میدانست تا پسرش را نبیند نمیتواند آرام چشم از دنیا ببندد...
اما وقتی فهمید آمدن پسرش مدتی به تعویق افتاده با حسرت چشمانش خیس شد و به یاد آورد وقتی را که فرماندهای عالیمقام و سرسختی بود و به سربازی که عاجزانه از او تقاضای مرخصی کرده بود تا به دیدن پدرش که تصادف سختی کرده بود برود و او با خودخواهی تمام این فرصت را از او گرفته بود. هنوز چشمان خیس و پرالتماس آن سرباز در خاطرش بود...
شاید این تاوان گناه آن موقعش بود... با چشمانی پر از انتظار روحش پر کشید.
درست مثل پدر آن سرباز... و پسرش زمانی رسید که او را به خاک سپرده بودند.
درست مثل آن سرباز ... هر دویشان خیلی دیر رسیده بودند... .
ساناز بیوکآقایی
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد