خانه بر و بچه‌ها

خودمونیم دیگه!

کد خبر: ۲۴۷۵۷۰

نوجوان2: خوبه که حالا تو با پونزده هزار تومن دیگه کارت راه می‌افته، منو بگو که تا چارصد و هفتاد هزار تومن، دویست و چل هزار تومن دیگه باید از باباهه بتیغم! اگه بدونی 95N ش چقد تمیزه.

جوان1: دختر خاله‌ باجناق داییم با یه پزشک جراح آشناس. می‌گه صحبت کرده‌م واسه جراحی زیبایی بینی‌ت حدود هشتصد، هشتصد و پنجاه هزار تومن بیشتر نمی‌گیره، خیلی خوبه‌ها، نه؟

جوان2: آره، الان دیگه هشتصد هزار تومن پولی نیست. این پولِ چار پنج بار بوتاکسِ زیرِ پلک و ابرو و گونه‌ی منه.

میانسال1: زمینش خوب جائیه. استعلامش رو هم از شهرداری گرفته‌م. قیمتش؟ مُفت: متری دو میلیون و هفتصد هزار تومن.

میانسال2: دستت درد نکنه. پس دیگه ریش و قیچی دست خودت. تا اون‌جا که قیچیت می‌بُرّه، بِبُرّون. بیست تای سهمت تا نخورده تو پاکت، کناره.

مسن1: ای بابا... این صنار سه شاهی حقوق بازنشستگی هم خرج دوا و درمونمون نمی‌شه. ایناها! یه شربت و دو تا ورق قرص و یه کپسول، هشت هزار تومن شده، یه چسب زخم هم روش داده!

مسن2: باز خوبه تو دفترچه بیمه داری و یه حقوق بازنشستگی. پس من چی بگم؟ دیروز غروب فشارم افتاده بود، تا رفتم زیر سرُم و اومدم بیرون، به جون بچه‌هام، چارده هزار تومن پولشو همسایه‌مون داد؛ چارده هزار تومن! این‌بار دیگه فشارم خیلی رفت بالا!

محتضر1: هَر هَر هَر چی هر چی ملک و املاک و پول کناری دارم، می‌بخشم به پِس پِس پسر بزرگم مم‌مم‌ممد...

محتضر2: اِه... چت شد یه‌دفه؟ اِه... عب...باس...ساقا...! عباس...اقا...! اِه...یکی... اِه... بیاد... کمک...

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه


ثانیه‌های اعتماد

نمی‌دانم به کدامین پنجره دل دوخته‌ای که نگاه مضطربم را نمی‌بینی و صدای خسته‌ام را نمی‌شنوی. نمی‌دانم چگونه صدایت کنم تا اندوه را از تک‌تک کلماتم بخوانی. دیگر به هیچ‌یک از ثانیه‌ها اعتماد ندارم؛ ثانیه‌هایی که می‌روند و انتظار مرا بیشتر می‌کنند. پس کی می‌آیی و نگاهم را از پنجره و ساعت پس می‌گیری؟

جوجه تیغی

یه نگاه به بالای اون پنجره بنداز... می‌بینی؟ به اون بزرگی نوشتیم: «جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود!» حالا هی اصرار کن!


یه تأمل کوچیک

اون مَرده، حق داره... مرد که نمی‌تونه تنها بمونه، بچه‌دار شدن حقشه... کتک‌کاری تو هر زندگی‌ای پیش می‌یاد، حتماً عصبانیش کردی... زندگی رو زنه که نگه می‌داره و...

روزی بیست بار این حرفها رو، حالا یا مستقیم یا غیر مستقیم، می‌شنویم و هنوزم شنیدن این‌که زنی همسرش رو کتک زده برامون عجیبه، اما کتک خوردن یک زن از همسرش جزو مسائل عادی شده. اگرچه که ناراحت کننده‌ست اما هزار جور توجیه براش می‌سازیم و مسخره‌ترینش هم اینه که دعوا نمک زندگیه!

ازدواج مجدد یک مرد به صرف بچه‌دار نشدن زن، امری عادیه اما طلاق گرفتن یک زن از همسرش به خاطر همین موضوع هنوزم تعجب‌برانگیزه، یا وقتی بحث طلاق پیش می‌یاد، همه می‌گن زنه که زندگی رو می‌سازه و نگه می‌داره و باید به خاطر بچه‌هاش تحمل کنه، ولی مرد؟ حتماً از چیزی عصبانی بوده!

دوره و زمونه عوض شده اما در ظاهر، وگرنه در باطن، هنوز هم همون آدمهای پنجاه سال پیشیم، با همون ایده‌ها و عقاید! با نصف پسرایی که خودشون رو شدیداً روشنفکر هم می‌دونند اگه صحبت کنی نهایتاً می‌رسی به عقاید پدربزرگت که آشپزی نکردن یک زن براشون غیر قابل قبوله و حالا اگه امروز خانم خونه به هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی حوصله و وقت و انرژی جمع و جور کردن و مرتب کردن خونه رو نداشته (که نصفش وسایل به هم ریخته خودشونه) براشون پذیرفتنی نیست. دخترهامونم همینن. گیردادنهای بیجا به آقایون رو مساوی با محبت به اونا می‌دونن و چک کردن موبایلشون رو نهایت عشق. برای نگه داشتن مرد زندگیشون به هزاران ترفند متوسل می‌شن جز روراستی و صداقت. نمی‌گم همه همین جورن اما خیلی‌هامون (مخصوصاً هر کدوم که ادعامون بیشتره) هنوز هم خودخواهیم و در اشتباه. هنوز هم خیلی از خانم‌ها از دیدن نوع زندگی و رفتار خانمهای خارجی تو فیلمها آه حسرت می‌کشند هر چند که خود اونا هم کلی تو مشکلات خودشون غرقند و اونی که می‌بینن فقط فیلمه.

آخه چرا باید این‌جور باشه؟ کجای کار ایراد داره که روزی چند خبر طلاق می‌شنویم؟

می‌دونین چرا دارم اینا رو می‌نویسم؟ چون یکی از دوستام به دلیل ضرب و شتم چند باره به دست همسری که عاشقش بوده و هست تو بیمارستانه و جالبتر این‌که باز هم می‌خواد برگرده سر همون زندگی و به هزار و یک دلیل هم بدون حتی یک شکایت و با توجه به نصیحت‌های بزرگترهای فامیل قصد داره بچه‌دار بشه، شاید زندگیش روال عادی پیدا کنه!! نمی‌دونم چند بار دیگه یه اشتباه رو اونم این بار به بهای خراب کردن زندگی یه بچه معصوم باید تکرار کرد. انگار بعضی‌ها تا آخر عمر می‌خوان کور بمونن و بعضی‌ها هم خودخواه و بیفکر... چه زن، چه مرد؛ چه ایرانی، چه خارجی!

کاش بدونیم برای چی ازدواج می‌کنیم و زندگی درست و با آرامش زناشویی چطور به دست می‌یاد.

هدیه از کرج


از حاشیه به متن

به سرم زد حالا که سال جدید اومده برم یه سری به آرشیو چاردیواری‌ام بزنم و یه خرده تمیز و مرتبشون کنم؛ هم سر و سامونی به اونا می‌دم و هم خاطرات این چند سال همراهیم با این ضمیمه رو تازه می‌کنم. اگه حمل بر خودستایی نشه، پیشرفتم رو بوضوح تو نوشته‌هام دیدم. البته هنوز به اون بلوغی که مد نظر خودمه نرسیده‌م، اما خوشحالم از این‌که در جا نزده‌م و حرکتی رو به جلو داشته‌م. خوشحالم از این‌که کلیدهای طلایی‌ای رو که بهم دادی یه گوشه‌ی ذهنم ننداختم تا خاک بخوره و... سعی کرده‌م ظرفیتم رو بالا ببرم. اگه امروز اسمی ازم تو چاردیواری نبود، به فردا و فرداها امیدوار باشم و دیگه دغدغه چاپ نامه‌هام رو ندارم و از این نمی‌ترسم که از یادها برم، چون خودم رو تثبیت کرده‌م. به این نظر رسیده‌م که اصلا فکر کردن و بحث کردن درباره این‌که پاسخگو زنه یا مرد، چند سالشه، یا چرا جوابم رو این‌طوری داده و اون‌طوری نداده، چرا اسمم تو پستخونه یا چه‌می‌دونم تلگرافخونه‌ست و کلاً مباحث حاشیه‌ای مثل اینا، صفحه بروبچه‌ها رو از مسیر اصلی منحرف می‌کنه. به دیگران هم توصیه می‌کنم: به جای این‌که پیش خودتون بگید چرا هر هفته نامه‌های فلانی و فلانی و فلانی چاپ می‌شه و مال من نه، برید کاملاً جدی مطالعه کنید و طوری بنویسید که نوشته‌هاتون اون‌قدر قوی بشه تا پاسخگو چاره‌ای جز این نداشته باشه که مثلا نوشته‌ سیاوش منصور رو حذف کنه و نوشته‌ محکم و استخوندار و به‌دردبخورتر شما رو جایگزینش کنه...

سیاوش منصور، میثاق


خوراک خوب مورچه‌ها

همیشه با خودم فکر می‌کردم کاش بتونم یه جوری یه تغییری تو زندگیم بدم که حداقل بعد از یه مدت اگه مُردم، خوراک مورچه‌های فراموشی نشم. اگه هم تو این مدت، زنده بودم، حداقل بتونم یه آدمی باشم که خودم از زندگیم راضی‌ام یا حداقل بخشهای راضی کننده‌ی زندگیم بیشتر از بخشهای به درد نخورش باشه. تا این‌که بالاخره فهمیدم باید چی‌کار کنم. می‌دونید چی‌کار کردم؟ فهمیدم تمام اشتباهات، تمام تصمیمات غلط، تمام بخشهای به درد نخور زندگیم از بی‌اطلاعی، از ناآگاهی، از عدم درک درست، از تحلیل نادرست، از نداشتن شناخت و خلاصه از این سرچشمه می‌گیره که گذاشته‌م ذهن و عقلم خوراک خوبی برای مورچه‌ها باشه!

نادر از همین حوالی


گوش مفت

یه سوال: آیا یه مشاور، یا یه راهنما، از راهنمایی دادن خسته می‌شه؟

جواب این سوال رو نمی‌دونم، ولی می‌دونم من مشاور یا راهنما نیستم. گهگداری به درد دل دیگران گوش داده‌م و تا حد اطلاعات و سوادم راهنماییشون کرده‌م ولی... ولی یه جورایی دیگه خسته شده‌م. حس می‌کنم یه ظرفیتی داشته‌م که دیگه پر شده و حتی داره لبریز می‌شه. دیگه نمی‌خوام از لحظه‌لحظه‌ زندگی یه آدم خبر داشته باشم. دیگه نمی‌خوام تصمیم‌گیرنده باشم برای زندگی اون. پس خودش چکاره است؟

من اگه بتونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم و تصمیمهایی که برای خودم می‌گیرم، خوب و کارساز باشه، باید کُلام رو بندازم هوا.

فریبا زمانی- 18 ساله از اصفهان


وسط دریای زندگی

به نظر من تو دریای زندگی، دو نوع ناخدا وجود داره: یه عده همون ناخداهایی هستند که اگر کنارشون بشینی کلی خاطرات تلخ و شیرین از روزگار متفاوت دریا برای گفتن دارن و نوعی دیگر که فقط ناخدای روزهای آروم دریا هستند و با اولین طوفان کوچولویی کشتی و دار و ندارشون رو رها می‌کنن و می‌زنن به خاکی! این گروه آخر فکر می‌کنن دریا، فقط دریای تابستونه و بس! یعنی یه جوری که آسمون آفتابی باشه و دریا آروم تا بدون هیچ مشکلی بروند و بیایند.

نه گلم! دریای زندگی مثل دریای واقعی طوفان داره، کوسه داره، موج بلند داره، کلی پیچ و خم و بالا و پایین داره. تو هم برای این ناخدا شدی که بتونی تو شرایط خاص، بهترین تصمیم را بگیری؛ نه این‌که با اولین رعد و برقی فلاسک چای و بیسکویتت رو برداری و بری تو قایق نجات و دِ در رو!

این‌که از مشکلات فرار کنی، راه حل مناسبی نیست. شرایط سخت، سنگ محک خوبی برای آدمهاست و باید با درایت از مشکلات عبور کرد. پس آستینها رو بالا بزن و روی هر چی مشکله کم کن. آاااای نفس‌کش...

افشین اشرفی از ساری


همین یه بار

بگذار از تو بگویم، در سایه‌روشن سکوت. بگذار از نو باور کنم روزی را که برهنه‌پای بر ساحل باورهایمان قدم زدیم. بگذار بگذرم از سپیدار بلند بی‌من بودنهایت، و بی‌اجازه سر بر آرامش مواج شانه‌هایت بگذارم. از حصار آینه‌ها بیرون بیا، بغض دلتنگی‌ام را نوازش کن، بر تیرگی غرورت، زلال نگاهت را بنشان، به تشویش خاطراتمان، مژده فرداهای بی‌دلهره‌ زمان را بده و بگذار تنها یک بار دیگر باور کنم که روزگاری پشت سایه‌ خیال، مرا دوست داشتی.

شازده کوچولو


دغدغه

کردی سوال و کاش جوابت نمی‌شدم/

همخون جام سرخ شرابت نمی‌شدم/

«پیوند ریلهای موازی تو می‌شوی؟/» گفتم: «بله»، که شکل عذابت نمی‌شدم/ لرزش به دست و سایه اگر بود تا ابد/ عاشق به عکس و لایق قابت نمی‌شدم/ دریای خشک، سهم لب تشنه بود کاش/ ای آبی دروغ، سرابت نمی‌شدم/ حسرت تمام دغدغه‌ی بیت پنج شد/ ای کاش کودکانه خرابت نمی‌شدم.

علیرضا ماهری

برداشت نهایی

«دیوونه‌ی همیشگی» گفته بود: اگه در مقابل توهین کسی سکوت کنی، به اون مجوز توهین به خودت رو دادی؛ اما به نظر من، همه چیز تو این دنیا، بستگی به برداشت خود آدما و نحوه‌ دید خودشون داره. با سکوت کردن مقابل کسی که بهت توهین می‌کنه، هم می‌شه گفت بهش اجازه‌ توهین بیشتر دادی، هم می‌شه گفت هیچ ارزشی برای اون طرف قائل نشدی؛ نه برای خودش، نه برای حرفش. یعنی یه جورایی انگار اصلا به حساب نیاوردیش. از این طرف هم، سکوتت بستگی به برداشت طرف مقابل داره که آیا درک و فهم این رو داره ببینه منظورت از سکوت چی بوده یا نه. البته به نظر من، آدمی که یه سر سوزن برای خودش ارزش قائل باشه، حاضر نیست به کسی توهین کنه، چون با این کارش اعتبار و شعور خودش رو ساقط می‌کنه. همین.

(حالا بعد از این همه نظر کارشناسی، نیای بگی کی اصلا نظر تو رو خواست!! هه‌هه‌هه!)

پایه یک بروبچ، 19 ساله از اصفهان


لکه‌های سفید

...این گذشته‌ لعنتی دست از سرم بر نمی‌داره. دوست داشتم جور دیگه‌ای می‌گذشت که نگذشت و حالا همین اذیتم می‌کنه و همیشه دارم بهش فکر می‌کنم. به همه‌ی آنچه به دلخواه من نبود...

نمی‌دونم چرا همه، سیاهیها رو پاک می‌کنن اما لکه‌های سفید رو نمی‌بینن؟ چرا همه واسه کبوترهای سفید توی دلشون خونه می‌سازن اما هیچ‌کس کلاغ نگه نمی‌داره؟ چرا کسی دلش واسه کلاغهای روی پشت بوم نمی‌سوزه؟... چرا همه گولم می‌زنن اما من اصلا بلد نیستم به اونا دروغ بگم؟ چرا ساده‌ام؟ چرا این‌قدر زود فریب می‌خورم؟ هان؟

صورتی کمرنگ

آرزو

می‌گویند آفتاب بی‌اندازه زیباست و منظره گلهایی که در بستر رودخانه، روی آب ریخته‌اند بسیار دیدنی و پرواز باشکوه پرندگان، تماشایی. می‌گویند که شبها، ماه با روشنایی دلکشی چهره‌ آسمان را می‌آراید و در دریا، که امواجش ذهن را به تخیل وامی‌دارد، کشتیها با بادبانهای سفید می‌خرامند. می‌گویند دره‌ها، کوهها، چمنزارها و بیشه‌ها بویژه در سحرگاهان به قدری زیبا و چشمنوازند که آدمی در برابر این همه زیبایی کم می‌آورد. اما من دریایی که صدای امواجش به گوش می‌رسد، گلهای رنگارنگی که بویشان مشامم را نوازش می‌دهد، آسمان و آفتاب و درختان و پرندگان رنگین‌بال و حتی روشنایی صبح را ندیده‌ام و از ندیدن آنها هم غمگین نیستم. من دیدن هیچ کدام را آرزو نمی‌کنم اما ای کاش فقط یک بار روی مادرم را می‌دیدم.

یه دختر عشق ورزش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها