در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رفتارهای غیرمنطقیاش با من که هنوز هم دلیل بیشتر آنها را نفهمیدهام، سبب شده بود که من از زندگیای که در آن بودم احساس تنفر کنم. تنها عاملی که برای مدت 10 سال من را در آن زندگی شکنجهوار نگه داشته بود، وجود دخترم بود. دختر من تنها یکسال پس از ازدواج من و پدرش وارد زندگی ما شد و تنها دلیلی بود که من رفتارهای غیرعادلانه همسرم را تحمل میکردم. تا زمانی که کوچک بود از صدای فریادهای گوشخراش پدرش از خواب میپرید و آرامش نداشت و هرچه بزرگتر شد درد و رنج داشتن والدینی که مدام با یکدیگر مشاجره میکردند را بهتر میفهمید. او فهمیده بود داشتن پدری که فکر میکند پول درآوردن تنها وظیفه پدری و همسر بودن است یعنی چه ، و میدانست که من در آن زندگی چه زجری میکشم. اریک به خاطر اینکه اختلاف سنی زیادی با من داشت هرگز نتوانسته بود ارتباط درستی با من برقرار کند.
نمیدانم چرا فکر میکرد اگر من با او ازدواج کردهام و او مرا به عنوان همسرش برگزیده است پس حق دارد هر رفتاری را که میخواهد با من داشته باشد. میدانست یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من نداشتن خانوادهای است که بتواند از من حمایت کند و از همین نقطه ضعف من هم بیشترین استفاده را میبرد. از لحاظ مالی به او وابسته بودم و این هم یکی دیگر از مشکلاتمان بود. 20 ساله بودم که با او ازدواج کردم و حتی به دانشگاه هم نرفته بودم. او حدود 15 سال از من بزرگتر بود. در این مدت هم تجربههای زیادی در زندگیش آموخته بود. او زمانی که با من ازدواج کرد نیمی از دنیا را دیده بود و یک مهندس مجرب بود که برای طراحیهای ساختمان میلیونها دلار پول کاسب میشد.
او مرا انتخاب کرده بود که زنی باشم که همواره در خانه منتظر اوست تا شاید از جلسات دیر هنگام و شبانهاش به خانه بازگردد و بتواند همه مشکلات روزانهاش را روی او تخلیه کند.
حتی او بسیاری از زمانها همین کار را هم نمیکرد. در طول 10 سالی که با هم زندگی کردیم چندین روز در ماه میشد که اصلا شبها به خانه نمیآمد و حتی زنگ هم نمیزد که قرار است به خانه برنگردد و من و دخترم تا نیمههای شب پای پنجره میایستادیم تا شاید به خانه بیاید و بتوانیم دقایقی را با او سپری کنیم. با وجود رفتارهای غیرعادلانهای که با من داشت نسبت به دخترمان بسیار حساس بود و دلش میخواست او را مثل یک شاهزاده بزرگ کند. هر آنچه او در زندگی لازم داشت برایش فراهم بود و کافی بود او به چیزی ابراز علاقه کند که فورا در اختیارش قرار گیرد اما نقطه مقابل آن من بودم که انگار هیچ حقی در آن زندگی نداشتم؛ زندگیای که از همان روزهای اول برایم جهنمی غیرقابل تحمل بود.»
«نادیا سیمون» در 32 سالگی به خاطر به قتل رساندن همسرش به تحمل 35 سال حبس محکوم شده است. او اتهام شلیک به سوی «اریک» 47 ساله را پذیرفته و هیچ شکایتی نسبت به رای صادره از سوی دادگاه ارائه نکرده است. خانم «سیمون» در اظهاراتش عنوان کرده که با استفاده از اسلحه همسرش او را زمانی که در خواب بوده با شلیک 7 گلوله از پا در آورده و سپس از خانه خارج شده است. مرگ آقای سیمون 2 سال پس از جدایی از همسرش صورت گرفت و خانم «نادیا» علت آن را در اختیار گرفتن حضانت کامل فرزند 10 ساله آنها و دوری او از فرزندش عنوان کرده است. فرزندی که اکنون با از دست دادن پدر و مادرش به ناچار با پدربزرگ و مادربزرگ پدریاش زندگی میکند و تنها وارث میلیونها دلار دارایی پدرش شده است.
«زمانی که دخترم به دنیا آمد آرزو میکردم شاید اوضاع من بهتر شود. با آن که زمان زیادی از ازدواجمان نگذشته بود اما سردی و بیتفاوتی او در خانه مرا بشدت رنج میداد، اما بر خلاف آنچه فکر میکردم تنها تولد فرزندمان سبب شد که او همان کوچکترین توجهی را که نسبت به من داشت از دست بدهد و تمام ساعات ناچیزی را هم که در خانه بود به دخترمان اختصاص دهد. من از این موضوع ناراحت نبودم این که او لااقل نسبت به فرزندش توجه نشان میداد از نظر من اهمیت زیادی داشت اما رفتارهایش با من روز به روز خشنتر و بدتر میشد. سالهای سال با رنج و دعوا و گاهی اوقات کتککاری و ناسزا گفتن زندگی را سر کردم، اما هر چه دخترمان بزرگتر میشد تحمل این وضع برایم سختتر میشد. دلیل آن این بود که میدیدم او چطور از روابط بسیار بد من و پدرش رنج میبرد و به روی خودش نمیآورد. او برخلاف دیگر دختربچههای همسن و سالش که باید شاد و پرشور باشند، همیشه گوشهگیر بود و خریدن انواع و اقسام لوازم جذاب از سوی پدرش هم هرگز او را خوشحال نمیکرد. میدانستم از لحاظ روحی بیمار و از رفتارهای ما خسته شده است. من هر چه سعی میکردم لااقل تنشها را در مقابل چشمان او کمتر کنم، اما بیفایده بود. انگار اریک دوست داشت همیشه کسی شاهد رفتارهای وحشیانه و ایرادهای بیموردش به من باشد. وقتی فرزندمان 9 ساله شد تصمیم به جدایی گرفتیم، با خودم فکر میکردم او دیگر آنقدر بزرگ و عاقل شده است که بفهمد این بهترین راه برای ادامه زندگی والدینش است و اتفاقا درست هم فکر میکردم. با وجود این که یک سال طول کشید تا ما از یکدیگر جدا شویم، اما او جسورانه مرا همراهی میکرد و دلداری میداد. حتی از پرستار خانگیمان میشنیدم که شبها بهتر میخوابد و کابوسهای شبانهاش بسیار کم شده است، اما انگار جدایی ما آغازی برای جریانهای جدید بود. با وجود رای دادگاه به در اختیار گرفتن حضانت فرزندمان به عهده من و اریک، اما او حاضر نبود به هیچ عنوان اجازه دهد که او بیش از چند ساعت پیش من بماند. من از لحاظ مالی در مضیقه بودم و او میدانست پولی برای گرفتن وکیل و پیگیری کارهای غیرقانونیاش ندارم و به همین خاطر سعی میکرد مرا با دور کردن فرزندمان بیشتر عذاب دهد. تا 2 سال او همین روش را ادامه داد تا این که متوجه شدم قصد ازدواج مجدد و نقلمکان به ایالتی بسیار دورتر را دارد. دیوانه شده بودم. احساس میکردم دیگر نمیتوانم خودخواهیها و بیوجدانیهایش را تحمل کنم. با نقشه قبلی وارد خانهمان شدم اسلحهاش را برداشتم و او را به قتل رساندم. مرگ او پایانی همیشگی برای زندگیمان بود. مرگ او پایان همه چیز شد.»
منبع: اینترنت
المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: