آخرین فرصت

کد خبر: ۲۴۹۱۸۲

وقتی وارد مهد و پیش‌دبستانی شد هر روز به شکلی می‌خواست به اطرافیان و معلم نشان دهد که کارهای عجیب می‌کند. او مرتبا دردسر درست می‌کرد و بدیهی است که در چنین شرایطی نیز همیشه خواهان داشتن قدرتی ماورای طبیعی بوده است.

از دیدن فیلم‌های تخیلی لذت می‌برد بخصوص آنهایی که فردی یا موجودی دارای قدرتی عجیب بود که همه از او می‌ترسیدند و در نبرد با او شکست می‌خوردند.

من همیشه فکر می‌کردم تمام اینها ناشی از وضعیت سنی‌اش است.

من و پدرش مرتب به دیوید یادآوری می‌کردیم که نباید دیگران را ناراحت کند یا مایه دردسر کسی شود، اما تاثیری نداشت.

یک بار از کسی یاد گرفته بود که با مواد احتراق‌زا نارنجک کوچکی درست کند. او دور از چشم ما آن را درست کرده و با خود به مدرسه برده بود.

او با تصور این‌که در فصل زمستان هوای سرد مانع از انفجار آن می‌شود در کیف مدرسه جاسازی‌اش کرده و با خود به کلاس برده بود، اما از صبح تا زنگ آخر کیفش نزدیک شوفاژ کلاس بوده و نهایتا منفجر شده بود و دست و پاهایش تا مدت زیادی دچار سوختگی بود. خوشبختانه همکلاسی‌ها آسیب جدی ندیده بودند.

او هر بار پس از انجام کارهای اشتباهش عذرخواهی می‌کرد و سپس دوباره دست به کاری دیگر می‌زد.

من دیگر از دستش خسته شده بودم تا این‌که به مناسبت روز تولدش از طرف یکی از دوستان بسته‌ای گرفت که در آن کارت‌هایی با اشکال اژدها و تصاویری از دریا و کوه بود و در جعبه توضیح داده بود که این کارت‌ها جادویی هستند.

او خیلی آنها را دوست داشت، اما یک روز که آنها را به مدرسه برده بود تا به دوستانش نشان دهد معلم گفته بود دیگر حق ندارد آنها را به مدرسه ببرد؛ اما او صبح روز بعد، ظهر که به دنبالش رفتم ناراحت و عصبانی با بی‌میلی در را باز کرد و در ماشین نشست.

وقتی از او پرسیدم چه شده گفت تمام کارت‌هایش را از او گرفته‌اند و دیگر دوست ندارد به مدرسه برود.

من دور زدم و گفتم باید به مدرسه بروی و خودت آنها را بگیری و عذرخواهی کنی و دیگر هرگز وسایل اضافی به مدرسه نبری.

او که نگران بود از من خواست تا مثل همیشه خودم این کار را انجام دهم، اما من گفتم که او به دلیل بازی با کارت‌ها دارای قدرتی عجیب شده و می‌تواند از پس کارش بر بیاید.در راه برگشت به مدرسه نزدیک یک میوه‌فروشی ایستادم تا کمی ‌خرید کنم. او با من پیاده شد و مرتب دست مرا می‌گرفت. می‌دانستم هر وقت نیاز به تقویت قوای درونی دارد چنین می‌کند.

به مدرسه رسیدیم و او به داخل دفتر مدرسه دوید و پس از مدتی با کارت‌ها بیرون آمد و خوشحال روی صندلی عقب نشست و گفت که می‌توانیم به خانه برویم.

صبح روز بعد که به مدرسه رفت به ناظم مدرسه زنگ زدم و تلفنی ماجرا را از وی پرسیدم. او گفت دیروز دیوید به دفتر آمد و پس از عذرخواهی خواهش کرده که کارت‌هایش را بدهیم و اگر فقط یک مورد دیگر خطا از او دیدیم همه کارت‌ها را از وی بگیریم.

او که هرگز نمی‌توانست پس از اشتباهاتش با این اطمینان صحبت کند گفته بوده که مادرش به او گفته حالا قدرتی جادویی دارد.

ناظم می‌گفت که کارت‌هایش را به او داده، اما نه به دلیل اطمینان از دیوید بلکه به این دلیل که احساس کرده بود این آخرین فرصت برای دیوید بوده که خودش را محک بزند.او می‌گفت از‌ آنجایی که دیوید تنها فرزند خانواده بوده و امر و نهی‌های زیادی شنیده بود همواره خواهان توجه و تشویق بوده است. حتی کارهای بد را انجام می‌داده که توجه منفی بگیرد، اما با گفته مادر که کارت‌ها قدرتی جادویی به او داده‌اند، اعتماد به‌نفس زیادی پیدا کرده و تصور کرده می‌تواند خودش مشکلاتش را حل کند و برخلاف همیشه تنها به دفتر مدرسه آمده است.

حالا فهمیدم که حتی اذیت دیگران هم به دلیل نیازی بوده که او به محبت اطرافیان بویژه خانواده و مربیان داشته است. او همواره دچار ضعف اعتماد به نفس بوده، اما حالا با تشویقی موثر و مفید احساس خوبی پیدا کرده و تغییر رفتار داده بود.

در واقع قدرت جادویی در کارت‌ها نبوده بلکه در تشویق مادر و کلمات او بوده است!

مترجم :سحر کمالی‌نفر
‌ منبع:parents

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها