دقایقی در اتاق در بسته

کد خبر: ۲۴۷۵۴۹

اینم آخریش.

چند برگه را از لای زونکن بیرون کشید، بی‌توجه به بوی کهنگی و رنگ زرد کاغذ، آن را زیر کپی گذاشت، دکمه را زد ولی دستگاه کپی نگرفت. روی صفحه دستگاه چند چراغ قرمز شروع به چشمک زدن کردند. خستگی ناشی از شب‌بیداری، حوصله‌اش را سر برد و دست از کارش کشید، لای پنجره را باز کرد. بوی نم به همراه سوز سردی داخل اتاق شد. ماشین‌ها تک و توک در حال حرکت بودند، صدای مهیب حرکت اتوبوسی که از نگاهش دور بود را شنید. عابرینی که چتر سر و صورتشان را پوشانده بود از جلوی پارکینگ گذشتند. در همین لحظه ماشینی جلوی پارکینگ توقف کرد. یک آن از روشنایی ترسید و چراغ اتاق را خاموش کرد. از لای پرده به پارکینگ خیره شد. دربان در پارکینگ را باز کرد. صدای حرکت آرام لاستیک‌ها روی زمین خیس را، مثل خزیدن مار حس کرد. ماشین در گوشه‌ای که از دیدرس‌اش خارج بود، پارک کرد.

در اتاقش را از پشت قفل کرد و تمام حواسش را به صدای باز شدن درب آسانسور جمع کرد. هر چه صبر کرد صدایی نشنید. یک لحظه یادش آمد:

روزای تعطیل آسانسور رو خاموش می‌کنن.

گوشش را تیز کرد تا صدایی از راه‌پله بشنود.

تق تق تق.

صدای قدم‌هایی که در راهرو پیچ می‌خورد و بالا می‌آمد، در قلبش می‌شنید. یک لحظه با خودش گفت:

از کجا معلوم بیاد این طبقه.

برای لحظه‌ای آرام گرفت. خواست آخرین مدرک را از لای پرونده بیرون بکشد که از شدت لرزش دستش، برگه پاره شد. پرونده را گوشه‌ای پرتاب کرد و خودش را روی صندلی انداخت. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. صدا نزدیک‌تر شد.

احساس آرامشش از این که در اتاق قفل است با یک فکر برهم ریخت:

اگر رئیس باشه کلید همه اتاق‌ها رو داره.

در اتاق را به آرامی باز کرد و خواست از آپارتمان خارج شود، ولی وقتی چشمش به قفل حمایل به در پشت‌بام افتاد تمام امیدواری‌هایش نقش بر آب شد. نزدیک نرده‌ها شد تا پایین را نگاه کند، ولی جرات نکرد. دوباره خودش را داخل اتاق زندانی کرد. در تاریکی اتاق چشم‌هایش را بست. چهره رئیسش که با بی‌تفاوتی از بالای عینک به همه نگاه می‌کرد و اندام چاقش را روی صندلی چرخدار مثل تکه گوشتی این ور و آن ور می‌برد، اولین کسی بود که در ذهنش آمد؛ ولی وقتی یاد اعتمادی افتاد که به او داشت، چیزی مثل خوره وجوش را خورد؛ اما خیلی سریع خودش را توجیه کرد:

اون خوش‌خیال به همه اعتماد می‌کنه.

صورت سراسر پوشیده از موی مسوول خرید شرکت که همیشه در حال زدوبند بود، رفیق پدرش را که یکی از مدیران شرکت بود و جلوی این زدوبندها خودش را به نفهمی می‌زد، یکی‌یکی از جلوی چشمانش گذشتند. اولین روزی که بعد از چند سال فعالیتش در آنجا، مسوولیت مهمی را به او داده بودند را در ذهن مرور کرد، ابتدا از قبول مسوولیت سر باز زده بود؛ ولی بعد از شرکت در چند جلسه بود که به اهمیت شغلش پی برد و کم‌کم نظرش عوض شد.

صدای قدم‌ها را در آخرین پله‌ها شنید. با شست، صفحات کپی شده روی میز را بر زد و رقم پیشنهادی که بعد از تحویل آنها می‌گرفت، جلوی چشمانش تصویر شد. درب آپارتمان باز شد. دستش را میان موهای مواجش برد و روی صورتش کشید. آنقدر پوست لبش را با دندان کند که مزه خون را احساس کرد. احساس کرد آنقدر سنگین شده که توان بلند شدن از روی صندلی را ندارد. هاج و واج انتظار باز شدن در اتاق را می‌کشید. یک آن از فکرش گذشت:

شایدم یکی منو فروخته.

ولی هیچ کس و هیچ چیزی را به یاد نیاورد. سایه از زیر در اتاقش گذشت. بی‌آبرویی را در یک لحظه باز شدن در اتاقش دید. از فکری که در آن لحظه به سرش زد، صورتش گر گرفت، دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت: نه این کار رو نمی‌تونم بکنم.

با مکث ادامه داد: یعنی جراتشو ندارم. درو باز کنم چی بگم؟

صدای تیک‌تاک عقربه‌های ساعت، چراغ‌های قرمزرنگ دستگاه کپی که در تاریکی اتاق، روشن و خاموش می‌شد، عذابش می‌داد. خیال کرد چند ساعتی گذشته ولی وقتی به ساعت نگاه کرد، متوجه شد نیم ساعت هم نشده. به سمت پنجره برگشت، روشنایی را از پشت پرده‌های کیپ شده اتاقش مشاهده کرد. دوباره فکری که چند لحظه قبل کرده بود، به سراغش آمد. از روی صندلی بلند شد، نزدیک در شد، ولی دوباره پشت میزش برگشت. تمام مدارک را برداشت و شروع به ریزریز کردن آنها کرد. چشم از دستگیره در برنمی‌داشت و کاغذهای خرد شده را داخل سطل آشغال می‌ریخت، با خودش گفت: این جوری بهتر شد، حداقل نمی‌فهمه واسه چی اینجام.

متوجه کارهایش نبود فقط در آن لحظه، هرچه به فکرش می‌آمد، انجام می‌داد. دلهره‌اش کمی فروکش کرد. دوباره سمت در رفت، کلید را گرفت. از شدت ترس نفهمید کلید سردتر است یا دست‌هایش که همزمان با باز شدن در، صدای روشن شدن ماشین را از پارکینگ شنید.

علیرضا رحیمی موحد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها