگو!!» آخه این راه حله؟ کی بهت گفته ذهنیتهای تجربی خودت رو تو زندگی مردم امتحان کنی؟ نمی‌گی اونی که فقط تو فکر فرار از مشکلشه و قدرت فکر کردن به عاقبت راه جادویی تو رو نداره، از چاله‌ی خودش درمی‌یاد و می‌افته تو چاه تو؟ خوبه یکی دیگه همین کار رو با زندگی تو بکنه؟

من از اون قشری که در این امور خودشون رو متخصص می‌دونن خواهش می‌کنم حین پاک کردن سبزی یا در سالن آرایش، یا در جمعهای دوستانه و... از دادن راه‌حلهای گوهربار خودشون به افراد درمانده جداً خودداری کنند؛ حالا توصیه‌ی من رو گوش نکن و باز برو از سر دلسوزی به همسایه‌ت بگو: «پسرت درس نمی‌خونه؟ خب یه بار بندازش توی دیگ آبجوش، سرِ ضرب اینشتین می‌شه!»

افشین اشرفی از ساری

عجب روزهایی

این روزها ریه‌های زمین پُر است از تنفس درخت، و غروب، یک ساعت زودتر بر آسمان دل سایه می‌افکند. این روزها قناریهای عاشق، شاعرانه‌هایم را در گوش بهار زمزمه می‌کنند. این روزها تنها قناری احساس من است که اکسیژن را کم می‌آورد برای سرودن عاشقانه‌ها. باور کن این روزها، من نفسهایت را کم می‌آورم.

سمانه مالمیر از قم

ما دیگه کی‌ایم؟!

تشنه‌ش بود؛ این رو از تمام وجودش می‌خوندم. ذره‌ذره‌ی نگاهش داشت از خجالت آبم می‌کرد. خاکش شده بود عین یه کویر خشک و ترک خورده. محتاج یک قطره آب بود اما من حوصله نداشتم بلند شم و آبش بدم.

به خودم گفتم: آخه این گیاه بیچاره چه گناهی کرده که گیر ما آدما افتاده؟

جوجه تیغی

تورِ زندگی

نمی‌خواهم که معشوقم بمانی/ نمی‌خواهم که در تورم بمانی/ فقط تا می‌توانی... زندگی کن/ تلاشت را بکن پیشم بمانی.(...دو جمله هم به «جزیره‌ای در مرداب از اراک» بگم که درباره‌ قضاوتهای مشکوک پاسخگو توی چاپ متنها گفته بود: 1-لطفاً مثبت فکر کن، 2-این مسئله سلیقه‌ئیه!.)

مهدیار دلکش از قم

(سه جمله هم من به «مهدیار دلکش از قم» بگم که درباره‌ قضاوت‌های مشکوک پاسخگو در جواب نامه‌ش گفته بود: 1-لطفاً مثبت فکر کن!! 2-این مسئله... ها؟... باشه، از این به بعد راهنماییت نمی‌کنم. 3-راهنمای خوب اون نیست که ازش فقط تعریف و تمجید بشنوی، اونه که اشکالاتت رو هم بگه؛ اونا که منطقی فکر می‌کنن و می‌خوان به موفقیت برسن اشکالات رو برطرف و اصلاح می‌کنن، اما اونایی که احساساتی و ناراحت می‌شن... ؟ پسر خوب و مستعد، صریح و راحت بگو می‌خوای جزو کدوما باشی.)


جای خالی

کاش می‌شد نگاهت را بنویسم تا در نبودت برای لمس دوباره‌اش هر لحظه اشک را نقاشی نکنم. کاش می‌شد صدایت را نقاشی کنم تا این‌گونه برای شنیدن دوباره‌اش فریاد را زمزمه نکنم. کاش می‌شد عکس قلب زیبایت را قاب بگیرم تا زخمهایم باور کنند روزی این دل، مال من بوده. کاش می‌شد خاطراتت را مرور نکرد تا نفهمم که رفته‌ای... اما حیف که جای خالی‌ات حرف دیگری می‌زند.

تنهاترین ساحل


غریق

می‌خوام از عشق کاغذی‌ای بگم که خودم قایقش کردم و به آب انداختمش. بگم که یهو یک سیب از درخت کنار حوض افتاد پیش ماهیهای قرمز و قایق من رو هم با خودش برد تهِ آب. بگم که حالا من کنار حوض نشسته‌م و به یاد اون همه کاغذ رنگی، نمی‌دونم باید بخندم یا گریه کنم. بگم که الان نه سیب مال منه، نه کاغذای رنگی، نه قایق؛ چون همه‌شون رفته‌ن پیش ماهیهای قرمز.

خنده‌م می‌گیره که بعضیها فکر می‌کنن وقتی نامه‌های یه عاشق رو پاره می‌کنن، همه چیز تموم شده... اما من پشیمونم از پولی که به کاغذای رنگی دادم، از گریه‌هایی که واسه خریدنش کردم. می‌خوام این دفعه کاغذ نخرم. به نظر شما چی بخرم که اگه تو یه حوض کوچیک که نه، تو بزرگترین اقیانوسم بندازم، اگه حتی کنارشم بمب بترکونم، قایقم آخ هم نگه و غرق نشه؟

دارم توی نقشه‌ها دنبال بزرگترین اقیانوس می‌گردم تا برم اون‌جا و شناور شناور، تا عمر دارم بخندم و بخندم!

دیبا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها