داستانک

در آسایشگاه

کد خبر: ۲۴۹۱۶۸

زن صورتش را به سوی دیوار برگرداند. دختر گفت: مامان تورو خدا، توروخدا.

بلند شد و توی اتاق راه رفت: این همه راه می‌یام پیشتون‌ با هم حرف بزنیم ولی شما انگار اصلا منو نمی‌بینین. همه‌اش چسبیدین به فکر و خیال.

انگشتش را روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: اینجا.

به تخت نزدیک شد و دستش را روی سینه زن گذاشت: و اینجا. من که تو هیچ‌کدوم اینا نیستم مطمئنم.

زن پتو را تا روی صورتش بالا کشید. دختر با دست‌های لرزان روسری‌اش را گره زد. به سوی در رفت و لحظه‌ای برگشت: خودتون که می‌دونین نمی‌تونم بیارمتون پیش خودم. به خدا اینجا بهترین آسایشگاهه.

مهیندخت حسنی‌زاده

مادر

مهدیس می‌دود طرف در:

‌خریدی بابا؟

بهزاد یک لحظه جلوی در خشکش می‌زند و نگاهی پر از التماس به من می‌اندازد. باز یادش رفته. یک‌هفته است همین ماجرا را داریم. می‌دوم جلو، کت بهزاد را می‌گیرم، سی‌دی را یواشکی از جیب پیش‌بندم در می‌‌آورم و توی جیب کت می‌چپانم و با اشاره نشانش می‌دهم. بعد کت را آویزان می‌کنم و می‌روم توی آشپزخانه. صدای پچ‌پچشان می‌آید و خنده زیرزیرکی مهدیس. پاورچین می‌رود توی اتاقش.

بعد از شام بسته کادوپیچ‌شده‌ای می‌دهد دستم:

تولدت مبارک مامانی!

و بوسه‌ای آبدار روی لپم می‌نشاند. کاغذ کادو را که باز می‌کنم، فریادی از شادی می‌کشم:

وای تو از کجا می‌دونستی من اینو می‌خوام؟

و سی‌دی را به سینه‌ام می‌چسبانم. چشم‌های مهدیس می‌درخشد.

خوب دیگه. اون روز که داشتی به بابا می‌گفتی شنیدم.

محکم بغلش می‌کنم. نگاهم به بهزاد می‌افتد. روزنامه را جلوی صورتش باز کرده و همزمان فوتبال می‌بیند. مهدیس شاد و سرخوش می‌رود دنبال کارش. قلبم تیر می‌کشد.

خیسی روی جلد سی‌دی را با پیشبندم پاک می‌کنم و به آشپزخانه برمی‌گردم.

نیلوفر مالک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها