در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه فایده دارد پروندهای پوسیده را که 4 سال پیش، از خاطره رسانهها پاک شده، دوباره باز کنم و یادتان بیندازم که در پاییز سال 83، استفاده از نوعی چسب کفش در یکی از کارگاههای کفاشی شهر تهران باعث شد 15 کودک فلج شوند، بعضی وقتها که دنیا خاکستری است، به خیالم میرسد نوشتن از آنها بیفایده است که هیچکس ازشان خبری ندارد و حاصل گشتنهایم فقط هیچ است، یک هیچ بزرگ که پشت هالهای از خبرهایی جسته گریخته به روایت آدمهای مختلف پنهان شده است.
آدمهایی که 4 سال پیش، این ماجرا برایشان مهم بود؛ آنقدر مهم که دربارهاش با رسانهها گفتگو کردند و سر تاسف تکان دادند اما حالا حرفهایشان در این باره کوتاه و مختصر است، فقط در این حد که «طفلکیها نانآور خانواده بودند.»
اما بدترین خیال ممکن، نجوایی ترسناک است که نهیبم میزند: «هیچ خبرنگاری تاکنون، معجزه نکرده است. به فرض هم که پیدایشان کردی تو که نمیتوانی شفایشان دهی یا آنها را از زیر خط فقر بالا بکشی یا آمار کودکان کار را به صفر برسانی یا در همه کارگاههای دور و نمور را تخته کنی یا طبقهبندی اجتماعی آدمها را براساس سطح درآمدشان تغییر دهی، پس مینویسی که چه شود؟» اما گاهی وقتها که خوش دل میشوم، آنوقت از ذهنم میگذرد که نوشتن از بچهها شاید باعث شود یکی از مخاطبان که میشناسدشان با روزنامه تماس بگیرد و نام و نشانی ازشان بدهد، شاید آن وقت گزارشی از آنها بنویسم و بعد مثل داستانهای سیندرلایی، آدمهایی پیدا شوند که قصه زندگیاشان را بخوانند و کمکشان کنند، شاید مخالفان کار کودک چند تا از آن کارگاههای دور و کارگران کوچکشان را پیدا کردند و کودکی را به بچهها برگرداندند. شاید... امروز یکی از آن روزهای خوشدلی است و من به همین خاطر برای شما این اطلاعیه یا یادداشت را نوشتهام، خبری از گمشدههای ما ندارید؟ از کودکانی مثل آنها چطور؟ با ما تماس میگیرید؟ به ما خبر میدهید؟
مریم یوشیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: