هانتینگتون و منتقدان او: اسلام و غرب

«گفتگو» آخرین مانع جنگ

هزاره سوم میلادی با شبحی آغاز شده که از برخورد میان تمدن‌ها و خطراتی که در کمین شکار انسانیت‌اند خبر می‌دهد. پیش از این، در دهه 1990 میلادی، روشنفکرانی که عادت کرده بودند جهان را از پشت شیشه جنگ سرد نظاره کنند با سردرگمی تلاش می‌کردند تا از تصویر تغییر یافته جهان برای خود معنایی بتراشند. در آن هنگام چند مفهوم دیگر نسبت به مفاهیم پیشنهادی ساموئل هانتینگتون با اقبال بیشتری مواجه شدند. 5 سال پس از نخستین چاپ کتاب او، مجله انگلیسی New Statesman این کتاب را به عنوان کتاب هفته برگزید؛ کتابی که پیش‌گویی می‌کرد برخورد میان تمدن‌ها به الگویی غالب در سیاست جهانی بدل خواهد شد. این نظر در راستای نظرات هانتینگتون درباره اهمیت فرهنگ در سیاست و به خصوص در راستای نظرات او درباره دموکراتیزاسیون در کارهای دیگرش قلمداد می‌شد. هرچند مقصود او از تمدن چیزی بیش از هویت‌های مشترک گروه‌های بزرگی از مردم «ابر قبایل» است که چنانکه برخی مواقع تصور می‌شود تفاوت‌های فرهنگی و «نظام‌های ارزشی» ناسازگار و گسترده‌ای دارند. نزد بسیاری، حوادث ناگوار پاییز 2001 در واقع تاییدی بر هشدارهای هانتینگتون بود؛ هشدارهایی که خبر می‌داد جهان «در لبه پرتگاه جنگ جهانی میان تمدنی قرار گرفته است، جنگی بدون میدان و بدون مرز.»
کد خبر: ۲۴۷۷۱۴

هانتینگتون بذر این واژگان جدید و نظرات تازه‌اش را همه‌جا پراکند. مفاهیم اصلی وی تنها تفکراتی قدیمی درباره تمدن‌های متمایز را در بر نداشت بلکه همچنین دربرگیرنده مفاهیمی بود چون «دولت عضو» (برای نمونه مصر به عنوان بخشی از تمدن اسلامی یا آلمان به عنوان بخشی از تمدن غربی)، «کشورهای هسته‌ای» (کشورهایی مانند چین که نماینده اصلی یک تمدن محسوب می‌شوند)، «کشورهای تک‌افتاده» (مثل ژاپن که به لحاظ جغرافیایی بر کل تمدن ژاپنی منطبق می‌شود)، «کشورهای شکاف‌خورده» (کشوری که همانند سودان از سر نگون‌بختی هر تکه‌اش بخشی از یک تمدن است) و «کشورهای پاره‌پاره» (مانند ترکیه که رهبری‌شان از دیدگاه هانتینگتون به شیوه‌ای ناعاقلانه- تلاش می‌کنند تا کشورشان را از تمدن اصلی بیرون کشند و در زمین بیگانه‌ای به بار نشانند.)

با تفاسیر نادرستی که از نظرات او انجام می‌دهند چنین می‌نمایند که او برانگیزنده برخورد میان تمدن‌ها، به ویژه میان اسلام و غرب، خواهد بود. با این وجود، نظریه هانتینگتون تاکنون الهام‌بخش برخورد میان قلم‌به‌دستان بوده نه شمشیر به دستان! در واکنش به تصورات عمومی نادرست و پیش‌داورانه درباره اسلام، که هانتینگتون آنرا همچون یکی از هویت‌های فرهنگی عمده یا «ابر قبایل» در کنار همتایان غربی‌، ارتودوکس، هندو، ژاپنی، امریکای لاتینی، آفریقایی و برخی مواقع بودایی معرفی می‌کند، و در زمانی که دیگران مشغول بحث بر سر این امر بودند که تهدید سبز جایگزین تهدید سرخ شده و اسلام جای کمونیسم را گرفته، برای محققان روشن‌نگر گرایشی تازه به وجود آمد تا به عنوان تجسمی از چنین سوگیری‌ها و جانب‌داری‌هایی به نظریات هانتینگتون مراجعه کنند. گذشته از این، دست‌کم یکی از شاگردان سیاست خارجی ایالات متحده که با آرمان‌های مردم غیرغربی نیز هم‌نظری دارد از تحلیل هانتینگتون درباره تاثیر پیش‌داوری امریکا نسبت به «کسانی که فرهنگی متفاوت دارند» کمک می‌گیرد؛ اما برای نشان‌دادن نمونه‌ای از بدترین نگرش‌هایی که نسبت به نظریه هانتینگتون وجود دارد قطعه زیر را می‌آوریم؛ جملات این بند نظریات هانتینگتون را این چنین تلخیص می‌کند:

...« تکرار مکررات اسطوره‌های سده‌های باستانی که در زمان سلطه سیاست‌های اروپایی، جنگ‌های توسعه سلطه استعماری و فرستادگان صلیبی را توجیه می‌کرد؛ این نظرات در طول قرن نوزدهم تحت عنوان «ماموریت فرهنگی» و «تکلیف مردان سفید» که در حقیقت لوازم قهری بسط و توسعه نژادی بودند یک بار دیگر مطرح شدند. این نظرات برتری انسان اروپایی را فرض می‌گرفتند؛ انسانی در اوج قله انسانی تمدن، که به طور آگاهانه تکلیف داشت تا باقی جهان را در ارزش‌ها و دستاوردهای خود شریک کند. در این روند، چنین افسانه‌هایی، غارت و چپاول فرهنگ‌های مردم مغلوب را توجیه می‌کرد و دستاوردهای مسلمانان را در موزه‌های مردم‌نگاری یا زباله‌دان تاریخ محبوس می‌گذاشت.»

در واقع، چیزهای زیادی در این فراز از نوشته‌های هانتینگتون وجود دارد اما اغلب منتقدان شواهد اندکی نشان می‌دهند که حتی کتاب‌های او را خوانده باشند. البته برخی از آنان همانند جان.ال. اسپوزیتو (1999)، فرد هالیدی (1996 و 2000) و شیرین ت. هانتر (1998) کتابهایی ممتاز به رشته تحریر در آورده‌اند که دست‌کم تا حدود زیادی از انگیزه نقد الهام گرفته و با این انگیزه تنظیم شده که پاسخی برای نظریات هانتینگتون باشد و در برخی موارد سعی شده که تنها تکذیبیه‌ای بر مدعیات هانتینگتون تنظیم شود. اما به طور طعنه‌آمیزی (همان‌طور که پس از این نشان خواهد داد)، نویسندگانی که خود را متعهد ‌می‌دانند تا از فرهنگ غربی‌شدن یا سلطه سیاسی غرب در جهان اسلام پاسداری کنند، تنها کسانی بودند که از نظرات هانتینگتون خشمگین شدند؛ این خشم به حدی بود که ایشان را واداشت نوشته‌های او را بخوانند. برخی منتقدان به طور عمومی در تلاش بودند تا در جواب نوشته‌های اسلام‌گریزانه پاسخی دردست‌ داشته باشند؛ مثلا سخنرانی دبیرکل سازمان ملل، کوفی عنان[1999] که در دانشگاه آکسفورد ایراد شد به همین منظور بود ولی استثنایی جزئی در میان این انتقادات به شمار می‌رفت. به جز بازخوانی‌های جدی کارهای هانتینگتون همانند کوششی که در کتاب مک‌نیل [1997] انجام گرفته:

(1) بسیاری از شرح‌نویسان از ارتباط برقرار کردن با اندیشه‌های خاص هانتینگتون ناکام مانده‌اند و تنها به حملاتی کور علیه او دست زده‌اند. در حقیقت حتی برخی مواقع آنها درک نکرده‌اند که او پیش از این، بسیاری از اندیشه‌هایی را که ایشان وی را به خاطر آنها محکوم می‌کنند، خود نزد دیگران تقبیح کرده است. با این وجود در جلسه‌ای عمومی و با حضور دانشجویان که در دانشگاه ویرجینیا در سال 1994 برگزار شد، رمضانی با کنایه به نظریه هانتینگتون تاخت و آنرا «حلول دوباره جنگ سرد اما این‌ بار بر ضد دنیای اسلام و دنیای کنفوسیوسی تحت نامی جدید.» خواند. در واکنش به بحران پاییز 2001 و آنچه هانتینگتون باور داشت که فراخوان برخوردی گریزناپذیر میان اسلام و غرب است، ادوارد سعید نظریه او را «برخورد جهالت» خواند. منتقدان هانتینگتون ناخواسته و مرتبا از اندیشه‌هایی دفاع می‌کردند که هانتینگتون به شخصه بدانها عقیده داشت و در برخی موارد نشان داده بود که آنها هم به دلیل نقل قول‌های غلط از او و هم به دلیل برداشت‌های متناقض و مبهم از کارهای او، تا چه حد در انجام تکالیف درسی‌شان سرسری برخورد کرده‌اند.

(2) بسیاری به شکلی جدی‌تر به او حمله برده‌اند و پنداشته‌اند که برخی نقل‌قول‌ها اندیشه‌های اصلی اوست، در حالی که در واقع این نقل‌قول‌ها، صورت‌بندی اندیشه‌های مخالفی است که او تقریر کرده است. مسلما، برخی واکنش‌های متخاصمانه نسبت به نظریه تمدنی هانتینگتون پیش از آنکه او آنها را به زحمت و استادی سامان دهد در کتابی که در سال 1996 منتشر کرده بود وجود داشت، اما خواندن دقیق مقالات او آشکار می‌سازد که در وهله اول، دست‌کم به شکلی ناقص، او مطالبی را بیان کرده که منتقدان او موفق به درک آنها نشده‌اند.

آنچه هانتینگتون جنگ صلیبی جدید می‌خواند بسیاری را شگفت‌زده کرد و همین افراد در واکنش به گفته‌های او شعار «گفتگوی تمدن‌ها» را برگزیدند؛ مفهومی که به وضوح تلاشی در مقابل نظریه هانتینگتون بود. این عبارت نخستین بار از سوی رئیس‌جمهور ایران آقای محمد خاتمی در سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال 1998 بیان شد؛ و سال 2001 به پیشنهاد او از سوی مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نام «سال گفتگوی تمدن‌ها» نامیده شد. حکومت ایران در سال 1999 مرکز بین‌المللی گفتگوی تمدن‌ها (ICDAC) را به منظور «ارتقاء... درک و تسامح دو جانبه» (وب‌سایت) ICDAC بنیان گذارد.

شاید بسیاری از کسانی که در جهان اسلامی به سر می‌برند و کسانی که از سرشت غیردموکراتیک نظم کنونی جهان ناراضی‌اند، هانتینگتون را سخنگوی این اندیشه می‌دانند که باید به تمدن‌های ایشان اجازه داده شود تا جایگاهی برابر در جهان کسب کند . هشدار درباره برخورد میان اسلام و غرب و درخواست جلوگیری از این برخورد یا هر برخورد دیگر میان تمدن‌ها نیروی محوری نظریه هانتینگتون است

اگرچه این مفهوم به عنوان ردیه‌ای بر نظر هانتینگتون بیان شد اما مفهوم «گفتگو» - چنانکه در ادامه نشان خواهم داد- به طور طعنه‌آمیزی اگرچه نه با همه نظرات هانتینگتون اما از جنبه‌های بسیاری با آنچه هانتینگتون می‌گوید سازگار است. حتی شاید هانتینگتون بخواهد در جهت گسترش چنین فعالیت‌هایی مشارکت کند. حقیقت این است که او خود را چنین می‌شناسد: کسی که از آن رو «اعتباری اندک به دست آورده که مردم را از خطرات برخورد تمدن‌ها آگاه کرده است.» مدافعان «گفتگو» با ابراز بیزاری از «برخورد»های آتی، به صور ضمنی محوریت تمدن‌ها را پذیرفته‌اند. یعنی بدین معنی تمدن‌ها به عنوان واحد‌های عمده‌ای مطرح شده‌اند که جهان بدان‌ها تقسیم می‌شود. حتی در سخنرانی رئیس‌جمهور خاتمی در سال 2001 در تهران هنگامی که او از «زمینه‌سازی برای بنیانگذاردن تمدنی جهانی که در آن همه ملت‌ها و تمدن‌ها بتوانند به طور فعال مشارکت کنند.» سخن می‌گوید چنین اندیشه‌ای قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد که آقای خاتمی این موضوع را می‌پذیرد که هنگامی که تمدن جهانی به وجود آید در جهان تمدن‌هایی متمایز وجود خواهند داشت که برای خود هویت‌هایی جداگانه دارند. (می‌توانید به سایت موسسه ICDAC مراجعه کنید.)

تحلیل‌های دقیق محققانی که با علایق این منتقدان اشتراک نظر داشتند، نتیجتا تحلیل‌هایی نابه‌هنگام بود. خصوصیت هیجان‌انگیز هشدار هانتینگتون درباره «برخورد تمدن‌ها» و بیشتر مطالبی که می‌گوید، حتی با وجود این‌که او از خیانت تمدنی سخن می‌گوید و توجه اصلی خود را به خودخواهی غرب معطوف کرده و نگرش‌ها و سیاست‌‌های غرب در برابر «دیگران» را محکوم می‌کند، با این وجود موجب بر انگیختن خشم دیگران می‌شود؛ این موارد باعث شده که به او این اتهام را وارد بدانند که از دیدگاه مدافعان سلطه همیشگی غرب بر جهان طرفداری می‌کند. هانتینگتون با استهزا و تحقیر درباره مقلدان غرب در جهان اسلام (کمالیست‌ها) می‌نویسد و همچنین به طور کلی رژیم‌های مزدور غرب را محکوم می‌کند و آینده این رژیم‌ها را کاملا ناامیدکننده می‌بیند. در دنیای اسلام، آنان که به واسطه فرایند غربی‌سازی از تباهی تدریجی فرهنگ و دین‌شان بیزار‌اند، هانتینگتون را با ندایی بلند تحسین می‌کنند و به طور قابل فهمی از آن رو که نظرات او به طرفداری از نظرات ایشان بیان شده نوشته‌هایش را می‌خوانند. جالب است که منتقدان اسلام‌دوست هانتینگتون به امثال افرادی چون فواد عجمی تحلیل‌گری که اکنون به عنوان سخنگوی جنگ‌طلبان غربی معروف است، پیوسته‌اند. ایشان در عیب‌جویی‌هایشان از رویکرد تمدنی با عجمی همراه شده‌اند و این نشان می‌دهد که دست‌کم عجمی بر خلاف ایشان کارهای هانتینگتون را خوانده و فهمیده. کسانی که در تمدن‌های غیرغربی زندگی می‌کنند، شاید بسیاری از کسانی که در جهان اسلامی به سر می‌برند و کسانی که از سرشت غیردموکراتیک نظم کنونی جهان ناراضی‌اند، هانتینگتون را سخنگوی این اندیشه می‌دانند که باید به تمدن‌های ایشان اجازه داده شود تا جایگاهی برابر در جهان کسب کند؛ در جهانی که در آن خودخواهی‌های غربی منسوخ و دفاع‌ناپذیر شده باشد. هشدار درباره برخورد میان اسلام و غرب و درخواست جلوگیری از این برخورد یا هر برخورد دیگر میان تمدن‌ها نیروی محوری نظریه هانتینگتون است.

تمدن‌ها گروه‌بندی‌های فرهنگی گسترده‌ای هستند که در بیشتر موارد چندین کشور را در بر می‌گیرند. معرفی «تمدن‌ها» به عنوان تقسیم‌بندی بنیادین انسانیت، به همراه کنار گذاشتن کسانی که دست‌کم در گذشته به درجه یک «تمدن» نرسیده‌اند، با هانتینگتون شروع نمی‌شود. این اندیشه‌ای بسیار قدیمی است و تحلیل‌های دقیق فیلسوفان تاریخ همچون اسوالد اشپنگلر و آرنولد توین‌بی همین اندیشه را بیان می‌کند. این اندیشه همچون واژه «استعمارگری غرب» در عناوین دروس دانشگاهی، به شکل عباراتی پیش‌پاافتاده و معمولی بیان شده است. حتی اگر یکی از متفکران تمدن اسلامی به شکلی خام و نارس عنوان کند که: «تمدن‌های جداگانه پیشین راه را برای تمدن جدید و جهان‌گیر «تکنولوژیک مدرن» هموار خواهند کرد» باز هم پیش‌پاافتادگی این بحث از بین نخواهد رفت. تمایزی که بر پایه تفاوت‌های فرهنگی با عنوان‌هایی شبیه آنچه گذشت بیان می‌شود، چین و هند را در یک اردوگاه قرار می‌دهد و مراکش، افغانستان (یا حتی ایتالیا و نروژ) را در گروه‌بندی متفاوتی در کنار یکدیگر دسته‌بندی می‌کند. اگر واژه «تمدن‌ها» نمی‌بود می‌باید برای این دسته‌بندی تعجب‌برانگیز واژه جدیدی وضع کرد!

مفهوم «تمدن‌ها» با ابهامی درونی رو به رو ست. اگرچه هانتینگتون استدلال می‌کند که دین اصلی‌ترین محور تمایز میان تمدن‌ها ست، با این وجود همان‌گونه که او خود می‌گوید آشکار است که این امر در همه موارد صادق نیست. الفبای متفاوت هم می‌تواند نشانه مهمی برای تمایزات تمدنی باشد، همان‌گونه که کمالیست‌های ترکیه اهمیت این موضوع را در تغییر الفبای رسمی از الفبای عربی به الفبای رومی نشان دادند. اما نه دین و نه الفبا هیچ کدام نمی‌توانند تمایز تمدن‌ غربی و تمدن امریکای لاتینی را توضیح دهد. در واقع، هانتینگتون تمایز میان این دو تمدن را نسبت به تمایز دیگر تمدن‌ها چندان بنیادین نمی‌داند و اساسا در کارهای دیگرش این نظر را پذیرفته که تمدن دوم به احتمال زیاد در تمدن اولی ادغام خواهد شد. با این همه او اسپانیا را کشوری می‌داند که اخیرا از تمدن ماورایِ آتلانتیکِ شبه جزیره ایبری، جدا شده و بخشی از تمدن غربی به حساب می‌آید.

آنچه عمومیت تمدنی یک منطقه را مشخص می‌کند چیست؟ مثلا در مورد آفریقای پایین تر از صحرا با وجود تمایزات فرهنگی چندگانه چه باید گفت؟ آیا برای مثال هانتینگتون کشور اتیوپی را همانند تمدنی جدا مورد بررسی قرار می‌دهد؟ او در برخی موارد استدلال می‌کند که گرچه مرزبندی‌های میان تمدنی نشان‌دهنده تمایزات بنیادین فرهنگی‌اند، ولی در عین حال فاش می‌سازد این تمایزات تا حدودی ادراکاتی ذهنی‌اند نه عینی. به طور مشخص در مورد یوگوسلاوی سابق (که هانتینگتون این مورد را می‌پذیرد) هنگامی که تنش‌های مذهبی میان مسلمانان، کاتولیک‌ها و مسیحیان ارتودکس بالا گرفت تمایز عینی چندانی میان ایشان نبود؛ به همین خاطر این تمایزات بیش از این‌که ذاتا تمایزاتی فرهنگی باشند تمایزاتی هویتی هستند. مفهوم هانتینگتونی افزایش برخوردهای تمدنی نیز دشوار و مبهم است. او سعی می‌کند این مفهوم را همچون روندی که برای او اهمیت دارد مشخص کند نه وضعیتی که ضرورتا در همه جا بروز خواهد کرد (و تصدیق می‌کند که این روند ممکن است در آینده رو به کاهش گذارد.) او انکار نمی‌کند نیازهای سیاست عملی تاثیرات خود را بر جای خواهد گذاشت، و این سیاست در میان کشورهای متعلق به تمدن‌های مختلف اتحادهایی راهبردی به وجود می‌آورد که خطوط مرزی تمدن‌ها را قطع می‌کنند. در واقع او استدلال می‌کند سیاست قدرت امری پایدار است با وجودی که اوج گرفتن سیاست تمدنی تنها برخی مواقع رخ می‌دهد: ...« قدرت همانند فرهنگ بر روابط بین‌المللی تکیه می‌کند. اما بر خلاف فرهنگ، قدرت همیشه به این روابط تکیه می‌کند[ »هانتینگتون 1998.] لازم نیست که با به‌کاربردن واقعیت‌ها نادرستی تمام این نظرات را اثبات کنیم، چرا که حتی طرفداران نظریه هانتینگتون در مورد این فراز از نظرات وی می‌گویند: «بیش از حد ساده‌سازی شده» و یا «این نظر بسیاری از موارد را نادیده می‌گیرد، برخی موارد را تحریف می‌کند و برخی دیگر را مبهم و تار نشان می‌دهد.»

گلن پری
ترجمه دانیال شاه‌زمانیان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها