گفتگو با مسعود روشن‌پژوه

یک بچه امروزی = 10 بچه دیروزی

مسعود روشن‌پژوه از مجریانی است که با اجرای مسابقات تلویزیونی توفیق زیادی در جذب مخاطب برای برنامه‌های کودک و نوجوان شبکه 2 به دست آورده است. اجرای او خودمانی، صمیمی و راحت است. با او به گفتگو نشسته‌ایم. با هم می‌خوانیم.
کد خبر: ۲۴۸۶۸۰

ابتدا برایمان بگویید چند سال دارید و اهل کجایید؟

متولد 1343 هستم و اصل و نسبم کرمانی است.

دوران تحصیلات خود را کجا گذراندید؟

به دلیل شغل پدرم که ارتشی بود مجبور بودیم که هر مقطع تحصیلی را در یک شهر بگذرانیم. لذا، طفولیت در تهران، دبستان در همدان، راهنمایی در اصفهان و بالاخره دبیرستان در تهران سپری شد.

چگونه به کار کردن در تلویزیون رو آوردید؟

از بچگی علاقه زیادی به کارهای هنری داشتم و دوران مدرسه، تئاترهای مختلفی بازی کردم. در سال 1369 به جرگه مجریان شبکه 2 پیوستم.

کار کردن برای بچه‌ها چگونه است؟

بچه‌ها دنیای زیبایی دارند، پاک و بی‌آلایش و به دور از هر گونه تزویر و ریایند. زمانی که با بچه‌ها کار می‌کنیم، من هم همان شادی آنها را احساس می‌کنم.

چرا این قدر با بچه‌ها صمیمی هستید؟

چون به همان اندازه هم بچه‌ها به من لطف دارند و با من گرم و صمیمی‌اند. بهتر بگویم این رابطه دو طرفه است.

اگر به جای بچه‌ها بودید، چه می‌کردید؟

شیطنت. البته به شرطی که باعث ناراحتی و سلب آسایش دیگران نشود.

آیا دلتان می‌خواست به دوران کودکی برگردید؟

هرگز، چون باز باید مادرم دنبالم راه بیفتد و بگوید که مسعود شیطونی نکن.

فرق بچه‌های امروز با بچه‌های مثلا 20 سال قبل چیست؟

بچه‌های امروزی دیدگاه بهتری نسبت به بچه‌های قبل پیدا کرده‌اند و به همان اندازه سطح توقعاتشان بالاتر رفته است. خلاصه این که بچه‌های امروزی هر کدامشان 10 تا از بچه‌های دیروزی را درس می‌دهند.

بچه‌های کوچه و خیابان در برخورد با شما چه می‌گویند؟

بی‌نهایت به من لطف دارند و این افتخاری است برای من که خنده‌ای روی لب‌های بچه‌ها بیاورم.

عامل موفقیت یک هنرمند چیست؟

خلاقیت، پشتکار و تمرین.

خاطره یا لطیفه‌ای شیرین به عنوان آخرین سوال برای خوانندگان ما بیان کنید.

کار ما طوری است که موجب بجا ماندن خاطرات زیادی می‌شود. اما به خاطره‌ای که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی در اصفهان رخ داد اشاره می‌کنم: قبل از شروع برنامه، پشت صحنه نمایش بودم و خودم را برای اجرا آماده می‌کردم. همان موقع، پسر بچه‌ای از بغلم رد شد. دستی به سرش کشیدم و گفتم: چطوری پسر شجاع؟

سرش را بالا کرد و خیلی جدی گفت: خوبم، خرس مهربون.

محمدحسین قاسمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها