انتظار

کد خبر: ۲۴۷۵۶۸

می‌دانست تا پسرش را نبیند نمی‌تواند آرام چشم از دنیا ببندد...

اما وقتی فهمید آمدن پسرش مدتی به تعویق افتاده با حسرت چشمانش خیس شد و به یاد آورد وقتی را که فرمانده‌ای عالی‌مقام و سرسختی بود و به سربازی که عاجزانه از او تقاضای مرخصی کرده بود تا به دیدن پدرش که تصادف سختی کرده بود برود و او با خودخواهی تمام این فرصت را از او گرفته بود. هنوز چشمان خیس و پرالتماس آن سرباز در خاطرش بود...

شاید این تاوان گناه آن موقعش بود... با چشمانی پر از انتظار روحش پر کشید.

درست مثل پدر آن سرباز... و پسرش زمانی رسید که او را به خاک سپرده بودند.

درست مثل آن سرباز ... هر دویشان خیلی دیر رسیده بودند... .

ساناز بیوک‌آقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها